بابا "انار" دارد
بابا "انار" دارد

بابا "انار" دارد

حال ما خوب است اما!!!

چه کار دارم که آدم های امروزی چه می گویند؟! آدمهای پر مشغله ی غرق در تکنولوژی ...

من از دیروز آمده ام. نه! این طور بگویم به حقیقت نزدیک تر است: "من در دیروز جا مانده ام ، من از امروز وامانده ام"

دیروزی که چهار قدم که از دار و دسته ی آدم ها دور می افتادی دیگر صدا نبود، تصویر نبود، ایمیل و اینترنت و SMS نبود. اما عجیب دل هایمان از امروز نزدیک تر بود به هم. باور کن که نزدیک تر بود. بگذار ببینم... اصلا یادت هست؟!


یادت هست چه حالی می شدیم وقتی بعد از کلی وقت بی خبری، پستچی زنگ خانه را می زد و یکی از آن پاکت های سفید را به دستمان می داد. یادت هست اشتیاق چشمانمان را برای خواندن، یادت هست نامه هایی را که دست داشتند برای بردن دلمان؟! هر دفعه همینطور شروع می شد: "حال ما خوب است و ملالی نیست جز دوری شما"...

و همینقدر ساده و بی تکلف حال آدم را خوب می کرد خواندنشان.


یادت هست چه حسی داشت کشف احساس یک عزیز، لمس خوشی ها و ناخوشی هایش از لا به لای ردّ و رقص خودکار آبی ِ بیک روی تن ِ کاغذ...

یادت هست؟!


یادم هست طعم شیرین و گس سریش پشت تمبر، وقتی که با زبان خیسش می کردم و می چسباندمش پشت پاکت ِ نامه ، وقتی که پاکت را می سپردم دست یکی از همان صندوق های زرد سر کوچه و می نشستم به انتظار پاکت سفید بعد که بیاید و بگوید: "حال ما خوب است و ملالی نیست جز دوری شما ..."


+ دیدم این روزها که مشمول جمود فکر و خمودگی ِ ناگزیر هستم انصاف نیست گرد کسالت بنشیند به در و دیوار این خانه لذا تا روزی که ان شاء الله از کما خارج شوم و جوهر قلم پیزوری ام روان شود، نوستالژی نوشت هایم را که داشتند لای ورق های 21 خاک می خوردند یکی یکی منتقل می کنم این جا. تکرار مکررات است می دانم، اما عذر تقصیر :-)


++ به عنوان یک آدم از خود متشکر، نوستالژی نوشت هایم را دوست دارم و دوست دارم این دوست داشتنی هایم را تقدیم کنم به آدم های دوست داشتنی این جا. هر کدام را به یک نفر...


این اولی سهم "محسن باقرلو" ی عزیز است که عزیز بودنش ته ندارد عین آبی ِ آرام ِ دلش.