اگر روزی از روزها پشت یک میز
کوچک ، داخل اتاقی
کوچک از طبقه ی چهارم یک ساختمان
کوچک سرتان را بلند کردید و پیش چشمانتان به صورت کاملا غیر منتظره چهره ی آدم
کوچکی را دیدید که دیدار مجددش حتی در لیست 1000 رویداد محتمل زندگیتان هم نمی گنجد شک نکنید نیرویی ماورایی تمام توانش را به کار بسته تا شما هر طور شده به صحت این گفته ی قدیمی ترها ایمان بیاورید که : " دنیا
کوچک است " خیلی کوچک تر از آن چیزی که نقشه های جغرافیایی وانمود می کنند ...
هم دانشکده ای بودیم و سلام و علیک ِ یکی در میان و احوال پرسی های گاه به گاه مان صرفا به دلیل همین نقطه ی اشتراک نه چندان میمون بود و بس . هیچ مشخصه و مختصات بارزی نداشت نه زیاد با هوش بود ، نه خوب درس می خواند ، نه خوش قیافه بود ، نه خوب ساز می زد ، نه حتی سعی می کرد دوست داشتنی به نظر بیاید ... اما چرا ! الحق و الانصاف آن قدر ها هم خنثی نبود . زبان چرب و نرمی داشت و در تملق گویی به شکل حال به هم زنی ماهر بود ضمن اینکه در بستر سازی جهت استفاده ی بهینه از هر گونه " سهمیه و رانت و امتیاز ویژه " ید طولایی داشت . بگذریم ... ( از توضیح بیشتر عاجزم چرا که از توضیح بیشتر من ، نه دو ریال گیر شما می آید و نه دو مثقال به بار معنایی ِ ! نوشته ام اضافه می شود ، فقط دشمن شاد می شوم احتمالا )
جلسه ی آن روز به بهانه ی امکان سنجی و فراهم کردن بستر مورد نیاز راه اندازی سیستم فروش اینترنتی بلیط در یکی از دفاتر مرکزی فروش شرکت برقرار شده بود . به عنوان نماینده ی IT شرکت با همان سر و وضع نه چندان جلسه پسند ِ همیشگی یک طرف میز نشسته بودم و ایشان هم به عنوان نماینده ی بانکداری الکترونیک ( حالا بماند چه بانکی ! ) ، اتو کشیده و و مرتب ، سوگل شده بود آن طرف میز .
از جلسه ی آن روز همین اندازه برایتان بگویم که 2 ساعت ِ تمام به زبان " صفر و یک " و به هر زبان دیگری که بلد بودم و احتمال می دادم فهم دوست قدیمی مان شود سعی کردم خواسته های امنیتی شرکت و نیاز های مد نظر مدیران بالا دستی ام را به ایشان منتقل کنم اما انگار توضیحاتم پتکی شده بود که بر سر دو ریالی ِ کج و معوج حضرت والا فرود می آمد و اوضاع را از چیزی که بود وخیم تر می کرد . بی خیال شدم . صورتجلسه را امضا کردم و قول گرفتم حتی الامکان تا دو هفته ی دیگر مقدمات کار فراهم شود تا وارد مراحل بعدی شویم .
دو هفته و دو ماه و 4 ماه بعد هم خبری نشد و هر بار بهانه ای برای به تعویق انداختن کار تراشیدند تا بالاخره همین چند هفته قبل دوست عزیز ما و همکاران محترمش در بانکداری الکترونیک ( حالا بماند چه بانکی ! ) به زبان آمدند و اعتراف کردند مشکلی در ارائه ی یکی از سرویس های مد نظر شرکت ما دارند و از پس حل این مشکل بر نیامده اند . چیزی که زیاد هم دور از انتظار نبود لااقل با شناختی که بنده از نماینده ی محترم بانکداری الکترونیک ( حالا بماند چه بانکی ! ) داشتم ...
***نمی دانم این روزها گذرتان به خرید از فروشگاه های بزرگ و پول گرفتن از عابر بانک و کارت به کارت کردن پول افتاده است یا نه . امروز و دیروز را نمی دانم . اما پنجشنبه وقتی بعد از یک ساعت چرخ زدن داخل فروشگاه رفاه و یک چرخ دستی پر از خرید ، جلوی پیشخوان ایستادم و با لبخند ملیح خانوم فروشنده مواجه شدم که سری تکان داد و گفت : " شبکه ی POS قطعه " وضع و حالم دیدنی بود . پول نقد به اندازه ی کافی نداشتم . خرید ها را گذاشتم و با روناک دست از پا دراز تر برگشتیم خانه ...
آقای مدیر فناوری اطلاعات در کمال خونسردی می فرمایند : " در حال مرتفع نمودن برخی نواقص و ایرادات سیستم هستیم و این مشکلات کاملا طبیعی است "
خیلی دوست داشتم گوشه ی یکی از پارک های دور و اطراف خودمان ، پشت شمشادهای سبز و سر زنده این دوست عزیزمان را ببینم و آرام زیر گوش ایشان بگویم : " تُپُل جان ، این مسائل در تمام کشورهای دنیا طبیعی است آیا ؟! یعنی آب لای درز ( حالا بماند درز کجا ! ) متخصصین عزیز شما نمی رود ؟!
تپل جان ؛ فکر نمی کنی وقتش رسیده باشد که در ملاک ها و اولویت هایتان برای تمیز دادن متخصصین و متخصص نماها یک مقدار تجدید نظر بفرمایید آیا ؟! "
پی نوشت : یکی دو هفته پیش ، داخل تاکسی ، رادیو تهران را می شنیدم . آقای گوینده علاوه بر اینکه فوق العاده بی مزه بود ، سین را شین تلفظ می کرد و " ر " را وقتی با منقاش از ته حلقومش بیرون می کشیدی چیزی شبیه " ی " به گوش می رسید . مطمئنا این مجری عزیز می توانسته ، جایی ، شاید سر کار دیگری موفق تر از چیزی که هست باشد و خیلی بیشتر به چشم بیاید اما باور کنید به عنوان یک گوینده ی رادیو درست به جوجه اردکی می مانست که اصرار به " تانگو " رقصیدن دارد ...
بی اختیار یادم افتاد به همین " کیامهر " خودمان . گیرم به جهت اضافه وزن ( چشم شور ، کور ) داخل استودیوهای معمولی جا نشود ، گیرم خیل مشتاقانش از قزوین و شهرضا و Ohio ( ایالتی در ینگه دنیا که زیاد شبیه قزوین نیست اما در خبر است که مردمانش به مردمان قزوین خودمان می مانند ) توی پیاده روهای جام جم صف بکشند ، اما باور کنید بی طرفانه و صرفا به عنوان یک مخاطب صدای این موجود نتراشیده و نخراشیده را به هزار تا از این گوینده نماها ترجیح می دهم . هر چند این طرف ها کسی دنبال این نیست که من و امثال من چه چیزی را به چه چیزی ترجیح می دهیم !!!