| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
هم ولایتی بودند ، البته تا قبل از اینکه هوای شهر نشینی به سرش بزند و زمین و زراعت را رها کند و کوچ کند به شهر . یادش افتاد به شبی که سر سهم آب زراعت دست به یقه شده بودند و چشمهایش را بسته بود و دهانش را باز کرده بود و هر آن چه تا آن شب در دایره المعارف بد دهنی اش انباشته بود نثار مرد بی نوا کرده بود ...
مرد سقا کاسه ی آب را جلو آورد و گفت : " بفرما اخوی ، بفرما آب خنک "
از روی مرد خجالت می کشید ، سرش را بالا نیاورد فقط کاسه ی آب را گرفت و نوشید . هنوز جرعه ی اول را فرو نداده بود که خمپاره ای زوزه کشان آمد و درست جلوی کانال به زمین خورد . کاسه هنوز توی دستش بود اما مرد سقا افتاده بود روی زمین و دبه ی آبی که پشتش آویزان بود از چند جا سوراخ شده بود ...