فصل درو تمام شده بود . دیگر خبری از خوشه های طلایی گندم نبود . گوش تا گوش زمین را ته ساقه های خشکیده پوشانده بود . مترسک پیر مثل تمام روزهای گذشته با آغوشی نیمه باز گوشه ی زمین ایستاده بود و زیر چشمی اطراف را می پایید که آرام آرام پلک هایش سنگین شد و به خواب رفت . هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که روی دستش احساس سنگینی کرد . چشمانش را باز کرد . ناگهان متوجه پرنده کوچکی شد که روی دستش نشسته بود و نفس نفس می زد . صدایش را کلفت کرد و با عصبانیت گفت : " تو اینجا چی می خوای ؟! این روزای آخر هم دست از سر من و این مزرعه بر نمی دارید . می بینی که ! دیگه گندمی واسه خوردن نمونده . برو ، زود باش برو که اصلا حال و حوصله ی مزاحم رو ندارم "
پرنده ی کوچولو بریده بریده گفت : " لااقل بگذار یه کم استراحت کنم . خواهش می کنم . داشتم این حوالی دنبال یه جای امن واسه لونه ساختن می گشتم که یه شاهین دنبالم کرد . کلی وقت تو آسمون چرخیدم تا تونستم فرار کنم "
+ خب که چی ؟! اینایی که گفتی به من چه ربطی داره ؟
پرنده ، مستاصل ، نگاهی به کلاه روی سر مترسک انداخت .
مترسک که از نگاه پرنده متوجه منظورش شده بود با عجله گفت : " نه ، نه ، اصلا فکرش رو هم نکن . من حوصله ی مزاحم رو ندارم . اونم یکی از همون پرنده هایی که این همه وقت آسایشو ازم گرفته بودن . در ضمن یکی از همین روزهاست که کشاورز بیاد و تموم ساقه های خشک رو زمین رو آتیش بزنه . احتمالا از اونجایی که دیگه سن و سالی از من گذشته منم از آتیش مزرعه بی نصیب نمی مونم "
بعد پوزخندی زد و ادامه داد : "بگو ببینم ! هنوزم دلت می خواد رو کلاه من لونه بسازی ؟! "
اما انگار پرنده انتخابش را کرده بود .
مترسک که سر و کله زدن با پرنده را بی فایده می دید . سرش را به علامت رضایت تکان داد و با صدایی که حالا مهربانتر از قبل شده بود گفت : " باشه ، من حرفی ندارم . فقط هر بلایی سر خودت و لونه ات اومد به خودت مربوطه ... گفته باشم "
پرنده ی کوچک به محض شنیدن این حرف جستی زد و به نشانه ی تشکر چند بار دور سر مترسک چرخید و روی کلاهش فرود آمد . بعد ، از فرط خستگی سرش را زیر بالهایش برد و خیلی زود خوابش برد . مترسک هم که انگار خوشحالی پرنده خوشحالش کرده بود چشمانش را بست و آرام خوابید ...
فردای آن روز ، وقتی که نور خورشید آرام آرام پهن می شد روی مزرعه ، مترسک با باد خنکی که پهنه ی رود انتهای روستا را طی می کرد و روی مزرعه می وزید چشمانش را باز کرد . ناگهان کشاورز را دید که با ظرفی توی دستش به سمت مزرعه می آید . یقین داشت که برای سوزاندن علف های مزرعه می آید . تکانی به خودش داد و با سر و صدای زیاد گفت : " کشاورز اومد ، وقت رفتنه پرنده کوچولو ، زود باش پرواز کن ... وگرنه "
اما انگار پرنده خیال رفتن نداشت . مترسک باز همان حرف ها را ، این بار با هیجان بیشتر ، تکرار کرد اما باز هم پرنده از جایش تکان نخورد .
حالا دیگر کشاورز به مزرعه رسیده بود . درب ظرفی که توی دستش بود را باز کرد و مقداری ازمحتویات درون ظرف را روی زمین ریخت و یک بسته کبریت از جیبش بیرون آورد . اما به محض این که می خواست کبریت را روشن کند چشمش افتاد به مترسک و پرنده ی روی کلاهش . چند قدم نزدیک تر شد ، با تعجب نگاه دوباره ای به مترسک انداخت . بعد جلو آمد و لبخندی زد و مترسک را بغل کرد و آرام برد و گوشه ی آلاچیق کوچک انتهای مزرعه گذاشت .
حالا دیگر جای هر دوی آن ها امن بود ...