| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
پرسید : " خورشید بالا آمده ؟ "
صدای آشنایی جواب داد : " نه هنوز "
گفت : " امکان داره چند دقیقه ای صبر کنید تا طلوع خورشید ؟! "
صدای آشنا با تعجب پرسید : " چطور مگه ؟ ! "
لبخندی زد و با سر اشاره ای به رو به رو کرد و گفت : " اونجا ، پشت
اون دیوارها ، بالای اون درخت های بلند ، یه پرنده لونه داره که به محض طلوع
خورشید شروع به خوندن می کنه ، می خوام بشنوم صداشو ... "
خورشید طلوع کرده بود . محوطه پر شده بود از صدای آواز پرنده ی روی درخت . مرد
سرش را بالا گرفته بود و مستانه می خندید ، ناگهان صدای آشنا فریاد زد :
" جوخه ... به زانو ... نشانه بگیرید ... آتـــــــــــش "
و صدای آواز پرنده ای که روی درخت های بلند پشت دیوارِ زندان لانه داشت قطع شد ...