| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
تمام کودکی ام شده صحنه هایی که ناخواسته و بدون اعلان قبلی پیش چشمانم قد علم می کنند و امروزم را مات می کنند . تمامش شده دو تا جعبه ی مقوایی و محتویاتش که شاید آن روزها حتی فکرش را هم نمی کردم که چند سال بعد ، بعضی وقت ها تا این اندازه به کارم بیایند ، به کار خودم که نه ، بیشتر به کار گره های دلم . جعبه ها را می آورم ، محتویاتش را پخش می کنم کف اتاق و یکی یکی خاطره هایش را پس و پیش می کنم .
خاطره باز که باشی در پس هر رویداد و اتفاق و روزانه ای به دنبال وجه نوستالژیک و خاطره انگیز و زیر خاکی آن می گردی . خاطره باز که باشی ذهنت آبستن " گذشته " است ، ویار خاطره می کند گاه و بیگاه .
ویار حمام نمره و فریاد " خُشــــــــک " که می خورد سینه ی دیوارهای کاشی شده و زیر طاقی نورگیرهای شیشه ای بلند گم می شد .
ویار عصر جمعه و کاسه ی آبدوغ خیار ، ویار تیله و توپ دو لایه و ترتره بازی ، ویار قصه ی عصر جمعه ی رادیو ...
خاطره باز که باشی برای دلگیر بودن عصر جمعه ها ، دنبال بهانه و دلیل نمی گردی ...