X
تبلیغات
رایتل

درون من پیرمردی نفس می کشد...

یکشنبه 18 فروردین 1392 ساعت 09:26
قبول دارم، عجیب است اما غیر ممکن که نیست. اصلن برای این روزها که صغیر و کبیر پُز "کودکِ درون" شان را می دهند خیلی هم محتمل است. مگر من چه چیزی کم از بقیه دارم که کودکِ درون نداشته باشم؟! حالا گیرم زیاد هم کودک نباشد، گیرم ریشی سفید کرده باشد و چین بر پیشانی اش افتاده باشد اما هست و من به شدت بودنش را احساس می کنم...

 هست که بوی خشت و گل ِ خانه های قدیمیه کوچه دو متری های انتهای شوش لول و خرابم می کند.
هست که چشمانم اینطور سیری ناپذیر فیروزه ایه کاشی های گلدسته های کهنسال را می چرد.
هست که زمان برایم روی ساعت های زنجیردار جیبی توقف می کند.
اصلا به گمانم شمعدانی ها هم پیرمرد درونم را حس می کنند، بو می کشند. حتما حس می کنند که همه جا، هر جا که باشند برایم دست تکان می دهند. قبول داری که شمعدانی خود ِ اصالت است؟!
شک ندارم که درون من مردی از قدیم جا مانده است که بوی خاک را نفس می کشد. مردی که هر از گاهی دستش را به زانویش می گیرد و -در وجودم- تمام قد می ایستد و از پشت پرده ی چشمانم به فیروزه ای کاشی ها نگاه می کند. مردی که عقربه های ساعت جیبی اش روی گذشته ها ماسیده اند...


نظرات (27)
یکشنبه 18 فروردین 1392 ساعت 10:42
من الان بر می گردم ....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هاله بانو جان؟!
الان زنبیل گذاشتی جا گرفتی دیگه؟!!
یکشنبه 18 فروردین 1392 ساعت 10:57
وقتی این پستتون رو خوندم یه دفعه دلم خواست :
درون من هم زنی ایستاده بود که چارقدش رو با نگینی فیروزه ای به رنگ گلهای چارقدش محکم کرده٬ فرش خوش نقش تخت گوشه حیاط رو مرتب می کنه ... سماور ذغالی رو با بند و بساط استکانش گوشه تخت می ذاره ... مخده های قرمز رنگ رو به دیوار تکیه می ده و متکاها رو روی هم کنارش میگذاره ...
فواره های حوض رو باز می کنه ... دامن چین چینی اش رو جمع می کنه و میشینه کنار حوض و غرق می شه تو فکر و خیال ... ماهی ها موقع عبور آروم آروم انگشتاش رو می بوسن و ... عطر اطلسی ها فضا رو پر می کنه ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اگه بخوایم میشه هاااا
ینی شدنیه این ریختی زندگی کردن، حتی تو عصر مدرنیته
البته باید از بعضی از دلبستگی های مدرنیسم بکنیم که این سختش یه کم قضیه رو می کنه
یکشنبه 18 فروردین 1392 ساعت 11:29
پیرمرد!
پیرمرد
پیرمرد .....
پیرمرد شدین رفت

می گم مهندس همه این چیزا رو دوست دارن
خب فک کنم باید تصحیح کنم ..
همه این چیزایی رو که گفتین من هم دوست دارم که
خونه های قدیمی
دیوار گلی
ساعت های زنجیر دار
شمعدونی رو که دیگه نگید ...

من هم پیرمردم !
اصلا کودک این چیزا رو بیشتر دوست داره
اصلا می دونید چیه
پیرمردا هم که اینا رو دوست دارن.. کودک درونشون هست که باعث می شه این چیزا رو دوست داشته باشن
پس شما هم کودک درونتون فعاله ....

رسیدن به خیر :)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شینیم بینیم Bawwwwwww

تو خودت کلی موی سفید داری حالا به من میگی پیر؟!
یکشنبه 18 فروردین 1392 ساعت 13:31

درون من هم یه زن گوژپشتی هست که دیگه خط خنده گود کرده و حالا اوج خنده ش فقط یه لبخنده، فریادش سکوته... وقتی به چشمش خیره می شی، یه اشکی ته نگاهش دیده می شه و با خودش همیشه این بیت از جلیل صفربیگی رو زمزمه می کنه:

«ما درد خویش را به خدا هم نگفته ایم

تا نشکنیم پیش کسی، حرمت شما»

امتیاز: 0 0
پاسخ:
به چشم پیرزن درونت خیره نشو مریم
ممکنه آینه شرمش بشه از حال و روزگار آدما
یکشنبه 18 فروردین 1392 ساعت 13:34
نوستالژی محشری داد ، یادش بخیر 100 سال پیش زمون ما ! شما جونا که فقط حسرتش واستون مونده ...
ینی اینقدر حستون قوی بود من رفتم به زمونه خودم!
یا للعجب...
بی نظیر بود.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون دوست من
خوشحالم که خوشت اومد
یکشنبه 18 فروردین 1392 ساعت 13:40
من دلم عجیب سوخت ، برای خودم .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من شرمنده...
ما را در دلسوختگی خود شریک بدانید
یکشنبه 18 فروردین 1392 ساعت 13:50
به گمونم کودک درون خیلی ها این روزها خیلی پیر شده اما دود از کنده بلند میشه!!!
مثلا کودک درون من دلش برای بادگیرها و ایوون خونه قدیمی مادربزرگش خیلی میسوزه که قراره بولدوزر بیاد و خرابش کنه! کودک درونم هی دعا میکنه که بولدوزر هیچ وقت نیاد و الان دو هفته است تخریب عقب افتاده اما کودک درونم میدونه که باید تابستونای خنک تو ایون تابستونی خونه مادر بزرگ رو فراموش کنه....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خونه بهانه است، بهانه که نه، یه جور نماد و موندگاریه
حواست به مادر بزرگه باشه...
یکشنبه 18 فروردین 1392 ساعت 14:14
سال نو مبارک فراگ پیر
من عاشق شعمدانی ها هستم. اصلا نماد دیروزهای رنگی اند. چند وقتیست چند تا از گلدان هایش را برای بالکن اتاقم خواستارم! البته سرخ باشه اصیله! ما بقی دچار قرتی بازی های ژنتیکی شدن!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نیگا کن ببین کی اینجاست
چطوری حاج خانووووم (می دونم عاشق این عنوانی، هرررررر)
از این طرفاااا
سال نوی شما هم مبارک ژولی خانوووم
عمر شمعدونی هات دراز، دل خودت هم گلبارووون
یکشنبه 18 فروردین 1392 ساعت 15:04
در راستای کامنتهای آخر پست قبل:

الهی بهارخانوم به خدا قابل شما رو نداره اصن از مملی میگیرم میدمش به شما خوبه؟ :دی

آقا میلاد ما خدمت شماارادت فراوان داریم قربان. جناب جعفری نژاد و دوستان مهربانشون روی چشم ما جا دارن

. اجالتا دعا بفرمایین این مخابرات و اینترنتش روی سرشان خراب شود برای گذاشتن همین کامنت ناقابل دقیقا نیم ساعته پای سیستمم . دریغ از باز کردن یک پیج
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هیچی نشده چوب حراج زدی به کاردستی ما رفت دیگه؟!
خو یه چی دیگه درست کن واسه ی مدیر روابط عمومی و میلاد تپل
نبینم کاردستیه منو شوهر بدیاااااا

در مورد دعا هم شرمنده، دو تا کاردستیه دیگه می گیرم یه ختم انعام پدر مادر دار برات راه می ندازم
یکشنبه 18 فروردین 1392 ساعت 15:28
سلامم بر جناب محمد خان کبیر و اینا
خوب گفتی مهم اینه که ایستاده باشه..چه فرقی می کنه
کبیر یا صغیر..یکی باشه نذاره خیلی از خودت دور شی..
آی گفتی منم یه دخترک 7 ساله با چارقد گلی..ژاکت آبی خشتی..با فرق راست و با چشمای پر از حرف ایستاده که هیچ چپ چپ نگاه میکنه(مدیونی فک کنی یه عکس همینجوری دارم)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام آبجی خانووم
اگه عکس این بچهه رو نذاری تو فیض بوق دعا می کنم همون 4 تا دندون سالم و 20 تا تار موی روی سرت هم بریزه...

آره
یکشنبه 18 فروردین 1392 ساعت 15:53
همین جوری بابت اطلاع بگم تو آرشیو بازی های جوگیریات هست..(آیکون کی حوصله داره بره بگرده ) البت اینو از جانب شما گفتم مگه نه؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
رفتم، پیدا کردم و دیدمش. یادم افتاد که قبلا هم دیده بودم این عکست رو

زنده باشی آبجی خانوم
یکشنبه 18 فروردین 1392 ساعت 17:15
راستش هیچوقت میلادی درونم مثل این که تو نوشتی ندیدم

چرا بوده که دلم خواست چنین لحظاتی رو تجربه کنم اما نه با یه میلادی از اون دهه ها، با همین میلاد الانم

اخه میدونی محمد، من از اون ادمام که به شدت تکنولوژی و دنیای پیشرفته امروزو دوست داره

اما دلم می خواهد تلفیقی از این ها رو داشته باشم

باورت میشه، گاهی دوست دارم تو دل جنگل تو یه کلبه زندگی کنم اما با همه ی امکانات تکنولوژیک (اینترنت پرسرعت و بهترین گجت های دنیا)

خنده داره اما خوب چیکار کنم، اینجوریم دیگه

در ضمن خاموش جان عزیز ممنون که به من لطف داشتی، من ادرس میدم کادوی محمد برای من بفرست

راستی محمد، من خواستم یکم مودب باشم، تو باید بیای اینجا ابروی منو ببری که باهم چسفیل خوردیم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اون کلبه ای که گفتی جزء آرزوهای-احتمالا دست نیافتنی- من هم هست اگه یه روز صاحب یکی از این کلبه ها شدی مدیونی اگه ما رو هم دعوت نکنی دور همی چسفیل بخوریم

در مورد کادوی من هم باید عرض کنم گردنت هر چقدر هم کلفت باشه باز هم نمی تونی کادوی منو هاپولی کنی. آره داداش

چسفیل همه ی مزه ش به چسفیل بودنشه. پاپ کورن هم شد اسم؟!
یکشنبه 18 فروردین 1392 ساعت 18:28
سلام.


وااااای پیرمرد.
من عاشق دختر بودنم اما... ای کاش وقت پیری پیرمرد می شدم.
فکر کنم من هم با وجود دختر بودن پیرمردی در درونم دارم .
شاید به خاطر همینه هر وقت که می خوام بنویسم از یه پیرمرد شروع می کنم. سالای پیش اینقدر انشاهام پیرمردی شده بود که یکی مسخره م کرد.
می گفت خورشید... ببخشیدا چرا تازگیا مثه آدمای پیر شدی هی حرفای بزرگونه می زنی ؟ چرا هی همه رو نصیحت می کنی؟ مگه تو چندسالته؟ اینقدر حافظ و مولانا نخون اینقدر...
خلاصه کلی برام حرف زد.
خوب پیرمرد منم رفت ته دلم و هیچ وقت روی کاغذ ننوشت تا بقیه بیشتر بشناسنش.
شاید به خاطر پیرمرده که هر روز با پیرمرد نگهبان به تعریف میشینم.
یا به این دلیله که وقتی می خوام از قبلنا بنویسم، بی اختیار خاطرات مامان بزرگم یادم میاد.
نمی دونم... یعنی ممکنه؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام خورشید

آره ممکنه...
به هیچکس اجازه نده آدمایی که درونت زندگی می کنن رو منزوی کنه. آدمای درونت رو مدیریت کن خورشید
یکشنبه 18 فروردین 1392 ساعت 20:18
خیلی به دلم نشست پیرمرد! :)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پیرمرد هم به شما سلام می کند
یکشنبه 18 فروردین 1392 ساعت 20:21
به احترام پیر مرد ِ ریش سفید کرده از جا برمیخیزم... کهن مردی که در خشت و گل خانه های قدیمی، جوانی اش را میبیند...
در آبی فیروزه ایه کاشی های گلدسته روزهای آبی ِ گذشته اش را میبند.
نفس های پیرمرد درونت همیشه گرم...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شما لطف داری...
دست خودت هم نیست، کلن عزیزی
یکشنبه 18 فروردین 1392 ساعت 20:22
قبلی من بودم!!!!!
پیر شدم برادر
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سودوکو حل کن تا آلزایمر باعث نشده راه خونه تون رو گم کنی
یکشنبه 18 فروردین 1392 ساعت 22:28
گفتین پیرمرد درون؟ من بارها درون خودم یه راننده مینی بوس احساس کردم اما هربار که خواستم از راننده مینی بوس درونم حرف بزنم از سوی باغبان و سایر دوستان سرکوب شدم.
کودک؛ پیرمرد؛ پیرزن گوژپشت؛ راننده مینی بوس یا هر موجود دیگری که درون ما هست برای هرکدام از ما عزیزه و قابل احترام. بهشون احترام بذاریم و بهشون اجازه ی رشد و خودنمایی بدیم چون ما رو معنا می کنند.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من که می گم آدم تو هر فصلی از زندگی آدمای فصلهای قبل و بعد زندگیش رو تو خودش نگه می داره...

من که می گم سن بهانه ست. آدم باس تو بچه گی، بزرگ باشه. تو بزرگی بچه باشه. آدم باس چهار فصل باشه... عین سرو
یکشنبه 18 فروردین 1392 ساعت 22:31
در ضمن برادر من چرا حسادت می کنی؟ وقتی خاموش جان که من همین جا ازش تشکر می کنم میخواد ببخشه شما چرا مانع میشی؟ بعدشم خاموش با من و آقا میلاد داشت صحبت می کرد و از ما خواست که دعا کنیم شما نمیخواد واسه یه دعا باج بگیری. من خودم مفت و مجانی تا خود صبح براش دعا می کنم. بله.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اول که خاموش جان اگه می خواد ببخشه باس از کیسه ی خودش ببخشه، اونی که می خواد ببخشه دیگه الان کادوی منه و جزء اموال منقول من محسوب میشه پس بخشیدنش کان لم یکن تلقی میشه

دیم هم این که: شیرین نشو مربااااااا، کور خوندی اگه خیال کردی با این شیرین زبونیا و تا صبح دعا کردن می تونی کادوی من رو صاحب شی
یکشنبه 18 فروردین 1392 ساعت 22:42
الهی فدای بهار خانوم بشم من.
می بینید آقای جغفری نژاد چه مسئول روابط عمومی مهربونی دارین. کاش همه مسئولین اینقد مهربون بودن. همین جا مراتب قدر دانی خودم رو اعلام میکنم
شما هم برادر من مسئله رو با مسئول روابط عمومی و میلاد خان حل کن بعد به من خر بده!
می تونیم هم یه کاری بکنیم کتیبه رومبرم بالای سرم میزنم زمین بشکنه هر تیکه اش رو برای یکی میفرستم اینطوری خیلی هم هنری میشه تازه!!! هرررررررررر
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ینی جون تو و سلامت ظاهری اون کتیبه. ینی اگه خال بهش بیوفته من می دونم و سرکار علیه

از ما گفتن

تازه روناک جای کتیبه رو هم تو خونه مشخص کرده
یکشنبه 18 فروردین 1392 ساعت 22:43
تصحیح : خبر
امتیاز: 0 0
یکشنبه 18 فروردین 1392 ساعت 22:46
آقا من مثل اینکه خوابم میاد کامنتم خیلی غلط داره. من برم تا بیشتر از این آبروم نرفته
امتیاز: 0 0
پاسخ:
به جای خوابیدن بشین دو تا کاردستی هم واسه این میلاد و بهار درست کن که دست از سر کتیبه ی ما بردارن

آدمای قانعی هستن، اگه حوصله ی کتیبه ساختن نداری واسشون دو تا مهر صدآفرین درست کن، همونم خوشحالشون می کنه
دوشنبه 19 فروردین 1392 ساعت 00:56
چقدر پیرمرد درونت بهتر از خودته، دقت کردی؟؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
این که چیز عجیبی نیست. آمار نشون می ده 99% از آدما از من بهترن
اون یه درصد باقی مونده هم اشتباهات آماریه وگرنه 100% و متقن بود
دوشنبه 19 فروردین 1392 ساعت 01:00
گرچه اختلاف سنی کودک درونم باهاش زیاده اما می دونم که دیار پیرمرد، دیار دلنشینیه...

می دونید؟ کودک درون من یه شازده ی قجره... با همون ارخالق آستین سنبوسه و همون کلیجه کشمیر... با همون بالا تکمه های ابریشم... و همون شلیته ی کوتاه... دخترکی با موی از فرق باز شده که توی اندرونی کرزن دیبا و عصابه به سر داره و توی بیرونی، یه چارقد سفید اطلس که بیخ گلوش رو سنجاق زده...


در ضمن، مدیونید اگه یاد عکس های اون پستم بیفتید... شازده کوچولوی من، زیباست... میگید نه؟ لطفا نگاه کنید...

http://s1.picofile.com/file/7717884301/shazdeh_kochooloo.jpg
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شازده کوچولو محشره، حتی اخمش که به تعجب می کشه...

پاراگراف دوم کامنت رو عااااشقم
دوشنبه 19 فروردین 1392 ساعت 04:24
سلام محمد جان
خوبی برادر خوب من؟ روناک بانوی عزیز و دوست داشتنی ات؟
من هم خوبم به لطف شما.

چقدر این نوشته ات قشنگ بود. آدم پیر درونت خیلی فرهیخته است. و پختگی و زیبایی نوشته هایت احتمالا نتیجهء خردمندی اوست.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام خواهر جان

روناک هم خوبه و جویای احوال و عارض سلام

آدم پیر درونم هیچ چیزش به خودم نرفته بدبختانه
دوشنبه 19 فروردین 1392 ساعت 10:22
پیر شدی رفت هاااااا
اینا همش نشانه های پیری زودرس و افسردگیه حالا شما میخای مدرن تر عنوان کنی میگی پیرمرد درون
والا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون خانم دکتر بابت نظرات کارشناسیتون
امیدوارم در برنامه های بعدی بتونیم بیشتر از حضورتون استفاده کنیم
آیکن "تیتراژ به خانه بر می گردیم"

هرررررر
دوشنبه 19 فروردین 1392 ساعت 19:23
به نظرم این پیرمرد را کم و بیش در داستانهایتان حس کرده ام. پیرمرد بازیگوشی ست
امتیاز: 0 0
پاسخ:


سلام پگاه
چهارشنبه 21 فروردین 1392 ساعت 00:48
واقعا زیبا بود.لذت بردم
من مادر درونم همیشه زنده بوده و هست
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد