X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

رونمایی از داستان های گروه آخر

سه‌شنبه 12 آذر 1392 ساعت 22:34

ممنون که می خوانید، ممنون که دیدگاهتان را بیان می کنید و ممنون که رای می دهید. نواقص هم به بزرگواری خود ببخشید. هر چند که حرف برای گفتن بسیار دارم (گفتن یا نگفتنش را هنوز نمی دانم البت)!


این از نتایج نظر سنجی شب قبل:




داستان های گروه آخر را هم اینجا بخوانید و نظر بدهید (لدفن)

نظرات (54)
سه‌شنبه 12 آذر 1392 ساعت 22:50
اقا اجازه؟
ما هر چهار شب رای مون رو ریختیم تو صندوق ولی دروغ چرا...تا قبر آ آ آ...
اصلا نگم بهتره
از همه مهمتر اینه:
خسته نباشی مرد جوان و دستت درد نکنه
امتیاز: 3 1
پاسخ:
می دونم، اما چه میشه کرد دیگه :-)

ممنون روشنک خانم عزیز
سه‌شنبه 12 آذر 1392 ساعت 22:57
حسابی خسته نباشید
من هم هر4شب رای دادم و منتظر قسمت آخرم دیگه
مرسی از این همه حس خوب و هیجان که بوجود آوردین
امتیاز: 2 0
پاسخ:
موتوشکرم

و خوشحالم که حس خوبی هم داشته این مسابقه :-)
سه‌شنبه 12 آذر 1392 ساعت 23:15
با عرض سلام و شب به خیر به برادر جعفری نژاد عزیز
برای هر چهار شب ممنون. میدونم مرتب کردن و رسیدگی بهشون خیلی سخت و وقت گیره اما با همه محبتت اینکار رو انجام دادی و چند شب سرگرم شدیم. خیلی ممنونم برای وقت و انرژی ای که میذاری
امتیاز: 4 0
پاسخ:
قربان مرام و معرفت شما آبجی خانوووم
سه‌شنبه 12 آذر 1392 ساعت 23:16
ممنون برای همه زحمتایی که این چند شب کشیدین برادر جان
.
بی صبرانه منتظر فینال فردا شب هستیم..
امتیاز: 1 0
پاسخ:
ممنون خوااااهر جان
سه‌شنبه 12 آذر 1392 ساعت 23:34
واییییییی امشب عالیه...
سه داستانا عالین...
آخه چطوری یکی شو انتخاب کنیم!
کاش اینا رو پخش میکردین تو داستانای سه شب پیش...
امتیاز: 1 0
پاسخ:
باور کنید امکان دسته بندی داستان ها به شکل دیگه ای نبود
منصفانه ترین راه همون ترتیب ارسال بود چون اگه با عقیده ی شخصی من یا بابک داستان ها رو دسته بندی می کردیم مطمئنن بیش از این دلخوری و سوء تفاهم پیش می اومد

ضمن این که اگه نظر صادقانه ی خودم رو بخواهید اکثریت قاطع داستان ها تقریبن در یک سطح بودن. البت دوست دارم بعدن در این مورد بیشتر صحبت کنیم
سه‌شنبه 12 آذر 1392 ساعت 23:35
امشب رای دادن سخته واقعا...

ممنون جعفری نژاد عزیز... واقعا زحمت کشیدین... همه چی عالی ...
خدا قوت
امتیاز: 1 0
پاسخ:
ممنون از مشا که پیگیر داستان ها هستید

سلامت باشید :-)
سه‌شنبه 12 آذر 1392 ساعت 23:39
محمدجان یه خدا قوت ویژه بابت زحمات این چندشب .
مطمئنم بابک نیز به اندازه تو درگیر این ماجرا بوده پس یه خدا قوت ویژه هم به بابک عزیز.
من به نوبه خودم هرشب که دروغه ولی شبهایی که نتونستم بخونم فرداش حتما داستانهارا میخوندم . برام دنبال کردنشان جالب بود و بدنبال یه مورد خاص بودم که البته هرکدومشون هم به نوبه خودشون خاص بودند .
امیدوارم کسانی که دستی بر قلم دارند روز به روز بر تواناییهایشان افزوده شود و ما را از نوشته های خود بی بهره نگذارند.
ممنون از همگی تان .
امتیاز: 3 0
پاسخ:
ممنون سمیرا جان

من هم امیدوارم :-)
سه‌شنبه 12 آذر 1392 ساعت 23:40
این "باختن باخت"دقیقا با من بوده ها! با تعداد راى من اصلا دیگه نیام بهتره.
داستانا عالین.
ممنون از همه چى خیلى این 4شب عالى بود ما که خانوادگى دنبال مىکردیم که کدوم رو کى نوشته و داستان رو نقد میکردیم.
حالا هر وقت زمان نقد شروع شد خدمت میرسیم.
بازم ممنون.خیلى زحمت کشیدید.
امتیاز: 1 0
سه‌شنبه 12 آذر 1392 ساعت 23:48
جودی میای با هم متواری شیم...
من که با این سوتی ای که دادم اصن روم نمیشه بیام... (کاملا معلومه حضورم کمرنگ شده، نه؟؟؟؟)
امتیاز: 1 0
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 00:02
راستش آقای جعفری نژاد من از وبلاگ جوگیریات و تو همین جریانات اخیر و کارای با حالتون با وبلاگتون آشنا شدم.عشق میکنم با نوشته هاتون.اصن ی وضی...
امتیاز: 2 0
پاسخ:
خوشحالم و ممنون :-)
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 00:32
سلام حعفری نژاد عزیز
ارادت بابک جان
خدا قوت به خاطر داستانا

یه کوچولو بزارید پر حرفی کنم
این بابک اسحاقی عجیب ادمیه
چی میشه گفت دربارش
بعضی کاراش
بعضی رفتاراش
ادمو
دیوانه می کنه
از روزی که اینجا مسابقه شروع شده
پستایی که تو جوگیریات گذاشته
کامنتدونی رو بسته
امشب
می دونستم
که سر سیزدهم هر ماه میاد وب مانی رو اپ می کنه
اومد تو جوگیریات
عکسای مانی رو گذاشت
ولی بازم کامنتدونی رو بست
به خاطر اینکه
بچه ها همه اینجا دعوتن
واسه اینکه تداخل نشه
ینی بابک اسحاقی چی بگم بهت اخه
پسر خوب طالقون
خیلی عزیزی
خیلی نازنینی
خیلی دوست دارم بابک
مانی شش ماهه ش شد
ششصد ساله شه
و سایه ت همیشه بالای سرش باشه
بابک جان
امتیاز: 3 0
پاسخ:
ممنون مهرداد جان

بابک کلا خوب چیزیه، خووووب

در ضمن دوستشون دارم، خیلی زیاد
هم خودش رو، هم اسحاقی فسقلیش رو
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 00:41
خب بنظر من نباید!ما ب چشم یک داستان حرفه ای نگاه کنیم!جدی هااا!!! آخه داستان نویسی سختر تر از هرکاریه!حتی!شعر گفتن:|

ولی این کارها یک هنره!!!!ک خیلی آ ندارن!!مثل خودم!

کسی ک بدترین داستانو گفته!هم ی استعداد داره!که باید پرورش بده و قابل احترامه!

بهرحال من کلاهمو ب نشانه ی احترام بر می دارم برای تک تک کسایی ک داستان نوشتن و فرستادن!

:گل ل ل ل ل ل ل ل ل ل ل
امتیاز: 1 0
پاسخ:
قدیما فقط گل اهدا می کردی، حالا کلاه بر می داری از سر؟

آورین آوریییییین دخترم :-)
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 00:51
ﺟﻨﺎﺏ ﺟﻌﻔﺮﻱ ﻧﮋاﺩ ﻭاﻗﻌﺎ ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺒﺎﺷﻴﺪ...ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻴﻠﻲ ﻣﻤﻨﻮﻥ...
و ﻣﻤﻨﻮﻥ اﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺯﺣﻤﺖ ﻛﺸﻴﺪن و ﺩاﺳﺘﺎﻧﻬﺎﺷﻮﻥ ﺭﻭ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻥ.
ﻣﻦ ﻫﻢ اﻳﻦ ﭼﻨﺪ ﺷﺐ ﺭاﻱ ﺩاﺩﻡ ...
ﻣﻨﺘﻆﺮﻳﻢ ﺑﺒﻴﻨﻴﻢ ﺑﺮﻧﺪﻩ ی ﻧﻬﺎﻳﻲ ﭼﻪ ﻛﺴﻲ ﺧﻮاﻫﺪ ﺑﻮﺩ ? و ﻧﻮﻳﺴﻨﺪﻩ ی ﺩاﺳﺘﺎﻧﻬﺎ ﭼﻪ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﺑﻮﺩﻧﺪ?
ﺷﺎﺩ ﺑﺎﺷﻴﺪ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون بشرا جان
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 01:57
ممنون جناب جعفری نژاد. همه ی این شب ها عالی بودند. جدی جدی هیجان دارم ببینم کی کدوم داستان رو نوشته. از طرفی هم رقابت امشب خیلی تنگاتنگه.
به هر حال به جز تشکر و رای دادن کار دیگه ای از دستم بر نمیاد. دم شما و بابک خان، گرم!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون که همراهید :-)
همین هم مایه ی مسرت و خوشحالیست
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 02:05
سلام به شما آقایان جعفری نژاد و اسحاقی عزیز !
یکم: دست هردوتون خیلی خیلی خیلی درد نکنه که این چند شب مسئولیت کار به این بزرگی رو به عهده گرفتید و بی کاستی انجامش دادید . حتما مجبور شدید کلی از کار و زندگیتون بزنید تا هر شب سر موقع این کار انجام بشه دست مریزاد . سختی رو تحمل کردید و فضا دادید برای رشد یه عده و لذت بردن همه ما.
دیم: آقا بابک میدونیم چرا کامنت دونی تون رو بستین با مرام . حواسمون هستا . حالااون دو تا پست قبلی رو میشد یه کاریش کرد اما دیگه با این عکسای خوردنی که از آقای اسحاقی فسقلی عزیز گذاشتین که آدم نمیتونه جلو خودشو بگیره هیچی نگه . آقا این عکس دومی که خدااااااس میگم اون چشمای هوشیار و اون لبخند معنی دار و اون لپهای آبدار ارثیه کدوم طرفیه ؟ ماشاا.. ماشاا... ماشاا... که چقدر دوست داشتنی و عزیزه مانی کوچولوی شما و مهربان . به هردوتون تبریک میگم چنین نعمتی رو.
سیم: امشب تا دیروقت نشستم داستانا رو خوندم انجام وظیفه کردم. دست همه دوستان درد نکن که وقت و انرژی گذاشتند. لذت بردم رای هم دادم . فردا هم که عازم ماموریتم به شهر دودزده شما ( به قول خودتون ) و تا جمعه نیستم . امیدوارم وقت کنم باز هم بیام و به رای گیری و نتیجه گیری و نقد و این مسائل هم داغ داغ برسم .
باز هم سپاسگزار . و خسته نباشید .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلامت باشید

سفر بی خطر
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 05:36
من میرم استعلام میگیرم ببینن کى به من راى نداده بود بعدا خدمتش میرسم!!
ایران دخت جونى موافقم شدید!!!
امتیاز: 1 0
پاسخ:
تو نسبتی با جزیره نداری؟ بچه محلشون نیستی یا مثلا رفیقش؟
حواسم هست این چند وقته چقدر آتیش سوزوندیا، نوشتم به حسابت تا سر وقتش :-))
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 06:00
من الآن که کامنت مهرداد عزیز را خواندم متوجه دلیل بسته شدن کامنتدونی بابک شدم. واقعاً از کسی به معرفت و فهم و کمال بابک بجز این هم انتظار نمیرفت.
دست جفتتان درد نکند. واقعاً.
من بیصبرانه منتظر دیدن اسم نویسنده ها هستم!
امتیاز: 3 0
پاسخ:
به بابک خیلی بیشتر از بستن کامنتدونیش و افزایش بازدید وبلاگم و این جور چیزا رو بدهکارم، خوب یا بد، درست یا غلط همه ی این ها برای من حاشیه ی زندگیه
رونق زندگی وبلاگیم رو تا حد خیلی زیادی مدیون "بابک اسحاقی" هستم. اما همه اش این نیست.
به بابک، حس خووووب و دلنشین یه رفاقت رو بدهکارم. به بابک امیدواری به بودن آدم های خوب رو بدهکارم و یه سری چیزای دیگه
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 09:14
مرسی از این همه زحمتی که کشیدین. دست هردو تون درد نکنه
والا اصلا به عقل ناقص من نمیرسید که بابک جان چرا کامنتدونی رو بسته. خب زودتر میگفتین اینقدر نگران نمیشدیم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
در این که بابک انسان مهربان و رفیق با معرفتیست شکی ندارم
اما راستش بسته بودن کامنتدونی بابک و ارتباطش با مسابقه ی داستان حدس مهرداد عزیز بود
من هم مثل خیلی های دیگر امیدوارم اصل حال بابک عزیز و همه ی عزیزانش خوب باشه، همیشه ی خدا. اما بعید می دونم دلیلی واسه نگرانی باشه
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 09:30
خواستم در حد و اندازه خودم از هردوتون تشکر کنم. که مهر و دوستی رو نشر میدین. که فضا رو انقدر دوستانه و صمیمانه کردین. هم از تو که با عشق برای اینجا وقت میذاری و هم از بابک که لینک میده و همراهه. دم هردوتون گرم. عمر این دوستی ها زیاد و چشم بد ازش دور...
امتیاز: 1 0
پاسخ:
دلی کیا که کامنتدونیش بسته اس نمیشه اونجا گفت لذا اینجا می گم
عکس دوم مانی رو دیدی؟! ینی نابووووووود کننده س! ینی من دیووونه شم! دیدی چشماش رو؟ ینی یه جوریه که آدم دوست داره هی باباش رو دعا! کنه...
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 09:54
آررررررررره دیدمممم
وای عاشق مدل نگاه کردنشم. یعنی شیطنت از چشمهاش میریزه
خدا حفظش کنه
امتیاز: 1 0
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 10:45
عکسای مانی چقدر قشنگن... مخصوصا اون آخریه...
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 11:24
منم واقعن به خاطر این چند شب تشکر می کنم. به نظرم بهترین ازین امکان برگزار شدنش نبود. عالی. ممنون بابت تمام زحمات.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عالی شمائید :-)
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 11:37
سلام.خسته نباشین.خیلی خیلی ممنون. واقعا ایده وفکر جالبی بود.من که این چند روز شدیدا پیگیر نتیجه آراء بودم و در طول روز چند بار چک می کردم که کدام داستان در رتبه بالاتری قرارگرفته است. بازهم ممنون به خاطر این فکر وایده جالب.حسابی خسته نباشین.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام

خوش آمدین و خوش وقتم

ممنون از شما
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 11:42
آقا ما باقی رو هم خوندیم و رای
نهایی رو هم صادر کردیــــم.
منتــــــظریم ببینیم کی
بــــــرنده میشه
اوهوووووووم
یاحق...
امتیاز: 1 0
پاسخ:
ممنون آوا جان
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 12:53
خسته نباشی برادر...ممنون از اینهمه زحمت...

خودتون پایان نمینویسین ؟ تو و بابک؟ دوست دارم بدونم شما جی میارید سر کاراکتراتون...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بعدن می گم :-))
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 13:07
خیلی خیلی ممنون بابت این همه وقت و انرژی که صرف این کار کردین... واقعا خدا قوت!
از همه بچه هایی که داستان ها رو نوشتن هم تشکر میکنم همینطور از آقای اسحاقی عزیز که ایده ی اولیه ی این اتفاقات خوب از ایشونه
امیدوارم این دور همی ها مستدام باشه همیشه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
منم از بابک ممنونم، از خودش و ایده هاش

و از شما و همه ی دوستانی که این چند شب اینجا رو می خوندن

امیدوارم، همیشه :-)
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 13:07
داستانای خودت و بابک هم بین این داستا بود، نه؟!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بعدن می گم :-)
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 13:08
ممنون از وقتی که گذاشتین... همه داستان ها رو خوندم و رأی هم دادم... کاش خودت و بابک هم پایان داستان رو می نوشتین...
به هر حال خسته نباشید و منتظر نتیجه هستیم به شدت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون که وقت گذاشتی و همه ی داستان ها رو خوندی و رای دادی محبوب جان
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 13:35
با تشکر از خودم که فقط شب اول و اخر خوندم
فکر کنم اثرات همنشینی با دوتا هم اتاقی محترم شیرازی م باشه! البته از قول خودشون :دی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-)
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 13:47
بگم تو کدومو نوشتی؟؟؟
امتیاز: 1 0
پاسخ:
ببین نمی ذاری کاسبی کنیمااااا
برو در خونه ی خودتون بازی کن بچه

در ضمن تو دوباره چی خوردی اعتماد به نفست زده بالا؟!! واقعن هنوز به IQ خودت ایمان داری؟ نه واقعن هنوووووز؟! هررررررررررر
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 14:06
منم بگم؟ داستان شماره بوووووق و شماره بوووووووووووووووق رو حس کردم که از شما دو نفره
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-)
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 14:32
به سهم خودم واسه این چند شب ممنون
واسه این حس خوب
واسه این انتظاری که هر بار بیایم چک کنیم ببینیم کدوم رای آورده
واسه انتظار فاینال...
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 14:37
یه نکته ی جالب که طی این 4 شب فهمیدم اینه که سلیقه ها چقد فرق می کنه
تو این نظر سنجی ها .. داستان هایی که بی برو برگرد انتخاب ام نبود رای آورد
یا برعکس..

خیلی برام جالب بود... حتی بعدش که می دیدم یکی رای اورده... با دقتی بیشتر دوباره می خواندم اما توفیری نمی کرد... آن داستان مورد تایید نبود ... اما رای آورده بود..... :)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
امیدوارم که همه اش تفاوت سلیقه بوده باشه :-)
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 17:20
ما یه چیزی بگیم؟ آمار یکی از داستان ها داره هر دو دقیقه یه بار یکی اضافه می شه! مشکوک نیست؟
امتیاز: 2 0
پاسخ:
چه عرض کنم والا :-)
به موقعش به این موضوع هم خواهیم پرداخت
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 17:43
سلام
بنده هم بی سر و صدا هر شب خواننده داستانها (و کلا خواننده پستهای شما) بودم و رای دادم.

گفتم منم یک خسته نباشیدی گفته باشم. کار زیبایی بود.
ممنون
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام

و ممنووووون
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 17:46
بنده هم به نوبه ی خودم خواستم تشکر کرده باشم از شما و بابک عزیز بابت این ایده و این داستان نویسی . و اینکه این چند شب خاطره ی خوبی شد برای ما .دست همه گی درد نکنه . به خصوص شما . فقط چند نکته:
داستان شما و بابک بین این داستان ها بود. و بعضی داستان ها را راحت می شد حدس زد که قلم کدوم یک از دوستان هست . مثل داستان آقای شمسی پور که برای من که خواننده ی همیشگی ایشون هستم کار راحتی بود،اما اینکه چرا این چند شب چیزی نگفتیم از نظر من دلیل ام این بود که خواستم بین نظرسنجی ها حرفی زده نشه تا روی رای گیری تاثیر داشته باشه،چون می بینم که دوستان زحمت کشیدند . و این حق رو به اونها می دم که هر کسی با سلیقه و نظر خودش یک پایانی بنویسه ،این ایده یک دلیلش همین بود. بس اونایی که به دوستان خرده می گیرند که این چه طرز نوشتن هست و چرا داستان ها اینطوری شده به نظرم کار صحیحی نیست،و دوستان همه زحمت کشیدند تا ما چند شبی را دور هم باشیم .
ما هر شب داستان ها رو با همسرم خوندیم و رای هم دادیم .
اما به گفته ی همسرم جالب تر میشه که شب آخر شما و بابک که طراح این ایده بودید به همه ی داستان های دوستان امتیاز بدید،تا بدونیم نظر شما دو عزیز در مورد داستان ها چی بوده فکر می کنم جالب باشه که به همه ی داستان ها از یک تا صد امتیاز بدید. و اینکه اجازه داشته باشیم تا شب آخر داستان ها رو نقد کنیم. و شما و بابک هم نقد کنید. دوستانه .

خلاصه ی صحبت هام این باشه که خیلی ممنونم از زحمت شما و بابک و منتظر حرف ها و نقدهای شما و بابک هستیم .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اول این که امتیاز دهی به داستان دوستان با توجه به شناختی که بنده طی این چند سال از محیط وبلاگستان داشتم و طی این چند شب به شدت به میزان این شناخت افزوده شد به شدت پر حاشیه خواهد بود لذا شخصا کوچکترین میلی به امتیازدهی به داستان های دوستانم ندارم. اما این حق را برای خوانندگان عزیزی که این داستان ها را خواندند و به آن ها رای دادند محفوظ می دانم که شب آخر و بعد از مشخص شدن نتایج، با حفظ احترام نویسنده و قلمش، داستان ها را به نقد بگذارند. البته با در نظر گرفتن این مساله که نقد داستان و کلن نقد یک نوشته مستلزم برخوردار بودن یک سطح دانش نوشتاری حداقلی می باشد.
در ضمن از اونجایی که بابک عزیز این روزها مشغله ی زیادی دارند از طرف ایشون هیچ قولی نمی دم. اما ان شاءالله به شرط حیات و در صورتی که مشکل خاصی پیش نیاد بعد از مشخص شدن نتایج نهایی چند نکته ای هست که بدم نمی یاد در موردش چند خطی بنویسم.

ممنون از شما
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 17:49
امشب شب آخر داستان هاست درسته ؟منتظر رونمایی اسامی هستیم تا ببینیم حدسیات چقدر درست بوده.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
البته اسامی فردا شب اعلام می شه بعد از مشخص شدن بهترین داستان :-)
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 17:54
فقط یک مسئله ی دیگه و اون اینکه یکی از دلایلی که می تونه این تناقض رو در رای گیری ها نشون بده یک :سلیقه های متفاوت و دو: زمانی هست که برای خوندن داستان ها و رای دادن ، دوستان انتخاب کردن. مثلا بعضی ها عشقی بودن رو ملاک قرار دادن.بعضی ها مرگ و میر . و بعضی ها هم شاید از سر بی حوصله گی داستان ها رو خوندن و همین جوری رای دادن.
بس به نظر من هم شما و هم دوستان زحمت کشیدید و نتیجه نباید خیلی برای دوستان مهم باشه.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اختلاف نظر و سلیقه و تشتت آرا امری بدیهی است و اساسن رای گیری فلسفه اش مشخص شدن همین اختلاف سلیقه ها و آرا است

اما متاسفانه باید عرض کنم... هیچی فعلا چیزی عرض نمی کنم تا ان شاء الله بعد از اعلام نتایج نهایی
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 19:37
بدحنس...آدم همه ی حقیقتا رو که تو جمع نمیگه برادر من...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چرا اتفاقن آبجی خانوم
آدم بعضی حقیقتا رو تو جمع می گه که دور هم خوش باشن جمع

زنده باشی و سلامت آبجی خانوم مربا
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 20:12
:| اصلن دلم نمی خواد فک کنم که اختلاف سلیقه نبوده!!!
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 21:28
ای جانم بچه های شرکت
به شدت حمایت کردن
پدر کامپیوتر زغالی
شرکت رو در اوردن
داد ملت رو هم
البته
عصری که خیل عظیم بیکاران
شرکت کم میشه قشر دیگه ای
از سرعت بالاش استفاده می کنن
و اما از فیلی شکن هم
دوباره دارم عکسای مانی رو می بینم
در مورد رنگ چشای مانی بین علما اختلاف افتاده
امتیاز: 0 0
پاسخ:
...

فقط این که می تونستی با اسم خودت کامنت بذاری، با همون اسمی که دیشب برام کامنت گذاشتی و به این شیوه ی رای گیری ایراد گرفتی
اونطوری لااقل دوستانه ازت می خواستم که برای دفعات بعد راهکار بهتری پیشنهاد بدی
الان فقط می تونم بگم مطمئنن این اولین و آخرین باری هست که این جور مسابقه ها و دور همی ها رو، حداقل به این شکل، تجربه می کنم
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 21:32
حتی فکر کردن به این patternای که امشب دارم تو رأی ها می بینم اذیتم می کنه! و یه پیشنهادی هم برای مرحله نهایی دارم که نمی دونم بگم یا نگم!
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 21:59
عجب رقابتی بین داستانای 15 و 17 س!!!!
واقعا نفس گیره... تو این هوای سرد. خسته نباشن :
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 22:02
من حاضرم به نفع 15 برم کنارا
تکبیر
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من به نفع جفتتون کنار می رم

واقعن متاسفم :-)
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 22:08
آقا من میگم 15 و17 رو از دور مسابقه خارج کنیم
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 22:13
ای امان
ای فغان
برم زیر تریلی
محمد برام سه نقطه گذاشته
من شهید شدم رسما
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کامنت خصوصیتون رو خوندم

فعلن فقط سکوت می کنم! به حرمت تمام عزیزانی که این چند شب وقتشان را پای این داستان ها و پای خواندن این وبلاگ گذاشته اند
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 22:14
شماره 15 من هستم بچه ها... با این که مهندس کامپیوتر هستم و همه راه های دور زدن رای گیری رو بلد بودم، حتی 1 رای هم اضافه تر به خودم ندادم.... به نفع کسانی که برای من تاسف می خورن، یا می خوان رقابت رو به جای دیگه ای بکشونن می رم کنار... از شما هم دلگیرم آقای جعفری نژاد! من رفتم کنار... به مسابقه تون برسید و خوش باشید!!! من فقط می خواستم قلم خودم رو محک بزنم که می تونم این کار رو تو وبلاگ خودم هم انجام بدم!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اتفاقن الان خودم هم از خودم دلگیرم، لذا درکتون می کنم...
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 22:25
از همه بچه هایی که با این که منو نمی شناختن به من رای دادن ممنونم.... نمی دونید چه حس شگفت انگیزی بود... با هر رأیی که به من داده می شد، لبخندی به پهنای صورتم می زدم و دلم غنج می رفت از این که غیر از خودم و خواهرم دیگرانی هم هستند که می تونن قلم منو تحمل کنن یا حتی بپسندن... از همه تون ممنونم
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 22:40
راستش نمیدونم چرا بحث شده اما تبلیغات برای جمع کردن رای ممنوع بوده؟
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 22:47
محمد جان
من توی خصوصی ازت عذر خواهی کردم
و اینجا هم
برادر من
از اینکه نوشتم هیفته خودت تذکر داده بودی طی مسابقه
لو نره اسامی
وگرنه من که میلمو می ذارم تو همه کامنتا
پس موضوع چیز پنهونی نبود
خصوصی گفتم و چه خوب بود جوابمو خصوصی می دادی
هم اینجا و هم تو خصوصی بهت گفتم
اصن منو حذف کن
حالا به خاطر کاری که همکارا کردن و به گردنه منه
و باز و باز
به خاطر زحماتی که این چند شبه رو دوشت بود
بهت دست مریزاد میگم
و باز و باز
به خاطر همه چی عذر خواهی می کنم
امتیاز: 0 0
( تعداد کل: 54 )
   1       2    >>
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد