خانم جان روی صندلی چوبی گوشه ی ایوان نشسته بود. سگرمه هایش را توی هم کرده بود و لاینقطع و خستگی ناپذیر دانه های تسبیح توی دستش را یکی یکی، با دقت از بین انگشت شست و اشاره اش رد می کرد و زیر لب تکرار می کرد "اللهم انی اسئلک باسمک یا حافظا غیر محفوظ".
دایی مرتضی، پشت داده بود به مخده، روی تختِ پاحوضی و رادیو موجی کوچکش را چسبانده بود به گوش چپ و با دست راست موج های رادیو را عقب جلو می کرد و کلافه و نا امید غرغر می کرد که: "همش خِش خِش، همش غیژ غیژ، اه"
سعیده اما ساکت و بی رمق روی پله های ایوان نشسته بود و نگاهش ماسیده بود به درخت سیب وسط باغ. توی سرش یکی داشت معدود برگ های متصل به شاخه ها را بلند بلند می شمرد و توی چشمانش انگار یکی مامور شده بود به تشییع برگ های سیب توی هوا تا روی خاک.
از آخرین باری که سپهر آمده بود مرخصی و هم را دیده بودند دو ماهی می گذشت. فقط چند روز مرخصی! که اگر عاشق باشی و عاشقیت خودش را پهن کرده باشد بین ورق های تقویم زندگی، بین روزهات بلدی که چند روز یعنی شاخ گاو، یعنی یک آه که علاج دل تنگت نمی شود و یک نگاه که کاسه ی چشم را هم لبریز نمی کند حتی، چه رسد به برهوت دل. حالا هم چند وقتی می شد که هیچ خبری نبود، هیچ خبری الا خبر تک و پاتک و عملیات آن هم از بلندگوی رادیو موجی کوچک عمو سعید ...
چند بار سعی کرده بود حواسش را بدهد به قلم و کاغذ و چند خط برای سپهر بنویسد. از دلتنگی اش. از باغ و خانه ای که بی حضور او برایش از رونق افتاده اند. از درخت سیب که امسال بار نداد، حتی یکی! و از راز کوچک و خواستنیِ توی دلش که هیچکس نمی دانست و با خودش شرط کرده بود اولین نفر سپهر باشد که خبردار می شود. اما نمی شد. کلمه را گم کرده بود انگار. دلشوره امانش نمی داد جمله بسازد. حرف هایش چفت هم نمی شدند روی کاغذ.
روی پله های ایوان، محو تماشای درخت سیب، یک باره یادش افتاد به پائیزقبل. به همان روزهایی که خیلی از مردان و پسران فامیل به تکاپو افتاده بودند و تقلا می کردند اهل خانه هایشان را متقاعد کنند برای رفتن. به آن بعد از ظهر لعنتی که زیر همین درخت سیب ایستاده بودند و هر کدام زور می زد دیگری را مجاب کند که حق با اوست ...
سعیده گفت: "سپهر جان ، جنگه می فهمی ؟ یعنی توپ و تانک و خمپاره. یعنی گلوله ی سربی. یعنی رفتنت با خودته، برگشتنت با خدا. ینی مثل پسر کریم آقا شاید اصلن... می فهمی؟! به خدااا شوخی نیست. لامصب ما هنوز یه سال از عروسیمون نگذشته! اصن روت میشه به آقام بگی می خوای منو تنها بذاری و بری؟!"
سپهر لبخندی زد و جواب داد: "نترس دردت به جونم. بادمجون بم آفت نداره. یاسر پسر کریم آقا اگه رفت و برنگشت واسه این که دلش گیر نبود این جا. من اما کفتر جلدم به خدا، هر طرف برم بر می گردم همین جا پیش خودِ خودت. تازشم من که نمی رم بجنگم که! اصش شاید تفنگم نگرفتم. من فقط می رم مواظب این صادق دهن لق باشم. می رم مراقب باشم هر جا خواست دهن لق بازی در بیاره و دسته گل به آب بده، با پوتین برم تو حلقش!!"
- اه، همه چیز رو به مسخره میگیری. این همه آدم دارن می رن جبهه، این همه ریز و درشت رفتن دارن می جنگن، تو یکی اگه نری چه اتفاقی می افته؟ یعنی حالا مثلن ارتش ما لنگ همین توی چهار پاره استخونه؟من که میگم تازه وبال گردنشون هم میشی!
سپهر سکوت کرد. نگاهی به درخت سیب انداخت. بعد با کف دست محکم به تنه ی درخت کوبید. چند تا برگ از شاخه های درخت جدا شدند و توی هوا چرخیدند و پائین آمدند تا روی خاک. سپهر رو کرد به سعیده و گفت: "می بینی این برگا رو قربونت برم؟ هر یه خمپاره ای که تو سوسنگرد و مهران و نخلستون های جنوب زمین می خوره، کلی از عزیز کرده های مردم مثل همین برگا رو زمین می افتن. خون من رنگی تره یعنی؟! ... "
سعیده غرق خاطره ی آن بعد از ظهر و مرور حرف های سپهر بود که با فریادی به خودش آمد. دایی مرتضی روی تخت ایستاده بود و با یک دست رادیو را توی هوا تکان می داد و فریاد می زد: " صلیب سرخ اسم اسرای چند تا عملیات اخیر رو اعلام کرده. بیاین اسم سپهر و صادق هم بین اسامی اسرای جدید بود، بیااااین"
سعیده اما ماسیده بود بین هزاااار جور حس مختلف. بین غم و بلاتکلیفی و نگرانی و حسرت و دلتنگی. بین این ها مانده بود و امید!
باد وحشی ِ پائیزی پیچید بین شاخه های درخت سیبی که هنوز چند تایی برگ به قامتش مانده بود...
پی نوشت : این داستان ادامه دارد