روزهای دانشجویی ام نفس هایشان به شماره
افتاده بود . آخرین پنجشنبه بود ، آخرین شب نشینی ، آخرین پیمانه ها که
بالا می رفت و " جیرینگ " ...
ساز را داد توی بغلم گفت : " درس آخر است "
گفتم : " داشی ، قربونت برم ما خوردیم و تو مستی ؟! من کجا و درس آخر ... ما جَخ تازه رو پله ی اول نرده بومیم "
گفت : " ممد ِ ، خره ، سازتو بزن ... حرف مفت نزن "
خندیدم ، ساز زدم ، برای اولین بار با زخمه های من خواند ، برای آخرین بار با گام های صدایش گریستم .
باورتان
بشود یا نه ، درس آخر آن شب " جدایی " بود . درس آخر آن شب حکایت زندگی
بود که می آید ، بدون تعارف تکه ای از آدم ها را بر می دارد و با خودش می
برد . حکایت زندگی که :
می رود می رود می رودمی رود و تمام ...
" درس آخر " آن شب را
بشنوید ( با صدای فرشاد حقیقی )
حرف آخر : برای تمام خوبی هایتان " سپاس " ... همین