بابا "انار" دارد
بابا "انار" دارد

بابا "انار" دارد

" من + تو ... منهای تنهایی "

تو رو خدا این ریختی نیگام نکن . آخه منو چه به برس پیچ و سشوار ، منی که تا حالا حتی یه بار موهای خودمم سشوار نکردم . اصلا مگه پارسال که موهاتو همین رنگی کرده بودی بهت نگفتم که هیچ بهت نمیاد این رنگ مو ؟ مگه نگفتم شدی مثل کسی که یه کاسه ی بزرگ شله زرد برگشته روی سرش ؟! نیگا کن ، جنسش هم ایراد داره لعنتی ، دیگه همه چی چینی شده ، اصلا حیف این چشم های مشکی نیست بره زیر این خروار موی زرد ...

زن سر و صورتش را توی آینه ای که روی پایش گرفته بود ورانداز کرد و آهی کشید و با لحنی حق به جانب گفت :  " انتظار نداشتی که تو عروسیه یه دونه خواهرم با این سر و وضع بیام تو جمع فامیل و دوست و آشنا ... باور کن خیلی سخته که یک جا بنشینی و ببینی که بقیه دارن زیر چشمی نگاهت می کنن و هی در گوش هم پچ پچ می کنن ، باور کن خیلی سخته  "
مرد بغض گلویش را فرو داد و در حالی که سعی می کرد غصه اش را جایی پشت لب هایی که می خندیدند مخفی کند گفت : " بی خیال این حرفا ، حالا می گی چه خاکی تو سر این بریزم ؟ " و اشاره ای کرد به کلاه گیس زرد رنگی که دسته ای از موهایش گوریده بود لای برس پیچ ...
زن نگاهش به نگاه مستاصل مرد افتاد ، لبخندی زد و گفت : " شانس آوردی که دکتر گفته 6 ماه بعد از شیمی درمانی موهام دوباره رشد می کنن و گرنه همین الان دونه دونه موهاتو با همین دستام می کندم "

و صدای خنده ی زن و مرد خانه را پر کرد ...