یک دست لباس نظامی کهنه ی رنگ و رو رفته را از کمد بیرون کشید و به دخترک نشان داد و گفت : " سی و سه سال از بهترین روزهای زندگیم رو تو این لباس ها گذروندم در حالی که همیشه از نظام و نظامی گری بیزار بودم . پدرم افسر شهربانی بود . اون روزا رسم بود پسر بزرگ هر خانواده شغل پدرش رو ادامه بده ، منم بالاجبار شدم مواجب بگیر نظمیه ، هر چند همیشه عاشق معلمی بودم "
لباس ها را دوباره داخل کمد گذاشت و این بار یک دست کت و شلوار اتوکشیده ی سرمه ای رنگ را بیرون آورد و پرسید : " اینا چطوره دخترم ؟! "
دخترک لبخندی زد و سرش را به نشانه ی رضایت تکان داد و گفت : " عالیه ، فکر کنم تو این لباس ها معرکه بشین "
مرد خنده ی بلندی کرد و همانطور که کت وشلوار را ورانداز می کرد گفت : " انتظار نداری با این حرفت امیدوار بشم که ؟! کار من دیگه از این حرفا گذشته ، زَوارم در رفته ، دیگه رنگ و لعاب چاره ی من نیست ... "
دخترک حرف پیرمرد را قطع کرد در حالی که سعی می کرد نگاه هایش را از چشمان پیرمرد بدزدد زیر لب گفت : " اختیار دارین ، شما هنوزم یه پارچه گُلین "
پیرمرد کت و شلوار را روی چوب لباسی کنار تخت گذاشت و در حالی که ظرف های نهار را یکی یکی داخل سینی می چید گفت : " راستی گفتی گل ! خدا خیرت بده داشتی می رفتی یه کم به اون گلدون حسن یوسف پشت در هم آب بده ، پارچ آب لب پنجره س " بعد آرام روی تخت دراز کشید و زل زد به پره های پنکه ی سقفی بالای سرش ...
با سر و صدای بچه هایی که مثل تمام عصر جمعه های قبل حیاط را روی سرشان گذاشته بودند از خواب بیدار شد . از روی تخت پائین آمد و با وسواس و علاقه ی خاصی مشغول مرتب کردن سر و وضع و پوشیدن لباس هایش شد . بعد آرام رفت و روی صندلی داخل تراس نشست و عینکش را به چشمانش زد و محو تماشای بازی کردن بچه های داخل حیاط شد ...
دخترک داخل حیاط ایستاده بود و طوری که پیرمرد متوجه نشود از بین درخت ها او را می پایید که ناگهان یکی از همکارانش نزدیک شد و پرسید : " تو اینجا چه کار می کنی دختر ؟! داری زاغ سیاه کیو چوب می زنی بدجنس ؟! "
دخترک پشت چشمی نازک کرد و با دست اشاره ای به سمت تراس کرد و گفت : " داشتم اون بالا رو نگاه می کردم ، روی اون تراس . می بینی ؟! این هفته ی سومه که پیرمرد کت و شلوار نو می پوشه و میاد روی تراس منتظر خانواده اش می شینه ، این هفته ی سومه که کسی نمیاد ملاقات پیرمرد . کاش می تونستم زنگ بزنم و به خانواده اش بگم شاید این آخرین هفته باشه ، آخرین جمعه ، آخرین روز ملاقات . کاش می تونستم ... "