بعد از ظهر بود ، حول و حوش ساعت پنج ...
از مدرسه بر می گشتم . به سر کوچه ی خودمان که رسیدم بی خبر از همه جا گوشه ی پیاده رو چمباتمه زدم و مشغول محکم کردن بند کفشهایم که وا رفته بودند شدم . ناغافل پشت گردنم داغ شد . خواستم سرم را بچرخانم که لا مذهب امان نداد و دومی را ، این بار محکم تر ، حواله ی گوشم کرد . کیفم را برداشتم و دویدم . خوب که دور شدم و خیالم راحت شد که دنبالم نمی آید برگشت که ببینم کیست و چرا می زند ؟!
" هاپو کومار " بود . پیرمردی شصت و چند ساله که اسم واقعی اش " حجت خان " بود اما به خاطر بدخلقی های همیشگی و مقداری هم شباهت ظاهری - که البته گفتنش خوبیت ندارد - بین بچه های محل هاپو کومار صدایش می کردیم .
پرسیدم : " چرا می زنی عنتر ؟! " خودم هم می دانم که " عنتر " برای آن پس گردنی و تو گوشی خیلی کم بود اما متاسفانه به عنوان یک پسر بچه ی 8 ساله دایره المعارف فحش هایم بر خلاف حالا چندان جامع و مبسوط نبود .
گفت : " واسه این که دیگه زنگ خونه رو نزنی و فرار کنی "
با تعجب گفتم : " من که زنگ خونه ات رو نزدم ، من فقط داشتم بند کفشامو می بستم "
با همان پاهای برهنه اش دوید سمتم و گفت : " برو گمشو ، تخم * سگ ِ دروغ گو "
تخم * سگ نمی دانستم یعنی چه ؟ توی مدرسه شنیده بودم که سگ ها پستاندارند و این یعنی اصولا تخم نمی گذارند . این تناقض برای ذهن پرسش گر آن روزهایم سوال بر انگیز بود اما تقریبا مطمئن بودم که دروغ گفتن کار خوبی نیست . پس بلند داد زدم : " دروغ گو خودتی هاپو کومااااار " و فرار کردم ...
***
تابستان 71 بود . چند ماهی از قضیه ی من و حجت خان می گذشت اما هنوز کینه ی کتک زدن آن روزش را به دل داشتم . می خواستم تلافی کنم . نقشه ی مفصلی هم کشیده بودم ...
با این که چند سالی از پذیرش قطعنامه و پایان جنگ می گذشت اما هنوز اوضاع نیروگاه های برق تعریفی نبود . شب های تابستان یکی دو بار قطع شدن برق عادی بود ، هر بار هم دست کم نیم ساعت طول می کشید .
آن شب به محض این که برق رفت به بهانه ی سر زدن به مرغ و خروس ها دویدم روی پشت بام و یک تکه قیر از گوشه ی قیرگونی انتهای پشت بام کندم و طوری که کسی متوجه نشود از پله های اضطراری برگشتم توی حیاط و از خانه زدم بیرون . بعد تا جلوی خانه ی حجت خان دویدم و وقتی مطمئن شدم کسی توی محله نیست تکه ی قیر را که آفتاب تابستانه حسابی نرمش کرده بود رو کلید زنگ چسباندم و خوب محکمش کردم . کارم که تمام شد برگشتم خانه و روی پله های اضطراری ، جایی که داخل حیاط پیرمرد پیدا باشد کمین گرفتم و منتظر آمدن برق شدم .
یادم نیست چقدر روی پله ها منتظر نشستم اما خوب یادم هست که چند ثانیه بعد از وصل شدن برقِ محله ، پیر مرد با عجله و پا برهنه دوید وسط حیاط ... از همان جایی که نشسته بودم هم می شد حدس زد که صدای زنگ ِ خانه دیوانه اش کرده است . دوید سمت درب ، غافل از اینکه هیچکس آن طرف درب نیست . ته دلم خنک شده بود ، دیدن باقی ماجرا به همان اندازه که می توانست فرح بخش باشد خطرناک هم بود . ممکن بود حجت خان روی پله ها ببیندم و این بار پیش " آقای پدر " شکایتم را بکند . پله ها را آرام آرام پایین آمدم و رفتم داخل اتاق اما مطمئن بودم بیرون کشیدن آن همه قیر از داخل کلید زنگ حداقل یک ساعتی پیر مرد را سرگرم خواهد کرد .
پی نوشت : چند وقت قبل که روناک مسافرت بود به بهانه ی سر زدن به بچه محل ها قدیمی سری به محله ی بچگی هایم زدم . همه چیز عوض شده بود ، خانه های کوتاه ِ قدیمی یکی یکی قد کشیده بودند و سر و شکل مدرن به خود گرفته بودند . تنها خانه ی قدیمی خانه ی حجت خان بود که درست ابتدای کوچه ، دست نخورده ، باقی مانده بود . انگار که پرچم دار اصالت محله باشد
خود پیرمرد هم روی یک چهار پایه ی آهنی نشسته بود و ساکت زل زده بود به خیابان ، بچه ها می گفتند آلزایمر گرفته و میهمان امروز و فرداست . دلم برایش سوخت . پس گردنی و تو گوشی آن سال های دور را حلال کردم ، حالا امیدوارم حجت خان هم من را بابت کاری که آن شب با زنگ درب خانه اش کردم حلال کند ...