بابا "انار" دارد
بابا "انار" دارد

بابا "انار" دارد

فستیوال نوستالژی زیر آسمان بی ستاره...


پسر بچه های چهل، پنجاه، شصت ساله یک ساعتی هست توی ورزشگاه پیر شهر دنبال توپ می دوند. فستیوال خاطره و نوستالژیست لا مصصصب. کلکسیون نام هایی که حتی تا کمتر از یک دهه پیش یک استادیوم را، یک شهر را، یک کشور را، اصلن دنیای خیلی از آدم های عشق فوتبال را زیر و رو می کردند. فکرکـــــن! پائولو مالدینی کم اسمی نیست. حتمن کم اسمی نیست که تا همین چند سال قبل از زمین چمن استادیوم سن سیرو بگـــــــــیر تا ویترین عینک آفتابی فروشی های مارک "پلیس" جملگی در قـُرق نام و عکس های کلوزآپ جذابش بودند.
توی صورت هایشان که دقیق می شوم انگار یکی یکی از لای صفحات خاک گرفته ی دفتر خاطرات بیرون آمده اند. گواهش هم گرد سفیدی که روی موهای سر و صورتشان نشسته.
سلطانی را صرفن در حد ترانه ای که "فرزین" خیلی سال پیش برای پرسپولیس خواند می شناسم. یک زمانی انگار توپ را توی دستانش اسیر می کرده. ناصر محمد خانی هم هست، هر چند انگار روی باقیمانده ی خاکستر یک عمر سوخته، یک زندگی سوخته، خسته و شکسته فقط راه می رود و آه می کشد. پایان رافت هم آمده. آخرش نفهمیدم جوک بود یا واقعیت، این که می گفتند چون آخرین فرزند خانواده بوده اسمش شده "پایان". مجتبی محرمی و محمد پنجعلی و فرشاد پیوس و فنونی زاده و باقری و مهدوی کیا...
 خلاصه که ستاره باران است و برای من و خیلی های دیگر تفاوتی نمی کند که این ستاره ها شاید بیشتر از یک دهه است که خاموشند، چشمک نمی زنند.
پرسپولیسی بودم. از زمان توپ دو لایه و دروازه های آجری. از زمین خاکی های بلوار ابوذر و تاکسیرانی و چهارصد دستگاه. آنقدر پرسپولیسی بودم که با استقلالی های مدرسه دعوا می کردم. آنقدر که خیلی سال قبل، توی عوالم بچگی، یک تابستان هر هفته، هر روز، پول تو جیبی هایم پس افت می شد تا آخر هفته با مینی بوس از سر خیابان پیروزی خودم را برسانم به ورزشگاه آزادی و پشت دروازه ای که عابدزاده توی چهارچوبش ایستاده بود عین هولیگان های کله خراب عربده بزنم. آنقدر پرسپولیسی بودم که بعد از هر بازی صدایم می گرفت و خروسی می شد. آنقدر پرسپولیسی بودم که پرسپولیسی شدن تنها چیزی بود که از من به آقام ارث رسید. آره، آقام بعد از من پرسپولیسی شد ینی من این همــــــــــــــه پرسپولیسی بودم.
پس زیاد هم عجیب نیست که حالا بغض کرده ام. با هر اسمی که عادل فردوسی پور می گوید یک بار زیر لب تکرار می کنم "وااااای، یادش به خیر" و بلافاصله جلوی چشمم تاااار می شود.

 پسر بچه های چهل، پنجاه، شصت ساله یک ساعتی هست توی ورزشگاه پیر شهر دنبال توپ می دوند.
که بگویند هنوز دود از کنده بلند می شود. که بگویند یک نسل از آدم های این مملکت پای جنگ، پای مشکلات اقتصادی، پای اعتیاد، پای سیاسی بازی و چه و چه تباه شد. که بگویند مردها همیشه ی عمر، همیشه ی زندگی بچه می مانند. بچه می مانند و بچه گانه با زندگی کلنجار می روند. بچه می مانند و بچه گانه ترک می خورند، می شکنند. که بگویند مردها عین بچه ها از دیده نشدن، از فراموش شدن به اندازه ی "مرگ" می ترسند...