" من که حریف آقات نمی شم ، راست هم میگه ، میگه این همه شهریه ی دانشگاه آزاد ندادم که آخرش پسرم بشه مسافرکش ... خب مادر قربونت بره ، یه چند وقت دیگه بگرد شاید یه کار بهتری پیدا کردی ، ینی تو این شهر هیچ کار بهتری برای تو پیدا نمیشه "
مادرش این ها را گفت و در حالی که چیزی زیر لب زمزمه می کرد از اتاق بیرون رفت .
این آخرین تیر ترکشش بود . دوره ی دانشجویی بارها از زبان دوست و آشنا شنیده بود که بعد از فارغ التحصیلی تازه باید کفش آهنی پوشید و دنبال کار دوید اما هر بار پوزخندی می زد و با خودش می گفت : " ماشین آقام که هست ، دست آخر می رم مسافر کشی دیگه ! گشنه که نمی مونم " . اما انگار این یکی هم خیال باطل بود . روی تخت دراز کشید و شروع کرد به خیالبافی تا این که آرام آرام پلک هایش سنگین شد ...
آفتاب پهن شده بود داخل اتاق . بیدار شده بود اما کنده شدن از تختخواب برایش سخت بود ، هیچ انگیزه ای برای بلند شدن نداشت . بدتر از آن حس رخوت و بی انگیزگی ، بانگ بیدارباش مادر بود که چونان مرغ سحری هر چند دقیقه یک بار از پشت در اتاق رد می شد و این جمله را تکرار می کرد : " امیر پاشو مادر ، لنگ ظهر ، زشته مرد تا این موقع بخوابه "
پتو را روی سرش کشید و پلک هایش را روی هم فشرد بلکه دوباره خوابش ببرد که ناگهان با صدای در از جایش پرید . پدرش توی درگاهی ایستاده بود و با همان نگاه های پرجذبه ی همیشگی که بی شباهت به نگاه فرمانده ی میدان صبحگاه پادگان نبود گویی فرمان " خبردار " می داد . ایستاد ، سلام کرد و سرش را پائین انداخت . خواست چیزی بگوید که پدر حرفش را قطع کرد و گفت : " من برای تو کلی آرزو دارم ، یه عمر خروس خون زدم بیرون و بوق سگ برگشتم خونه که بتونم خرج درس خوندن بچه هام رو بدم . آرزوی من " راننده تاکسی " شدن جنابعالی نبوده و نیست اما بیا این سوئیچ ماشین ، بگیر و برو شروع کن به کار ، اما یادت باشه این کار موقته ، فقط برای این که به بیکاری و تا لنگ ظهر خوابیدن عادت نکنی . پس بگرد دنبال یه کار درست درمون "
حرفهایش که تمام شد سوئیچ را روی میز کنار در گذاشت و لبخندی زد و در را پشت سرش بست پسر چند ثانیه ای گیج بود ، به خودش که آمد سریع لباسهایش را پوشید و سوئیچ را برداشت و دوید داخل حیاط . مادر بلند گفت : " امیر جان لااقل بیا صبحانه بخور بعد برو ، ناشتا که نمی تونی پشت فرمون بشینی که ! " امیر خودش را به نشنیدن زد ، بلند خداحافظی کرد و رفت .
در حال رانندگی دائم به آینده فکر می کرد و به حرف های پدرش ، به آینده ای که کوچکترین تصوری از آن نداشت ، به روزهای دانشجویی و نقشه هایی که آن روزها در سر داشت . توی همین عوالم بود که ناگهان چشمش به دختر جوانی که گوشه ی خیابان ایستاده بود افتاد . با این که توی خط سبقت بود با هر مصیبتی شده ماشین را چند متر جلوتر از جایی که دخترک ایستاده بود متوقف کرد ، دنده عقب آمد و مسیرش را پرسید . دختر با لبخند گفت : " بهشت " ، مسیر را بلد نبود اما با خودش گفت : " دشت اوله ، میریم پرسون پرسون خودمونو می رسونیم دیگه "
دختر روی صندلی عقب نشست و راه افتادند .
اعتقاداتش باعث شده بود توی دانشگاه رفقا به شوخی " حجت الاسلام " صدایش کنند ، همیشه می گفت نظربازی به عذاب وجدان بعدش نمی ارزد ، عادت داشت به دزدیدن چشمهایش ، اما انگار این بار اختیار چشمانش را هم نداشت . چند بار دزدکی از آینه ی جلو صورت دخترک را ورانداز کرد اما دفعه ی آخر به محض این که سرش را بالا آورد و توی آینه نگاه کرد چشمانش قفل شد به چشمان دخترک ، دختر لبخندی زد ، نفس امیر به شماره افتاد . تمام توجه اش جلب جذابیت نگاه های دختر شده بود که ناگهان صدای بوق بلندی خلسه اش را پاره کرد ، به خودش که آمد یک کامیون بزرگ تقریبا تمام خیابان را سد کرده بود با تمام قدرت پایش را روی ترمز گذاشت
چند لحظه بعد ، داشت مبهوت به ماشین پدرش نگاه می کرد که تقریبا هیچ جای سالمی نداشت . یادش نمی آمد که چطور از ماشین بیرون آمده ، ناگهان یاد دختری افتاد که بین راه سوار کرده بود ، با عجله سرش را برگرداند ، دخترک با خنده ای شیرین و در عین حال عجیب پشت سرش ایستاده بود . با تعجب پرسید: " اینجا چه کار می کنی ؟ "
دخترک جواب داد : به زودی می فهمی و ادامه داد : نکنه می خوای رفیق نیمه راه بشی؟
+ چطور مگه؟
- مگه نمی خواستی منو برسونی؟
+ کجا؟
و دختر جواب داد: بهشت دیگه!! و دستش را به طرف پسر دراز کرد.
امیر با حیرت اطراف را نگاه کرد ، چشمش به چند نفری افتاد که با عجله سعی داشتند یک نفر را از داخل ماشین بیرون بکشند ، وقتی دوباره نگاش به نگاه عمیق دخترک افتاد ناگهان دلش آرام شد ، دستش را داخل دست دخترک گذاشت و گفت : " یعنی به همین سادگی تموم شد ؟ "
دخترک با لبخند جواب داد : " از کجا می دونی ؟! شاید هم تازه شروع شده باشه "
پی نوشت : این داستانک نسخه ی اصلاح شده ی داستانی است که در " نوشته های دم دستی " نوشته بودم
پی لینک : اگر پایه ی قرار وبلاگی هستید بروید اینجا و اطلاعات تکمیلی را از صاحب خانه جویا شوید . هنوز نمی دانم می توانم باشم یا نه ، اما چه باشم چه نباشم برای دوستانی که دور هم جمع می شوند شادی می خوام و خاطره ی خوش