چادرش را نصفه و نیمه روی سرش انداخته بود
و همانطور که گوشه ی چادر را به نیش می کشید با دهان کج سر خانم جان هوار
می زد و می گفت : " آخه پسرِ تو چه شوت بازی از شوهر من دیده که بهش میگه
حسن شوته ، آخه بچه هم اینقدر بی ادب ، اصلا مگه این بچه هم سن و سال شوهر
منه که مسخره اش می کنه ؟! "
دویدم روی تراس و با همان صدایی که تازه
مثل جوجه خروس ها دو رگه شده بود بلند گفتم : " اگه هم سن من نیست غلط می
کنه به من میگه خرگوش ، غلط می کنه گوشمو می کشه ، اصلا حقشه ... حسن شوته !
حسن شوته ! حسن شوته "
انگار قرآن خدا غلط می شد اگر اسم هم را بدون پسوند صدا می کردیم . " حسین یه لامپ " ، " مهدی آلوچه " ، " امیر ترکه " ، " وحید خر شوت " . حقیر هم از وقتی که به خاطر دارم به برکت ریز بینی و نکته سنجی جناب حسن آقا و به بهانه ی داشتن گوش هایی که الحق و والانصاف اندازه شان آن قدرها هم استاندارد نبود شدم " ممل خرگوش " . از وقتی به خاطر دارم ممل خرگوش بودم تا آن بعد از ظهر سگی ...
روزهای تابستان را تا دم دمای ظهر داخل کوچه پس کوچه های تاکسیرانی به فوتبال تیغی و پرسه زدن می گذراندیم ، خورشید که خودش را پهن می کرد وسط آسمان بند و بساط مان را جمع می کردیم و می کوچیدیم سمت قنات ، لباس ها را می کندیم و به آب می زدیم .
بعد از ظهر آن روز هم مشغول آب تنی بودیم که سر و کله ی " محسن ژاپنی " پیدا شد . حاضرم قسم بخورم تا هفت پشت آن طرف ترش از شاه عبدالعظیم دورتر را ندیده بودند - حتی به قیمت مرده سوزاندن - پسوند " ژاپنی " انتهای اسمش هم کنایه ای بود به تنگی چشمانی که بیشتر به سردی و یبوست ذاتی چهره ی آفتاب پرست شبیه بود تا لطافت جنس ژاپن !!
آمد و پیکره ی نخراشیده و نا فرمش را پهن
کرد روی دیواره ی لب قنات و شروع کرد به سنگ انداختن و بد دهانی توامان .
اولش اعتنا نکردیم بلکه روی خوش که ندید خسته شود و شرش را کم کند اما
پنداری این بار جدا " مرگش را خواب دیده بود " ، آن قدر سنگ انداخت و
انداخت تا عاقبت یکی از آن پدر و مادر دارهایش نصیب کله ی بنده شد . درست
نمی دانم اتفاقی که افتاد حاصل یک فعل و انفعال شیمیایی درون کالبدی بود یا
یکی از علائم جهش آن نیمچه رگ سیّدی که منقول است خیلی جاها کار دست خیلی
ها داده است . هر چه بود نتیجه اش این شد که من که تا آن روز اساسا آدم
دعوا و شر کردن نبودم با همان سر و کله ی خونی و بدن نیمه لخت از قنات
بیرون پریدم و با عصبانیت مشغول گشتن زمین شدم به دنبال چیزی که به کارم
بیاید . اولین چیزی که به چشمم خورد " آچار یدکی " بود که چند متر آن طرف
تر از قنات روی زمین افتاده بود و یحتمل بازمانده ی ابزار یکی از راننده
کامیون های خسته و حواس پرتی بود که شب را کنار قنات پای بساط سیخ و سنگ
صبح می کنند . دویدم و آچار یدک را برداشتم و حمله کردم سمت محسن ژاپنی ،
خاطرم نیست چطور آن هیکل منحوس را از دیوار پائین کشیدم فقط یادم هست که
بخت برگشته فرصت نکرد بیشتر از چند مشت بی هدف و مقادیری فحش کش دار که
البته آن روزها به هیچ جایم بر نمی خورد نثارم کند . مزه ی آچار یدک که
حسابی به تن و بدنش نشست بلند شد و چونان " بره آهو " توی خرابه های به جای
مانده از بمباران تاکسیرانی نا پدید شد .
این گونه بود که به یمن تربیت کردن محسن خان با آچار یدک از " ممل خرگوش " بودن به جناب " ممد یدک " ارتقاء درجه یافتم اما ...
ادامه دارد ... ( شاید امشب ، شاید هم یکی از همین شب ها )
پی نوشت : چند وقتی بود که تصمیم نگاشتن این پست را داشتم ، اما جراتش را نه . این پست مهربان بهانه ای شد برای نگاشتن این چند خط که وقتی ادامه اش را در پست بعد بخوانید حتما حکمت عنوانی که برایش برگزیدم را خواهید دانست .