یکم:
سال قبل، همین روزها بود که کامنتی از
مموی عزیز داشتم که پیشنهاد کرده بود توی این
سایت عضو شوم و بچه داستان هایم را در معرض خوانش و قضاوت و نقد آدم های بیشتری قرار دهم. پشت گوش انداختن یک پیشنهاد خوب از طرف یک دوست خوب کمی تنبلی می خواست و ذره ای حماقت که -اقل کم آن روزها- نداشتم. رفتم و عضو شدم و مدتی هم چند تایی از داستان های اینجا و چند تا از آنهایی که هنوز فرصت وبلاگی کردنشان! را پیدا نکرده ام آنجا منتشر کردم و نشستم به خواندن حرف و نقل و نظر خواننده های عزیز سایت که صد البت شما عزیزترید با چند تایی هم رفیق شدیم که صد البت شما رفیق ترید...
الغرض؛
چند وقت قبل یکی از رفقا و خواننده های عزیز سایت پیشنهاد داد چند تایی از داستانک هایم را به محضر یکی از آشنایانش که از قضا ناشر است و دستی به آش شلم شوربای فرهنگیجات این مرز و بوم دارد برساند، باشد که مقبول افتد و...
به هر جهت دیدم این سال ها رفیق بوده اید و صاحب نظر، دیدم این خانه سرِ پا بودن در و دیوار نیمدارش به برکت وجود با صفای شماهاست، دیدم انگیزه ی نگارش بسیاری از داستان هایم -اگر نگویم تمامش- لطف و نگاه آدم های اینجا بوده، خواستم پر رویی کنم و خواهش کنم میان شلوغی های روزمره تان اگر پا داد 5 تا از بهترین داستانک هایی که اینجا خوانده اید را برایم کامنت کنید تا برسانم به دست رفیق شفیق مان و بنشینم به انتظار نسخه ای که آشنای ناشرش برایم می پیچد. پس و پیش کمال سپاسگزاری ام را از مساعدت شما عرضه می دارم.
***و اما دیّم:
دوست عزیزی امروز برایم کامنت خصوصی گذاشته بود. گویش ساده ی توام با نگاه ارزشمندش عجیب به دلم نشست. با کسب اجازه از ایشان خط آخر کامنت که نشانه ی لطف و مهربانی ایشان به اینجانب و این خانه بود حذف کردم و باقی را دست نخورده کپی کردم در ادامه ی مطلب. خواندنش خالی از لطف نیست...
ادامه مطلب ...