X
تبلیغات
رایتل

داستان های منتخب چهار شب


داستان شماره ی پنج)


تیرهای برق چوبی که راهداری از چند سال قبل کنار جاده ی ارتباطی روستا علم کرده بود هنوز منتظر چراغ بودند. شب ها توی همچین جاده هایی ماه و ستاره ها دو شغله می شوند. نصف نورشان را می پاشند به صورت آسمان و برق برقی اش می کنند نیم دیگر را هم می گذارند کف دستشان و هدیه می کنند به راه و رهگذرانش...


نسیمی که از پنجره ی ماشین صورتش را می نواخت دست به دست نمایش شبانگاهی ستارگان درخشانی که آسمان را قرق کرده بودند داد و هوایی اش کرد. ماشین را کنار جاده متوقف کرد و پیاده شد. چند لحظه ای به ماشین تکیه داد و زُل زد به ستاره های توی آسمان، بعد هم چشمانش را بست و گذاشت نسیم ِ رام ِ جاده خوب خوب صورتش را وجب کند. حال خوبی داشت. چشمانش را باز کرد و خم شد و از پنجره ی ماشین کیف دستی ِ روی صندلی شاگرد را برداشت و از توی کیف یک تکه کاغذ قدیمی و چسب خورده بیرون آورد. نامه ی راحله بود. نمی خواست بازش کند، احتیاجی به خواندنش نبود. خط به خط نامه را از بر بود جوری که انگار همین چند دقیقه قبل از روخوانی صد باره اش فارغ شده. نامه را توی دستش گرفت. نامه هم دستش را گرفت و برد به روزهای دور، به روزهای خیلی دوووور...


***

پیرمرد جلوی در ایستاده بود و چهار ستون بدنش می لرزید. عرق کرده بود و صورتش مثل لبو سرخ شده بود. 


حمید که توی چهارچوب مات و مبهوت ایستاده بود، بریده بریده گفت: "چی شده کربلایی؟ هنوز از حرفای یه هفته پیش ام ناراحتی؟ من که گفتم غلط کردم؟ گفتم که جوونی کردم"


پیرمرد حرف حمید را قطع کرد و به سمت راحله که چند قدم آنطرف تر ایستاده بود اشاره کرد و با بغضی که صدایش را پر کرده بود گفت: "میگه دوستت نداره. دخترم، میگه دوستت نداره. میگه یه نفر دیگه رو می خواد. نمی گه ها، ینی حیا نمیذاره که بگه. نوشته. توی این نامه نوشته. نوشته بود که بیاره بده بهت. اما بازم حیا کرد و نیاورد. نامه رو داد به من. داد به من که آقاشم. که پشت و پناهشم. داد که سفره ی دلش رو پیش آقاش باز کرده باشه نه پیش غریبه. خوندم نامه ای که برات نوشته بود. توام بخون. حقته بخونی، حقته بدونی. اومدم که بهت بگم یه هفته با دلم کلنجار رفتم تا آخرش رضا شد به راه اومدن با دل راحله. می دونم سخته. می دونم حرف و حدیث توش زیاده. اما گور بابای حرف مردم. این دختر یه عمر به دل من بود. به دل من حرف زد، به دل من حرف نزد، به دل من رفت مدرسه، به دل من نرفت مدرسه و نشست تو خونه، بلند شدن و نشستنش به دل من بود خدا وکیلی. حالا این بار من می خوام به دلش باشم. می خوام برم پی حرف دلش. می رم سراغ پسره. رفیقته. می شناسیش. می رم بهش می گم. حرف دخترم رو خودم بهش می گم. تو ام اگه فرق خواستن و دوست داشتن رو می دونی، اگه دل گنده بودن رو بلدی، اگه می تونی پای دل کسی که یه روز دوستش داشتی وایسی، بسم الله. مرد باش. مَحرم باش. دل گنده باش..."


کربلایی این ها را گفت و با دخترش رفت. حمید اما هنوز گیج و گنگ توی حیاط ایستاده بود و برای خواندن نامه دِل دِل می کرد...

***

چند هفته ای از ماجرای آن روز گذشته بود. بر خلاف روزهای اول، حالا دیگر دائم با خودش می گفت: "زوری که نیست، نمی خواد زن ِ من بشه" و اینطور خودش را آرام می کرد. از سوی دیگر حواسش پیش ناصر هم بود. با تمام رفاقتی که با هم داشتند این قسمت از شخصیت ناصر برایش ناشناخته ترین گوشه ی یک دوستی قدیمی بود. بدش نمی آمد ته و توی دل ناصر را هم وارسی کند هر چند او هم یکی دو روز بعد از این ماجرا به شکل عجیب و غریبی غیبش زده بود و حتی توی دِه هم آفتابی نمی شد. بالاخره دلش تاب نیاورد و رفت سراغ ناصر...


به خانه ی ناصر که رسید چند باری در زد تا بالاخره صدایی از داخل حیاط گفت: "کیه؟!"

+ حمیدم طاهره خانم. اومدم دنبال ناصر. هستش؟!

- ناصر نیست خونه. رفته جهاد دنبال کود و سم. بعید می دونم تا چند ساعت دیگه هم پیداش بشه.


نا امید شد. می خواست برگردد که ناگهان سایه ای که روی دیوار پشت بام افتاده بود توجه اش را جلب کرد. کمی دقت کرد. ناصر بود که گوشه دیوار خر پشته پنهان شده بود و دزدکی داخل کوچه را دید می زد. حمید سنگ کوچکی برداشت و پرت کرد سمت جایی که ناصر ایستاده بود. بعد هم بلند صدا زد: "حالا دیگه خودت رو از من قایم می کنی؟ والا خجالت داره. بیا پائین کارت دارم گنده بک"

ناصر از گوشه ی دیوار بلند شد. خاک شلوارش را با دست تکاند و از پله های نردبام پائین آمد.


+ واسه چی قایم شدی؟ خجالت نمی کشی؟ اینه رسم این همه سال رفاقت؟ نمی خوای خودت رو به من نشون بدی چرا ننه ی بی گناهت رو دروغگو می کنی؟ پس رفتی کود و سم بیاری از جهاد آره؟!!

- تند نرو بابا، وایسا با هم بریم. ینی تو نمی دونی واسه چی قایم شدم؟ ینی نمی دونی چرا توی دِه آفتابی نمی شم؟ ینی کربلایی با تو حرف نزد؟!

+ چرا حرف زد. اما کربلایی که جای تو حرف نزد. جای خودش و دخترش حرف زد. حالا اومدم حرف تو رو بشنوم. اومدم بپرسم: "راحله رو دوست داری؟!"

- مزخرف نگو حمید. بعد از این همه سال اینطوری منو شناختی؟

+ ببین ناصر. این دختر من رو نمی خواد. دلش با من نیست. زور که نیست پسر. اما تو رو می خواد. از خیلی وقت پیش. از اون قدیما. ناصر تو رو به رفاقتمون قسم راستش رو بگو. تو هم راحله رو می خوای؟

- چرا قسم می دی الاغ. من چه کار دارم به راحله...

+ ببین، به رفاقتمون قسم ات دادماااا

- خب. راستش. چی بگم خب. خب راحله دختر خوبیه. فهمیده س. خونواده داره. خانومه. نجیبه.

+ می دونی کربلایی بهم چی گفت؟! گفت دل گنده باشم. گفت فرق هست بین خواستن و دوست داشتن. راحله رو دوست داری ناصر؟!

- ...

+ چرا ساکتی؟! دوست داری؟! آره، تو هم راحله رو دوست داری. پس منتظر چی هستی الااااغ. نشستی که خون به دل دختره کنی؟ ناصر خر نشو. جان ِ حمید خر نشو. برو پیش کربلایی. برو باهاش صحبت کن. برو بهش بگو. نذار این دختره این وسط بسوزه. انکار نمی کنم. سخت بود برام اومدن و این حرفا رو بهت زدن. خیلی سخت بود. اما چند روزه که با خودم می گم اگه من به مراد دلم نرسیدم روا نیست خودخواهی کنم و نخوام راحله به خواست دلش برسه. ناصر تو رفیقمی، عزیزمی. اگه دوستش داری، که الان دیگه مطمئنم داری، برو و با کربلایی حرف بزن. به قرآن منم اینطوری راضی ترم. به خدا راضی ترم...


***

به خودش که آمد نسیم آرامی که توی جاده می وزید پر زور تر شده بود. هوا هم سرد شده بود. وقت رفتن بود. دست کرد توی داشبور ماشین و بسته ی کبریتی که زیر خرت و پرت های توی داشبورد بود پیدا کرد و بیرون آورد. یکی از کبریت ها را روشن کرد و زیر نامه ی قدیمی گرفت. ایستاد و سوختن نامه را کف جاده نگاه کرد. بعد سوار ماشین شد و استارت زد و راه افتاد سمت شهر...

***********************************************

داستان شماره ی هفت)


- سلام بفرمائید

* سلام آقای بقایی؟

- بله در خدمتم

* از بیمارستان لاله تماس میگیرم

- چییییــ ..  چیزی شده؟

* دکتر محتشم شما رو خواستند که اینجا باشید

- دختررررم ، دخترم حالش خوبه؟؟؟؟

* ایشون هنوز  تحت مداوا هستند

تلفن رو قطع کرد و تمام  مسیر جاده  تا رسیدن به بیمارستان دل و حواسش پیش دخترش بود و اشک تو چشماش...

وارد بیمارستان  شد

و خودش رو به اتاق دخترش رسوند چشمای دخترک که به پدر افتاد  از خوشحالی اشک تو چشماش جمع شد و زد زیر گریه

- بابایی، دکتر هی بهم امپول میزنه هی دارو میده

قربونت برم بابایی نبینم اشکو تو چشای نازت فرشته ی لوس خجااالت بکش

- بابایی دلم واست تنگ شده بود

منم همینطوووور، امروز فردا که مرخص شی  قراره یه سر بریم مشهد

- بابا دوس دارم باهات بیام  خاتون آباد، دشت لاله که میگفتی با دوستات بچگیا بازی میکردین اونجا که زندگی کردی  بریدی ...

اره فدات شم عزیز دلم میبرمممت

 

خانم پرستار  وارد شد و رو به حمید کرد و گفت دکتر محتشم توی اتاق کنفرانس منتظر شمان

حمید دخترشو بوسید و بهش گفت که زود برمیگرده

توی اتاق کنفرانس دکتر بقیعی و 6 نفر دیگه  که احتمالا اونها هم دکتر بودند نشسته بودند

حمید سلام کرد و جلو رفت دکتر محتشم دعوت کرد که حمید هم بنشینه

- آقایون تعدادی از بهترین های مغز و اعصاب در ایران هستند در مورد پرونده پزشکی دخترتون باید خیلی فوری به تصمیم بشینیم

حمید مات و مبهوت نگاهش رو به لبای دکتر محتشم دوخته بود صدای دکتر رو نمیشنید و فقط تکون تکون خوردن لبهای دکتر رو شاهد بود

دکتر محتشم گفت

با اجازه اساتید شروع میکنم

بیمار

راحله مقبلی

سن 20 سال

قد ....

وزن ....

 و

..

تومور بدخیم مغزی نزدیک کورتکس بوجود امده و باعث اختلال در حرکت شده

یک ساعت بعد حمید متوجه  دکتر محتشم شد

- آقای  بقایی وضع  جسمی دختر شما اصلا تعریفی نداره وتنها آخرین راه عمل جراحی کورتکس مغزشونه  نمیخوام ناامیدتون کنم اما عمل سختی رو پیش رو داریم و دخترتون هم خیلی ضعیف شدن رضایت شما رو برای عمل میخوایم  صحبتها رو هم که شنیدید آقایون متخصص ..

 

حمید حرف دکتر رو قطع کرد و گفت دکتررر هر چی لازمه انجام بدینن خواهش میکنم دکتررررر منم و همین یه دختر

من میرم پیشش

این رو گفت و بلند شد و رفت پیش دخترش که بعد از تجویز داروها منگ و اروم روی تخت با نگاه و چشمای خمارگونه ش پدر رو نگاه میکرد

- بابا یادته یه داستان برام تعریف میکردی درباره اون که عاشق یه دختره میشه که دختره یکی دیگه رو دوس داشت؟؟

- اره بابایی یادمه

- برام تعریف میکنی ادامه شو ؟؟

- اره فدات شم اما الان باید اماده شی بری اتاق عمل بعد از عمل قووول  مید.......

 

خانم صباحی مسئول اتاق عمل  وارد اتاق شد و حرفهای حمید رو برید و گفت راحله خانوم باید اماده شی ببریمت اتاق عمل

 پس از اماده کردن اتاق عمل،راحله رو از تختش جابجا کردند و به اتاق عمل  برند

دکتر  محتشم و تیم جراحی توی اتاق عمل کار خودشون رو شروع کردند و حمید بیرون اتاق یکی یکی صحنه ها از جلوی چشمش میگذشت

قبل از رفتن به خاتون اباد دکتر محتشم سپرده بود که حال راحله خوش نیست و باید کنارش باشن شاید از لحظات اخر...

راحله اما  وقتی فهمیده بود حمید  از رفتن به خاتون اباد منصرف شده پاشو کرده بود  تو یه کفش به بابا گفته بود تو نذر کردی باید بری

باید بری و تعزیه بخونی یادته بچه بودم میگفتی تعزیه خونی خاتون اباد  رو کسی نیست دیگه  اجرا کنه ؟؟؟ میگفتی کدخدا زمینگیر شده میگفتی  دیگه کسی نمونده اجرا کنن تعزیه رو؟؟


برو و اجرا کن قسمت میدم به امام حسین بری منم حالم خوبه ایشالا سال دیگه با هم میریم بابایی

حمید هم قبول کرده بود و قول داده بود زود بلافاصله بعد از اجرا بار و بندیل رو میبنده و راه می افته میاد

اتاق عمل باز شد و راحله رو بیرون اوردن و حمید خوشحال از جا بلند شد و به سمت راحله و دکتر رفت و ا ز دکتر حال راحله رو جویا شد

دکتر گفت ما عمل رو انجام دادیم باید امیدوار باشید و دعا کنید تا 24 ساعت اینده مشخص میشه

دیگه شب شده بود و حمید هنوز هم بالای سر دخترش نشسته بود و دست راحله رو به گرمی می فشرد و ریز ریز گریه میکرررد راحله اروم اروم چشمهاش  رو باز کرد و شکسته شکسته گفت:

- بابا

- راحلللله راحلللله

- بابایی چرا گریه میکنی ؟؟ من  که خوب خوبممممم

- چیزی نیس بابایی

حمید اشکهاشو پاک کرد و  راحله ادامه داد

- بابا برام داستان رو تعریف کن قول دادی

- بابایی قربونت، تو الان خسته ای استراااحت کن 

- اما بابا من الان میخوام بشنوم

 

باشه میگممممممم

بعد از اینکه  عاشق قصه ی ما باخبر شد که  معشوقه دلش جای دیگه ای گیره  اون شهری که بود رو بی خیال شد و زد به غربت و اونجا  زندگی کرد تا یه روز

(راحله دستش کمی سرد شده بود و حمید توی دستاش گرفته بود و نوارزش میکرد و ریز ریز گریه میکرد و داستان رو تعریف میکرد)

صدای دستگاه های متصل به راحله که منقطع بود یکریز و ممتد شد و به همراهش اشکهای حمید هم ...

گریه امون نمیداد  دستهای بی جان و سرد راحله در دستان پدر بود و  حمید اما  ادامه داد داستان رو

- تا یه روز  عاشق قصه ما بعد از زلزله  میره  منجیل و یه دختره بچه ناز 2 ساله رو توی شیرخوارگاه میبینه و اسمش رو که بهش میگن تنش میلرزه و  و سرپرستیشو قبول میکنه  ...

راحله میشه

جون و عمر و زندگی باباش راحله ی باباش

نویسنده  به پایان داستان رسیده اما کاغذ زیر دستش خیس از اشکـ

پایان

نویسنده حـــ

و دیگر خودکار روی کاغذ خیس  رنگی نمیدهد.


*******************************************

داستان شماره ی هشت)


  روایت را من گفتم . راوی منم . راوی منم که تمام نقش های دنیا را یکجا بازی کردم . خوب شدم . بد شدم . خوبی کردم . بدی کردم . در چشم دیگران خوب شدم و به خودم بدی کردم . روزگار کار را به جایی رساند که در چشم برخی بد شدم و در حق خودم خوبی کردم ! چرخ روزگار است دیگر . همیشه دیگرگونه می چرخد . من بودم که ناصر شدم . دانای کل شدم . استاد بقایی شدم . من بودم که همه نقشی بازی کردم تا بفهمم که باید خودم شوم . دل به دریا زدم و خودم شدم . نگذاشتم کربلایی ، بعد از عمری رفاقت ، نگاهش را از نگاه عمو رحیم بدزدد و حرفش را زمین بزند . من بودم که سر بزنگاه ، دهان عمو رحیم را بستم تا مبادا چیزی بگوید که از پیش بداند پاسخ رفیقش پایان رفاقت است . من بودم که شمر ساختم و شمر خوان . تعزیه ساختم و تعزیه خوان . من بودم که بالای سر بریده ی حسین ، تمام غم های دنیا را در دلم گریه کردم . من بودم که نگذاشتم دست بالا رفته ی کربلایی ، روی گونه های حمید پایین بیاید . من بودم که نگذاشتم ، کربلایی همه ی محبتش از ناصر را در خشمِ واسطه شدنِ او ، فراموش کند . من بودم که نگذاشتم کربلایی و عمو رحیم صد تا لیچار نثار ناصر کنند . من بودم که سر بزنگاه میان معرکه پریدم . نگذاشتم تا کسی بیاید و برای مثلث عشق نقشه بریزد . نگذاشتم حمید و ناصر کارشان به دوئل بکشد . نگذاشتم روستا رنگ قهر بگیرد و رنگ نفرت و رنگ خون . سیلی کربلایی بر صورت من نشست . از نگاه مهربان و متعجب عمو رحیم ، فقط من بودم که حظ بردم . شرم ناصر را از عشقی که پنهان کرده بود ، من بر چهره اش دیدم . من بودم که رفتن حمید را دیدم و بعدها ، دو باره آمدنش را . من بودم که نگذاشتم تا حکایتم ، روایت داستانهای تکراری شود . من بودم که از پشت دار قالی ، بلند شدم و چادر به کمر رفتم میان معرکه و گفتم و گریستم و خواندم ، تا داستان اینگونه شد که حالا شده ! من بودم که دندان بر جگر گذاشتم و تار و پود قالی را به رنگ روزهایم بافتم ، تا عاقبت کربلایی برای دیدن نوه اش رضایت داد به دیدنم بیاید و باز ، مرا مهمان اشک های مهربانش کند .

من ، راحله ، قهرمان زندگی خودم بودم . من بودم که بختِ باخته را بُردم .


*******************************************

داستان شماره ی یازده)


سروصدای بازی بچه ها ازکوچه بگوش میرسید، راحله چادرگلدار آبی رنگش را به سرکرد،به آرامی درب حیاط را بازکرد و سرکی به کوچه کشید، برادرش رامین را دید که با هیاهو بدنبال توپ چهل تیکه میدود، مجید پسرعموی هشت ساله حمید راهم دید که در گوشه ای ایستاده وباحسرت به بازی بچه ها نگاه میکند،چون جثه کوچک وضعیفی داشت و سنش از بقیه بچه ها کمتربود، اورا به بازی راه نمی دادند.راحله، مجید را صدا زد به او گفت:دلت میخوادتوهم با بچه ها فوتبال بازی کنی؟ چشمان مجید از خوشحالی برقی زد وگفت:آره که میخوام ولی رامین میگه تو خیلی ریزی بدرد فوتبال بازی کردن نمیخوری.راحله گفت:اگه یه کاری برام بکنی، منم قول میدم که از رامین بخوام توروهم بازی بده ودروازه بان بشی، بشرط اینکه به هیچکس چیزی دراین مورد نگی.

حمید نامه را مچاله کرد، دستانش میلرزید ورنگش سفید شده بود احساس کرد که نمیتواند بایستد،به آرامی بر روی زمین نشست وبه موهایش چنگ زد.چندثانیه بعد بغضش ترکید وشروع به گریستن کرد.آن شب تا صبح

توی اتاقش قدم زد.گاهی مینشست،گاهی دراز میکشید،گاهی گریه میکرد.از بعدازظهر چندبار ناصر به در خانه اشان آمده بود،اما هربار به مادرش گفته بود که به ناصربگوید خوابیده است.عاقبت با صدای اذان تک مسجد روستا تصمیم نهایی خودرا گرفت.چمدان بزرگش را از انباری به داخل اتاقش آورد لباسها و کتابهایش را یکی یکی داخلش چید.قبل از طلوع آفتاب وبدون اینکه کسی متوجه بشود،خاتون آباد را به مقصد تهران ترک کرد.

آخه پسر،چه مرگته؟ چرا یهو پاشدی اومدی تهران؟ مگه راحله رو خواستگاری نکرده بودی؟میدونی کربلایی چقدر عصبانیه از دستت؟میگه که دیگه به تو اطمینان نداره وحاضرنیست حتی دیگه ببیندت، چه برسه به اینکه دست راحله رو بذاره تو دستت.ناصر همینطور حرف میزد حمید فقط سکوت کرده بود،وقتی مدتی از رفتن حمید گذشت، ناصر چندبار به تهران رفت تا بلکه حداقل دلیل رفتار حمید را بفهمداما هربار،دست خالی برگشته بود.  حمید میگفت که به این نتیجه رسیده که بهتراست ادامه تحصیل بدهد تا اینکه در ده بماند! یک سال از رفتن حمید میگذشت، ناصر مثل همیشه به دیدنش آمد اینبار برایش کارت عروسی آورده بود.کارت را روی میزگذاشت و گفت:این همه وقت نیومدی خاتون آباد،حالادیگه باید بیای عروسی رفیقت. حمید بدون اینکه به چشمان ناصر نگاه کند پرسید :عروس کیه؟ ناصر گفت: منیژه دخترعموم، ازبچگی میخواستمش،بالاخره زبونم بازشد، به ننه وآقام گفتم، رفتن واسم خواستگاری.به قرعان اگه نیای دیگه رنگمو نمیبینی. میخوام ساقدوشم تو باشی.

راحله نگاهی به کتاب مدیرمدرسه کرد که روی میز دخترش بود.تک تک صفحاتش را ورق زد و به برگ آخرش رسید ،توجهش به یادداشتی کوتاه جلب شد،دستخط حمید بود. "من تو را دوست دارم، تو دیگری را ودیگری کس دیگر را و چقدر همه ما تنها بودیم"


*******************************************

داستان شماره ی پانزده)


همین که راحله آمده بود نامه را در سه راهی ده به دست حمید بدهد، یکی از زن های فضول خاتون آباد از دور آن ها را دیده بود. و از همان جا بود که بلوا شروع شد. قیامتی شد که بیا و ببین. یک کلاغ چهل کلاغ ها شروع شد. که راحله و حمید با هم دوست بودند. که بی آبرویی کردند. و همین حرف های مفت بود که دهان به دهان در ده می پیچید. من که می دانستم حمید جرئت این کارها را ندارد. من که خوب می دانستم راحله پاک تر از آب است. اما در دهان مردم را نمی شد بست.

و بعد غوغا و قیامت به مردها رسید. کربلایی با همه این که راحله را دوست داشت با کمربند افتاده بود به جان راحله و تا می خورد کتکش زده بود. راحله بعدها برایم تعریف کرد که کتک ها آزارش نداده بودند. که آن حرف هایی که از دهان کربلایی شنیده بود بیش تر آزارش داده بود و مثل تیری در قلبش مانده بود، که هنوز هم جای آن زخم ها تیر می کشد: ((دختره هرزه گیس بریده!)) و می گفت که تا عمر دارد کربلایی و مردم ده را به خاطر تهمت هایی که به او زدند نمی بخشد. کربلایی با آن حرف ها یک عمر زهد و عبادتش را بر باد داده بود انگار.

بیچاره راحله که دیده بود مردها بیل کشان و چوب در دست می خواهند بروند و حمید را تکه تکه کنند، دست آخر اعتراف کرده بود که با حمید نبوده. که در آن نامه برای حمید نوشته که مرا دوست دارد. منِ بی خبر هم که سنگ حمید را به سینه می زدم که به راحله برسد، چه می دانستم در آن نامه از دوست داشتن من حرف زده. دعوا بالا گرفته بود و حالا من هم قاطی دعواهای ناموسی دو تا خانواده شده بودم.

من هم کنار حمید بودم که ریختند سرش و تا می خورد با چوب و بیل مشتمالش دادند. تا آن روز که به من نگفته بود در نامه راحله چه چیزهایی بوده. حمید مادرمرده بیچاره. تمام صورتش کبود شده بود. تنها چیزی که در میان صدای آخ و واخ حمید می شنیدم این بود: (( به خدا من کاری نکردم!)) و کربلایی فریاد می زد: ((نامه کجاست؟ اگه نگی همین جا می کشمت! خونت حلاله!)) می دانم حمید نمی خواست چیزهایی که راحله در نامه نوشته بود را فاش کند. اگر می خواست که به من می گفت. تا آن روز پیش من حتی انکار می کرد که راحله نامه ای به او داده. چه می دانم. شاید می خواست بعدها یک جوری دل راحله را به دست بیاورد. شاید فکر می کرد روزی مهرش در دل راحله خواهد افتاد. ولی نتوانست زیر کتک ها طاقت بیاورد. و دست آخر نامه را تسلیم کرد. و آن جا بود که نگاه های خشمگین مردهای فامیل راحله، یکهو به سمت من دوخته شد. من هم که نمی دانستم گناهم چیست که این جور نگاهم می کنند.

از ترس این که بعد از حمید به جان من بیفتند، پا به فرار گذاشتم. و مردهای خشمگین همه با بیل به دنبال من. و کربلایی آن جا بالاسر حمید ایستاده بود. و از تاسف سر تکان می داد. بیچاره حمید. ای کاش دنبالم نمی کردند و می توانستم به دادش برسم. بعد از آن بود که دست اتهام همه از حمید به سوی من چرخیده شد. و همان حرف ها و تهمت هایی را که به حمید می زدند به من زدند. مانده بودم چه کنم. رفته بودم به آبادی بغل دستی و در خانه یکی از دوستان پدرم مخفی شده بودم که خونم را نریزند. که آخر سر پدرم پیغام داد که برگردم. و گفت تنها راهی که برای نجات جانم مانده این است که بیایم و راحله را خواستگاری کنم. کربلایی این حرف ها را در گوش پدرم خوانده بود.

خدای من! باید چه کار می کردم؟ عشق حمید را از چنگش در می آوردم؟ نمی خواستم قبول کنم. نمی خواستم. برایم دردناک بود. من که به خاطر راحله در روستا نمانده بودم. چرا فکر کرده بود دوستش دارم؟ چرا فکر کرده بود به خاطر او مانده ام؟ همان سالی که در دانشگاه قبول شدم، بیچاره پدرم کمردرد گرفت و در جا افتاد. نمی تواست سر زمین برود. از یک طرف هم اگر او بر سر زمین کار نمی کرد، من گوربه گوری چه طور می توانستم بروم به شهر و هم خرج خودم را دربیاورم و هم برای مادر و خواهرهایم پول بفرستم. وای! با من چه کردی راحله؟ ای لعنت به این نامه نفرین شده. من خودم دختر عمه ام را دوست داشتم. قرار بود همین که پولی پس انداز کردم پدرم دستی بجنباند و برایم به خواستگاری اش برود. راحله؟ راحله مثل خواهرم بود.

ناچار از ترس جانم، قبول کردم که به خواستگاری راحله بروم. حمید در خانه خون گریه می کرد. روز خواستگاری هم عین میدان جنگ بود. سکوت سنگینی در اتاق پیچیده بود. همه مردهایی که آن روز از دستشان فرار کرده بودم هم آمده بودند. راحله اولش در اتاق نبود. بعدش که چای آورد دیدم روی صورتش چند تا کبودی هست. با لب های ورم کرده چای را جلوی من تعارف کرد. و من بی آن که چیزی بگویم چای را برداشتم. انگار زهر جلویم تعارف می کرد. همه چیز را بریدند و دوختند. من از مرگ جستم. عشق حمید از دستانش پرواز کرد و به حجله من آمد. و این وسط حتی راحله هم خوشحال نبود. آنقدر تهمت و افترا شنیده بود که نمی توانست در چشمان کسی نگاه کند.

هنوز یکی دو هفته ای از عروسی نگذشته بود که به حرف پدرم جل و پلاس جمع کردیم و از خاتون آباد کوچ کردیم. نه من، نه راحله، هیچ کدام طاقت نگاه های اهالی ده را نداشتیم.

آهی کشیدم. انگار این آه از اعماق چاه خشک 15 ساله زندگی ام بیرون می آمد. به چشم های پرسشگر معصومه که تازه از تعزیه ده برگشته بود نگاه کردم: ((و بعد تو به دنیا اومدی. زندگی ما شیرین تر از قبل شد. اما هیچ وقت اون تلخی ها از یاد من و مادرت نمی ره. می بینی که. هنوز هم مادرت از ترس نگاه های مردم به خاتون آباد نمیره. اگه بدونی چقدر دوست داشت تعزیه خاتون آباد رو ببینه. اما از ترس این که پچ پچ های مردم دوباره شروع نشه، رفت و خودش رو سرگرم خورد کردن سیب زمینی های قیمه نذری هیئت سر کوچه کرد.))

معصومه نگاهش پر از اشک شده بود. راحله گفته بود هیچ وقت چیزی از گذشته ها برایش نگویم. که چه شد که ما از خاتون آباد کوچ کردیم. من هم دوست نداشتم چیزی بگویم. اما آن روز آنقدر اصرار کرد که گفتم. معصومه نگاه خیسش را به من دوخت: ((راستی کربلایی دلش خیلی برای مامان تنگ شده. مامان هنوز هم نمی خواد ببینتش؟)) سری تکان دادم: ((نمی دونم دخترم! نمی دونم! خودش می دونه و خدای خودش.)) سرش را پایین انداخت و در حالی که با گل های قالی بازی می کرد گفت: ((عمو حمید هم سلام رسوند. بهش گفتم خیلی دلتون می خواست بیاید و تعزیه رو ببینید.))

چشم هایم پر از اشک شد. چقدر دلم برای دوستی های 15 سال پیش تنگ شده بود. اما حالا، هر وقت همدیگر را می دیدیم از نگاه هم فرار می کردیم  و یا از طریق دیگران برای هم پیغام و پسغام می فرستادیم. کاش دوباره می شد کنار هم توی زمین بنشینیم و خربزه های شیرین بخوریم و بخندیم به هرچه تلخی روزگار است. کاش می شد. کاش...


*******************************************

داستان شماره ی هفده)


از توی آینه و از میان گرد و خاک های پشت ماشین به کربلایی که روی ویلچر نشسته بود و دختر چادر به سری که کنار کربلایی از دور برایش دست تکان میداد نگاه کرد و توی دلش گفت :

پدر صلواتی چقدر شبیه مادرش شده . کپی برابر اصل ...

یاد و خاطرات سالهای گذشته تو خاتون اباد و اتفاقات پیش اومده  مثه فیلم های اپارت خاک خورده گوشه انباری البته بی هیچ خط و خشی از جلوی چشمای نیم خیس شده ش رد می شدن

یاد اون روزی افتاد که ناصر به اصرار واسه اینکه دل کبلایی رو به دست بیاره راضیش کرده بود بره وسط میدونگاهی ده و

توی تعزیه نقش شمر رو بازی کنه

یاد سگای توی قلعه که دنبالش کرده بودن و فضاحت بار اومده وسط  تعزیه که می افتاد  لبخندی محو رو میشد تو صورتش دید

جاده منتهی به شهر ساکت بود و این سکوت بیشتر کمک می کرد که تو خاطرات گذشته ش وول بخوره

نگاش افتاد به نوار کاست هایی که از گذشته  واسش مونده بود

هوس کرد اهنگی  رو که هر وقت گوش می ده و یاد عشق قدیمیش میوفته رو بذاره

همراه اهنگ گم شده بود، فر رو رفته بود؛ راحت می شد طعم تلخش رو حس کرد ازنگاهش

بعد مدتی رانندگی و نشخوار خاطرات گذشته احساس کرد ته گلوش داره میسوزه

ترجیح داد قهوه خونه بین راه واسه تا گلویی تازه کنه

به قهوه خونه که رسید انگاری داغ دلش تازه شده بود

باز گذشته و یاداوریش غمی رو تو دلش زنده می کرد

یاد اون روزی که از ده بر می گشت شهر

برمی گشت که نه                              

فرار کرده بود از ده و ادمهاش، افتاد

با خودش عهد بسته بود سفت و سخت پی درس و دانشگاه رو بگیره

انقد بخونه تا تو رشته ش استاد تمام شه

شنیده بود عشق قدیمیش با کی ازدواج کرده بود

شنیده بود وقتی کبلایی فهمید دخترش کی رو می پسنده سه روزو سه شب کل مردم ده رو دعوت کرده بود عروسیشون

خیلی با خودش کلنجار رفته بود که بره ناصر رو از پا در بیاره

حتی خواست بره ده و قتل و غارت را بندازه

یه چیزی پاشو بند کرده بود که نره ده

خواست عشقشو اینجوری نشون بده

نه اینکه بره ده و کارخرابی کنه

این رو درک می کرد که وقتی دختره نمی خوادش باید محترمانه بکشه کنار

نه؛ قضیه براش مثلث عشقی و از این صحبتا نبود

وقتی راحله نمی خواستش دیگه قضیه واسش تموم شده بود

دیگه چیزی وجود نداشت که بخواد بخاطرش بجنگه

اگه راحله بهش علاقه نشون می داد واین ناصربود که در حقش نامردی کنه

اونوقت بود که دنیا رو واسش جهنم می کرد

باید با واقعیت کنار می اومد

موند شهر و درسش رو خوند

ولی وقتی شنید راحله سر زا

سر همون دخترک چادری کنار کبلایی از دنیا رفت

دیگه نتونست نره ده ، وقتی داشتن راحله رو تو قبرستون کوچیک ده کنار همون تک درخت دفنش می کردن

وقتی زجه موره کبلایی و رفیق قدیمیش رو می دید

انگار خنجر تو سینه ش فرو می کردن

ولی کاری نمی شد کرد

زندگی همین بود

و سرنوشت عشق قدیمیش رو تو خاک دفن کرده بود

ولی یادش رو هرگز

هرگز

ترجیح داد بعد نوشیدن یه چای تلخ و تر شدن گلو زودتر به راهش ادامه بده

رسیده بود به ریل راه اهن که از وسط جاده می گذشت

نگهبان راه اهن واسش دست دراز کرد

قطاری در کار نبود

رد شد

تو فکر و خیالای خودش غوطه ور بود که تابلوهای دو طرف جاده نشون می داد که داره به شهر نزدیک میشه

بعد رسیدن به میدون اصلی شهر

راه  خونه رو در پیش گرفت

احساس دلتنگی شدیدی می کرد

دلش واسه مریم بانوش ؛ خانومش

و یه دونه دخترش؛ تی تی حسابی تنگ شده بود

بعد دنیا اومدن دخترش خواست اسم عشق قدیمیشو بزاره روی اون

ولی نه

خواست همه چی رو فراموش کنه

هر چند بعضی چیزا

بعضی عشقا

بعضی حسرتا موندنی ان

بعضی دردا از یاد رفتنی نیستن

مثه رد یه زخم عمیق همیشه میشه وجودشو دید

وسط بزرگ ترین بزم و شادی و خوشحالی که هیچ

تو زندگی روزمره هم با یاداوری کوچیکترین نشونه از اون زمونا

دل ادم رو به درد میاره

می خواست زمان برگرده به گذشته

بلکه یه درصد

همش یه درصد

 می شد ورق رو

سرنوشت رو اونجوری که اون می خواست بر گردونه

ولی نمی شد

اصلا نمی شد

حالا هم یاداوری اون خاطرات جز اینکه دلشو به درد بیاره  فایده ای نداشت

دلشو به درس و دانشگاه گرم کرده بود

به خودش قول داده بود تا دکتری نگیره ول کن نباشه

حالا که دکتری نمایش رو گرفته بود

استاد دانشگاه شده بود

سرش با درس و دانشگاه و دانشجو گرم بود

ولی بازم گذشته همیشه خودنمایی می کرد

دیگه به دم در رسیده بود

فک نمی کرد انقدر دلش واسه مریم و دخترش تنگ شه

احساس می کرد خیلی وقته عاشق مریم بانو شده

ولی گذاشته بود به حساب عادت

ولی نه

این یه حس واقعی عمیق بود که نسبت به مریم داشت

حسی که اونو امیدوار می کرد

حسی که اونو نسبت به زندگی و اینده زنده نگه می داشت

هیچگاه نذاشت گذشته  تاثیری رو زندگیش بزاره

نذاشت تا مریم بانوش و تی تی چیزی بفهمن

خوب می دونست گذشته ش ربطی به مریم و تی تی نداره

که زندگیشو با مرور گذشته هاش واسه اونها تلخ کنه

در حقیقت گذشته مثه یه خاطره

مثه یه راز

یه راز سر به مهر تو دلش مونده بود

داشت به این فکر می کرد

نعمتی که خدا به ما ادما داده و نمیشه فراموشش کرد

فراموشیه

این که بتونیم فراموش کنیم و ببخشیم

ببخشیم تا خدا ما رو ببخشه

دکتر حمید شب موقع خواب این جمله تو دلش زمزمه می کرد

سرمایه های هر دلی حرفهائیست که برای نگفتن دارد.


*  تی تی : شکوفه