| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
یک ساعتی می شد که بچه اش به دنیا آمده بود . سر از پا نمی شناخت . صدای قهقهه اش تا چند خانه آن طرف تر می رفت . عمو یحیی که سر و صدای رسول و سر خوشی کردن های منحصر به فردش کلافه اش کرده بود سرش را از پنجره ی اتاق ته حیاط بیرون آورد و بلند گفت : " آهاااای رسول ِ بچه ندیده ، چته دهات رو گذاشتی روی سرت ؟ هر کی ندونه فکر می کنه بچه ی تو اولین تخم و و ترکه ی آدمیزاد تو این حوالیه و قبل از تو اجاق کلهم اهالی روستا کور بوده ... به جای این سبک سری کردنا برو در خونه ی بی بی گلبانو و بیارش اینجا که وقت نماز صبح تو گوش بچه ات اذان بگه ، بدو پسره ی خل و چل ... "
سجاده ی بی بی خانم وسط اتاق پهن بود . قرآن هم کنار سجاده روی رحل باز بود ، اما بی بی خانم بر خلاف همیشه هنوز توی رختخوابش بود . همان لبخند شیرین همیشگی کنج لب هایش ماسیده بود و چشمانش خیره مانده بود به تابلوی " و ان یکاد " روی دیوار ، بدنش یخ کرده بود ...
حالا دیگر خورشید خودش را کاملا بالا کشیده بود اما هنوز همه جا ساکت بود . دیگر حتی صدای رسول هم شنیده نمی شد . هیچ صدایی نبود به غیر از صدای گریه های کودکانه ی طفلی که عجیب با دنیا غریبی می کرد ...