بابا "انار" دارد
بابا "انار" دارد

بابا "انار" دارد

به تو که..."رحمانی"


آن روزها، بیست و چند سال پیش را می گویم. راه گلویم را شاید فقط آن یک مشت نخودچی که از ترس تقسیمش با همکلاسی ها، در راه مدرسه، یکجا در دهانم می ریختم بند می آورد. یا مثلا هسته های شیرین زردآلوهای تابستانه ی عاریه از سهم آبجی خانم، که از ترس عوض شدن نظرش یا ته کشیدن کَرَمش با ولع و عجله می جویدم و قورت می دادم .


حالا، بعد از این همه وقت، دیگر مشکلم با نخودچی و هسته های زردآلو حل شده، حالا اما گاه و بی گاه کلمات راه گلویم را می بندند. می شکنند در گلویم، نفسم را بند می آورند...

ای بابا، بگذریم، این ها را خودت بهتر از من می دانی. فقط خواستم بدانم این که می گویی "ایمان داشته باش که می شنوم، حتی وقتی جوابی نمی دهم" از رحمانیتت هست یا از جبّاریتت ؟!!!