بابا "انار" دارد
بابا "انار" دارد

بابا "انار" دارد

قصه ی تکراری عصر جمعه ها

تمام کودکی ام شده صحنه هایی که ناخواسته و بدون اعلان قبلی پیش چشمانم قد علم می کنند و امروزم را مات می کنند . تمامش شده دو تا جعبه ی مقوایی و محتویاتش که شاید آن روزها حتی فکرش را هم نمی کردم که چند سال بعد ، بعضی وقت ها تا این اندازه به کارم بیایند ، به کار خودم که نه ، بیشتر به کار گره های دلم . جعبه ها را می آورم ، محتویاتش را پخش می کنم کف اتاق و یکی یکی خاطره هایش را پس و پیش می کنم .


خاطره باز که باشی در پس هر رویداد و اتفاق و روزانه ای به دنبال وجه نوستالژیک و خاطره انگیز و زیر خاکی آن می گردی . خاطره باز که باشی ذهنت آبستن " گذشته " است ، ویار خاطره می کند گاه و بیگاه .


ویار حمام نمره و فریاد " خُشــــــــک " که می خورد سینه ی دیوارهای کاشی شده و زیر طاقی نورگیرهای شیشه ای بلند گم می شد . 


ویار عصر جمعه و کاسه ی آبدوغ خیار ، ویار تیله و توپ دو لایه و ترتره بازی ، ویار قصه ی عصر جمعه ی رادیو ...


خاطره باز که باشی برای دلگیر بودن عصر جمعه ها ، دنبال بهانه و دلیل نمی گردی ...