| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
نمی دانم جناب دهخدا - که رحمت بر آن تربت پاک باد - کجای لغت نامه شان به کالبد شکافی معنایی و ساختاری واژه ی " کسالت " پرداخته اند .
اما به نظر حقیر کسالت یعنی :
وقتی که اول صبح آفتاب از پنجره ی کوچک کنار آشپزخانه خزیده باشد روی شکوفه های ریز و صورتی " گل ناز " و تو حتی حوصله اش را نداشته باشی به معاشقه ی گلدان دوست داشتنی ات با شعاع آفتاب نگاه کنی .
وقتی که سرازیر شدن پسر بچه های قد و نیم قد توی پیاده رو ، به سمت مدرسه ، حتی ذره ای سلول های خاکستری خاطره بازت را مجبور به واکنش نمی کند .
وقتی که تصنیف " شد خزان " بدیع زاده هم چیزی را در درونت جا به جا نمی کند و صرفا بر تراکم برگ های پاییزی که گوشه ی دلت انباشته شده می افزاید .
وقتی که نوشتن را حواله می کنی به آخر شب و کتاب خواندن را به واگن های شلوغ مترو و مطمئن هستی که این بدترین برنامه ریزی ممکن برای انجام این دو کار است و احتمالا راندمانش اگر صفر نباشد ، چیزی نزدیک صفر است .
وقتی که ایمان داری امروز آخرین روز کسالت بار زندگی نیست و یقینا دیر یا زود ، یا حتی شاید همین فردا ، توفیق اجباری چشم باز کردن در صبحی با همین مختصات را خواهی داشت .
مخلص کلام این که ؛
ماسیدن بین روزمرگی ها ، فرو رفتن در تکرار و سنجاق شدن به چرخه ای که دیروز و امروز و فردای آدمیزاد را با کج سلیقه گی تمام به هم کوک می زند زیاد اتفاق خوشایندی نیست . زندگی را باید " چشید " ، زندگی " کردن " هییییچ لذت محسوسی ندارد ، زود مشمول تکرار می شود ، مثل خیلی کردنی های دیگر ...
از من می شنوید تا فرصت هست از خیر " کردن " این فقره بگذرید ، زندگی را باید " چشید " .