| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
ماشین که حرکت کرد
برگشت و از شیشه ی عقب به پیر مرد و پیرزنی که جلوی درب حیاط زیر
باران ایستاده بودند نگاهی کرد و آرام گفت : عجیب نیست ؟ مرد جوان
پرسید : " چی عجیب نیست خانومی ؟! "
گفت : این که امشب هم داره بارون می
باره . درست مثل روز جشن فارغ التحصیلی ، یادته ؟ سقف سالن همایش دانشگاه
ریخته بود . مجبور شدن جشن رو توی محوطه برگزار کنن . درست وسط مراسم ، وقتی
داشتیم سوگندنامه ی بقراط رو می خوندیم بارون گرفت ...
مثل روزی که قبولی های دانشگاه رو اعلام کردن . دم کیوسک روزنامه فروشی اسمم رو که توی روزنامه دیدم مثل دیوونه ها تا خونه دویدم . روزنامه خیس خیس شده بود ...
مثل روز اول مدرسه رفتنم . همه از ترس مدرسه رفتن گریه می کردن اما گریه ی من به خاطر گِلی شدن کفش های نوی مدرسه ام بود ...
مثل روزی که مدیر پرورشگاه دستم رو گذاشت توی دست این زن و مرد و گفت : " برو دخترکم ، برو و سعی کن با خونواده ی جدیدت خوشبخت بشی "
6 سالم بود و تازه اون روز معنی خانواده رو فهمیدم .
این که همه ی اتفاقات خوب زندگیم تو روزهای بارونی افتاده عجیبه ، نه ؟! عجیبه که بعد از اون روز من دیگه زیر هیچ بارونی خیس نشدم . محبت این زن و مرد ... می دونی رضا ؟