خانه ی قدیمی ما هم مثل تمام خانه های
قدیمی " آب انبار " داشت که البته به لطف آب لوله کشی شده تغییر کاربری
داده بود به انباری . اسمش آب انبار بود اما عوض آن که آب در آن انبار کنیم
شده بود انبار نگهداری خنزر پنزرهایی که خانم جان برای دل کندن از آن ها
به زمان احتیاج داشت . یک اتاقک 2 در 3 کف حیاط که دربی آهنی داشت و تنها
اِلمانی که از روزهای " آب انبار " بودن برایش باقی مانده بود بوی نم غلیظی
بود که به محض نزدیک شدن سوراخ های بینی ات را در می نوردید و بی ملاحظه تا
بیخ مغز آدم می رفت .
به غیر از خانم جان که هر از گاهی به
بهانه ی سر و سامان دادن وسایل داخل انباری - و احتمالا به منظور زیر و رو
کردن خاطراتی که روی هم تلنبار کرده بود - به آن جا سر می زد بقیه ی اهل
خانه علاقه ی چندانی به گذراندن وقت در آن اتاقک زیر زمینی نمور و خوف
انگیز نداشتیم .
یادم هست هر بار در خانه صحبت از خراب کردن
آب انبار می شد " خانم جان " به بهانه های مختلف طفره می رفت و این کار را
به آینده موکول می کرد . آینده ای که مصادف شد با تابستان
1377 وقتی که " آقای پدر " تصمیم گرفت دستی به سر و گوش خانه بکشد و طبق
نقشه ی معمار آب انبار قدیمی هم به اصطلاح اهل فن افتاده بود توی طرح ...
چند
روزی از آغاز نوسازی خانه می گذشت . توی کوچه مشغول بازی کردن بودم که یکی
از کارگرها درب آهنی آب انبار را آورد و انداخت عقب وانت ضایعات آهن که
جلوی درب خانه ایستاده بود . ناگهان نگاهم افتاد به نقاشی پشت درب ، به کل
فراموشش کرده بودم . طرح صورت من و آبجی خانم بود که سال ها قبل - وقتی شش
یا هفت ساله بودم - یک روز جمعه آقای پدر هوس کرد با ضد زنگ پشت درب آهنی
آب انبار نقش بزند . ساده بود و نه چندان هنرمندانه اما " خاطره " داشت .
دویدم داخل خانه تا دوربینم را بیاورم و عکس نقاشی پشت درب را بردارم اما وقتی
برگشتم نه از وانت ضایعات آهن خبری بود و نه از درب آهنی آب انبار ...
چند
شب پیش تمام ماجرا را با جزئیات برای چندمین بار توی خواب دیدم . فقط یک جای ماجرا فرق کرده
بود ، توی خواب دیگر دنبال دوربین نرفتم ، وانت که راه افتاد من هم دنبالش
دویدم ...