بابا "انار" دارد
بابا "انار" دارد

بابا "انار" دارد

درون من پیرمردی نفس می کشد...

قبول دارم، عجیب است اما غیر ممکن که نیست. اصلن برای این روزها که صغیر و کبیر پُز "کودکِ درون" شان را می دهند خیلی هم محتمل است. مگر من چه چیزی کم از بقیه دارم که کودکِ درون نداشته باشم؟! حالا گیرم زیاد هم کودک نباشد، گیرم ریشی سفید کرده باشد و چین بر پیشانی اش افتاده باشد اما هست و من به شدت بودنش را احساس می کنم...

 هست که بوی خشت و گل ِ خانه های قدیمیه کوچه دو متری های انتهای شوش لول و خرابم می کند.
هست که چشمانم اینطور سیری ناپذیر فیروزه ایه کاشی های گلدسته های کهنسال را می چرد.
هست که زمان برایم روی ساعت های زنجیردار جیبی توقف می کند.
اصلا به گمانم شمعدانی ها هم پیرمرد درونم را حس می کنند، بو می کشند. حتما حس می کنند که همه جا، هر جا که باشند برایم دست تکان می دهند. قبول داری که شمعدانی خود ِ اصالت است؟!
شک ندارم که درون من مردی از قدیم جا مانده است که بوی خاک را نفس می کشد. مردی که هر از گاهی دستش را به زانویش می گیرد و -در وجودم- تمام قد می ایستد و از پشت پرده ی چشمانم به فیروزه ای کاشی ها نگاه می کند. مردی که عقربه های ساعت جیبی اش روی گذشته ها ماسیده اند...