بابا "انار" دارد
بابا "انار" دارد

بابا "انار" دارد

یکی بود ... یکی نبود

خورشید از رختخوابش که گویی جایی پشت رشته کوه های شرق روستا پهن شده بود کنده می شد و آرام آرام بالا می آمد . همه جا ساکت بود ، همه جا به غیر از خانه ی رسول ...

 یک ساعتی می شد که بچه اش به دنیا آمده بود . سر از پا نمی شناخت . صدای قهقهه اش تا چند خانه آن طرف تر می رفت . عمو یحیی که سر و صدای رسول و سر خوشی کردن های منحصر به فردش کلافه اش کرده بود سرش را از پنجره ی اتاق ته حیاط بیرون آورد و بلند گفت : " آهاااای رسول ِ بچه ندیده ، چته دهات رو گذاشتی روی سرت ؟ هر کی ندونه فکر می کنه بچه ی تو اولین تخم و و ترکه ی آدمیزاد تو این حوالیه و قبل از تو اجاق کلهم اهالی روستا کور بوده ... به جای این سبک سری کردنا برو در خونه ی بی بی گلبانو و بیارش اینجا که وقت نماز صبح تو گوش بچه ات اذان بگه ، بدو پسره ی خل و چل ... "

سجاده ی بی بی خانم وسط اتاق پهن بود . قرآن هم کنار سجاده روی رحل باز بود ، اما بی بی خانم بر خلاف همیشه هنوز توی رختخوابش بود . همان لبخند شیرین همیشگی کنج لب هایش ماسیده بود و چشمانش خیره مانده بود به تابلوی " و ان یکاد " روی دیوار ، بدنش یخ کرده بود ...

حالا دیگر خورشید خودش را کاملا بالا کشیده بود اما هنوز همه جا ساکت بود . دیگر حتی صدای رسول هم شنیده نمی شد . هیچ صدایی نبود به غیر از صدای گریه های کودکانه ی طفلی که عجیب با دنیا غریبی می کرد ...