داداش حسین ام وقتی که بچه بود نصف روز رو بالای این درخت گردو سر می کرد . از اون بالا به آدمایی که از تو کوچه رد می شدن کرم می ریخت . یه بارم موقع پایین اومدن تنبونش گیر کرد به یه شاخه و کله پا آویزون شد از درخت . با خانوم جان و آبجی صفیه کلی بهش خندیدیم ...
راستی حسین ما رو می شناسی ؟ خیلی وقته رفته از ایران ، اون ور درس دکتری خوند و واسه خودش سری شد توی سرا . فکر کنم عکسشو تو کیفم داشته باشم . آره اینجاس نیگا کن ، این آقامه ، این خانوم جانه ، این فسقلی آبجی صفیه اس ، اینم منم ، همین که کچلِ ، اونم حسینِ که نوک درخته ، همین درخته هااااا ، همین درخته .
ای روزگار بی صفت . می دونی مهندس حیف که مجبورم وگرنه...
بیا گل پسر ، اون کلنگتو بردار بیار کارتو شروع کن ، اصلا از همین حوض
وسط حیاط شروع کن
...
راستی مهندس جون اگه نقشه خونه ی جدید راه داد حیاط رو یه جوری گودبرداری کن
که این درخت گردو قطع نشه ، می دونی که ...
پی نوشت : راست گفته اند که " آدم از فردای خودش خبر ندارد " . این یعنی احتمال دارد یک روز جلوی تلویزیون دراز بکشی و در حالی که کانال ها را بالا و پایین می کنی به سبب محکوم بودن به تماشای فیلم و سریال های نخ نما و ده بار تکرار ، زیر لب ، مدیر واحد تامین برنامه ی سیمای ملی رو مورد عنایات خاصه قرار بدهی ... اما چند روز بعد ، فقط چند روز بعد از آن ، وقتی مشغله ی زیاد و ساعت های شلوغ حتی فرصت نوشتن یک خط ناقابل را نمی دهد مجبور باشی برای ثبت یک "یادداشت جدید" در وبلاگت دست به دامن آرشیو داستانک های قدیمی ات شوی ... خلاصه این که عذر تقصیر ، چند وقتی را ( خواسته یا نا خواسته ) این جا را با داستانک های قدیمی ام آپ می کنم و به محض فراغت ، خواهم نوشت ...