| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
تصدقت شوم؛
دل بسته ای به رفاقت آدمیزاد دمدمی مزاج که چه؟!
به چه کارت می آید رفاقت رفیقی که به وقت نعمت نشئه ی توهمات خود هرکول پنداری اش باشد و عالم به نیشش نباشد و هنگامه ی نقمت بند ِ تنبان به دندان بگیرد و متصل به ننه من غریبم در آوردن که ای وای و ای هوااااار "چرا من؟!"
ای نزدیک تر از رگ گردن؛
گفتی نگاه می کنم به دل آدم، کدام دل؟! بردند، خوردند، ته و توی تغار را هم انگشت مالیدند و فاتحه!
چیزی نماند از دل، اقلّ کم چیز دیدنی نماند. نگذاشتیم بماند که مثل امشبی، ببینی و بالا و پائین کنی و قیمتش بگذاری توی این کسادی بازار...
گفتن ندارد، شما خود عالمی به نا گفته ها؛
چار خط بالا را نوشتم من باب خالی نبودن عریضه، دستِ پیش گرفتم خیر سرم!
خوف این داشتم خط کش به دست ایستاده باشی به اندازه کردن، از شما چه پنهان خجالت کشیدم از زیاده کوتاه بودن، از قد نکشیدن.
خواستم بگویم فهمم می شود رفاقت ما و شما از همان روز ازل اتوبان یک طرفه بوده. یک طرفه بوده و چپکی. آن قدر که از ما هر چه بوده عشوه خرکی بوده و ناز و از شما کلهم رفع نیاز. جخ به وقت تنعم، به قدر توان جفتک چارکش هم انداخته ایم.
مخلص کلام؛
خاطرم نیست تمام روزهایی که گذشت را چگونه و با چه اسمی صدایت کرده ام! اصلا صدا کرده ام یا نه؟!
امشب آمده ام بگویم سلام رفیق، آمده ام صدایت بزنم "غفور التوّاب" و "غافر الذنب"