به سر کوچه که رسید اولین چیزی که به چشمش خورد در چوبی انتهای کوچه باغ بود ، هیچ چیز تغییر نکرده بود ، نه در چوبی ، نه شاخه های رونده ی نسترن ، نه سینه کش کوه که دوباره ابلق شده بود ... چشمانش را بست ، آری ، هیچ چیز عوض نشده بود حتی صدای پای آبی که داخل جوی می دوید ... بدنش سست شده بود ، نای راه رفتن نداشت ، هر طور بود خودش را رساند پشت در خانه . صدای بچه ها را که داخل حیاط خانه مشغول بازی کردن بودند را از پشت در می شد شنید ، یکی داد زد : " خانم جان ، جاوید رفته سراغ سبد تخم مرغ ها ... "
خواست در بزند اما دلش لرزید ، لحظه ای مکث کرد ، برگشت و چند قدم دورتر از در چوبی پای نهر نشست و صورتش را داخل آب کرد بعد بلند شد و همان جا تکیه داد به دیوار . ناگهان در باز شد و دختربچه ای از خانه بیرون دوید . دخترک مرد گوشه ی دیوار را که دید ایستاد و با تعجب نگاهش کرد .
مرد چیزی که می دید را باور نمی کرد ، همان چشمان گرد و همان نگاه نافذ ، همان صورت سفید و پوست براق و همان آبشار اغوا کننده ی طلایی روی سرش . پرسید : " اسمت چیه فرشته کوچولو ؟ "
دخترک جواب داد : " سمانه " خواست اسم مادرش را بپرسد که ناگهان صدای آشنایی از داخل حیاط توجهش را جلب کرد " سمانه ، کجا رفتی مادر ، بیا تو ... کجا رفتی سمانه "
چند ساعت بعد همه ی اهل فامیل دور هفت سین نشسته بودند ، دایی مرتضی مثل هر سال کتاب را باز کرده بود و زمزمه می کرد ، زن عمو سمیه اسکناس های نو را آورد و گوشه ی سفره گذاشت ، خانم جان عکس خان بابا و صادق را از روی طاقچه آورد و گذاشت دو طرف آینه ، سعیده هم مشغول چیدن تخم مرغ های رنگی بچه ها داخل کاسه ی فیروزه ای رنگ بالای سفره بود ، ناگهان چشمش به تخم مرغی افتاد که موهایی طلایی از جنس کاموا داشت . لبخندی به سپهر زد و با دست اشاره ای به سمانه و جاوید کرد که دو طرف سفره ، رو به روی هم نشسته بودند
پی نوشت : این بچه داستان با تمام تلخی های ناگزیر و ( احیانن ) شیرینی های دلپذیرش تقدیم به
بهار عزیز به پاس متن کوتاهی که گوشه ی وبلاگش می درخشد و هر بار خواندمش سرشار شدم از انرژی ... این متن را عرض می کنم :
مگر زندگی چیزی غیر از بهارهای پیاپی است. بهارهایی که می آیند و می روند.
هرچند من همیشه فکر می کنم که نمی روند و یک جایی ماندگار می شوند و این
"یک جا" بسته به نوع افراد حتما متفاوت است. بهارهای من همه توی ذهنم رسوب
می کنند و شاید مال خیلی های دیگر هم همینطور. شاید هم توی دلشان. بعضی ها
را هم دیده ام که بهارهایشان را توی دست نگه می دارند یا توی جیبشان که
همیشه آماده باشد برای هر استفاده ای. اما به نظر من بهترین جا برای
ماندگاری بهارهایی که می آیند پشت سر آدم است که زیاد جلوی چشمت نباشد.
هرچند این هم بستگی به نوع بهارت دارد (می بینی که همه چیز وابسته به
چیزهای دیگر است و همه نسبی). راستی بهار تو از کدام نمونه است؟