بابا "انار" دارد
بابا "انار" دارد

بابا "انار" دارد

زلال مثل آب ... جاری عین رود

مرد سقا توی کانال راه می رفت و کاسه ی توی دستش را از دبه ی آبی که پشتش آویزان کرده بود پر می کرد و به دست رزمنده ها می داد .صورتش را آفتاب بیابان های جنوب سوزانده بود . ریش و مویش جو گندمی شده بود با این حال نگاهش هنوز برایش آشنا بود ...

 
هم ولایتی بودند ، البته تا قبل از اینکه هوای شهر نشینی به سرش بزند و زمین و زراعت را رها کند و کوچ کند به شهر . یادش افتاد به شبی که سر سهم آب زراعت دست به یقه شده بودند و چشمهایش را بسته بود و دهانش را باز کرده بود و هر آن چه تا آن شب در دایره المعارف بد دهنی اش انباشته بود نثار مرد بی نوا کرده بود ...

مرد سقا کاسه ی آب را جلو آورد و گفت : " بفرما اخوی ، بفرما آب خنک  "
از روی مرد خجالت می کشید ، سرش را بالا نیاورد فقط کاسه ی آب را گرفت و نوشید . هنوز جرعه ی اول را فرو نداده بود که خمپاره ای زوزه کشان آمد و درست جلوی کانال به زمین خورد . کاسه هنوز توی دستش بود اما مرد سقا افتاده بود روی زمین و دبه ی آبی که پشتش آویزان بود از چند جا سوراخ شده بود ...