بابا "انار" دارد
بابا "انار" دارد

بابا "انار" دارد

سرود رهایی ...

چشمانش جایی را نمی دید ، با این وجود سرمایی که لا به لای سنگهای دیواری که به آن تکیه داده بود رسوخ کرده بود را حس می کرد . بوی علف باران خورده ی محوطه شامه اش را پر کرده بود . نور کم سویی را که هر چند ثانیه یک بار پاورچین پاورچین از پشت پلک های بسته اش عبور می کرد را می فهمید ، حتی سنگینی نگاه جماعتی که رو به رویش صف کشیده بودند را هم حس می کرد ...

پرسید : " خورشید بالا آمده ؟ "

صدای آشنایی جواب داد : " نه هنوز  "

گفت : " امکان داره چند دقیقه ای صبر کنید تا طلوع خورشید ؟! " 

صدای آشنا با تعجب پرسید : " چطور مگه ؟ ! "

لبخندی زد و با سر اشاره ای به رو به رو کرد و گفت : " اونجا ، پشت اون دیوارها ، بالای اون درخت های بلند ، یه پرنده لونه داره که به محض طلوع خورشید شروع به خوندن می کنه ، می خوام بشنوم صداشو ... " 

خورشید طلوع کرده بود . محوطه پر شده بود از صدای آواز پرنده ی روی درخت . مرد سرش را بالا گرفته بود و مستانه می خندید ، ناگهان صدای آشنا فریاد زد : " جوخه ... به زانو ... نشانه بگیرید ... آتـــــــــــش "


و صدای آواز پرنده ای که روی درخت های بلند پشت دیوارِ زندان لانه داشت قطع شد ...