X
تبلیغات
زولا

فستیوال نوستالژی زیر آسمان بی ستاره...

پنج‌شنبه 7 آذر 1392 ساعت 17:36

پسر بچه های چهل، پنجاه، شصت ساله یک ساعتی هست توی ورزشگاه پیر شهر دنبال توپ می دوند. فستیوال خاطره و نوستالژیست لا مصصصب. کلکسیون نام هایی که حتی تا کمتر از یک دهه پیش یک استادیوم را، یک شهر را، یک کشور را، اصلن دنیای خیلی از آدم های عشق فوتبال را زیر و رو می کردند. فکرکـــــن! پائولو مالدینی کم اسمی نیست. حتمن کم اسمی نیست که تا همین چند سال قبل از زمین چمن استادیوم سن سیرو بگـــــــــیر تا ویترین عینک آفتابی فروشی های مارک "پلیس" جملگی در قـُرق نام و عکس های کلوزآپ جذابش بودند.
توی صورت هایشان که دقیق می شوم انگار یکی یکی از لای صفحات خاک گرفته ی دفتر خاطرات بیرون آمده اند. گواهش هم گرد سفیدی که روی موهای سر و صورتشان نشسته.
سلطانی را صرفن در حد ترانه ای که "فرزین" خیلی سال پیش برای پرسپولیس خواند می شناسم. یک زمانی انگار توپ را توی دستانش اسیر می کرده. ناصر محمد خانی هم هست، هر چند انگار روی باقیمانده ی خاکستر یک عمر سوخته، یک زندگی سوخته، خسته و شکسته فقط راه می رود و آه می کشد. پایان رافت هم آمده. آخرش نفهمیدم جوک بود یا واقعیت، این که می گفتند چون آخرین فرزند خانواده بوده اسمش شده "پایان". مجتبی محرمی و محمد پنجعلی و فرشاد پیوس و فنونی زاده و باقری و مهدوی کیا...
 خلاصه که ستاره باران است و برای من و خیلی های دیگر تفاوتی نمی کند که این ستاره ها شاید بیشتر از یک دهه است که خاموشند، چشمک نمی زنند.
پرسپولیسی بودم. از زمان توپ دو لایه و دروازه های آجری. از زمین خاکی های بلوار ابوذر و تاکسیرانی و چهارصد دستگاه. آنقدر پرسپولیسی بودم که با استقلالی های مدرسه دعوا می کردم. آنقدر که خیلی سال قبل، توی عوالم بچگی، یک تابستان هر هفته، هر روز، پول تو جیبی هایم پس افت می شد تا آخر هفته با مینی بوس از سر خیابان پیروزی خودم را برسانم به ورزشگاه آزادی و پشت دروازه ای که عابدزاده توی چهارچوبش ایستاده بود عین هولیگان های کله خراب عربده بزنم. آنقدر پرسپولیسی بودم که بعد از هر بازی صدایم می گرفت و خروسی می شد. آنقدر پرسپولیسی بودم که پرسپولیسی شدن تنها چیزی بود که از من به آقام ارث رسید. آره، آقام بعد از من پرسپولیسی شد ینی من این همــــــــــــــه پرسپولیسی بودم.
پس زیاد هم عجیب نیست که حالا بغض کرده ام. با هر اسمی که عادل فردوسی پور می گوید یک بار زیر لب تکرار می کنم "وااااای، یادش به خیر" و بلافاصله جلوی چشمم تاااار می شود.

 پسر بچه های چهل، پنجاه، شصت ساله یک ساعتی هست توی ورزشگاه پیر شهر دنبال توپ می دوند.
که بگویند هنوز دود از کنده بلند می شود. که بگویند یک نسل از آدم های این مملکت پای جنگ، پای مشکلات اقتصادی، پای اعتیاد، پای سیاسی بازی و چه و چه تباه شد. که بگویند مردها همیشه ی عمر، همیشه ی زندگی بچه می مانند. بچه می مانند و بچه گانه با زندگی کلنجار می روند. بچه می مانند و بچه گانه ترک می خورند، می شکنند. که بگویند مردها عین بچه ها از دیده نشدن، از فراموش شدن به اندازه ی "مرگ" می ترسند...

نظرات (27)
پنج‌شنبه 7 آذر 1392 ساعت 17:55
اول اینکه پست بی نهااااااااااااایت معرکه بوود!!!

شما همه ی نوشته هاتوون عالیه!این فوتبالی هاتوون بی نهایت معرکه ست!

پایان رافت چقدر خووب شده بوود!اوون موقع ها لاغر بوود!:دی!:دی! انصاریان خیلی جالبه!مدل مو و ریشش تغییر نمی کنه اصن!

دو سه تا ازین اسم ها واسه ما هم نوستالژی بوود!

مااااااااالدینی:(((چرا ما نباید بریم مالدینی و گتوسو رو از نزدیک ببینیم آخه؟:((((

خیلی بازی خووبی بوود!من اگه مرد بوودم(از لحاظ جنسیت!مرامی ک از صدتا مردم مردترم:))).)حتما می رفتم آزادی:(

و مهدی مهدوی کیااااااااااااااااااااا! چقدر دوست داشتنی و خووبه!!!!

:گل ل ل ل ل ل ل ل
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خیلی بازی خووبی بوود!من اگه مرد بوودم(از لحاظ جنسیت!مرامی ک از صدتا مردم مردترم:))).)حتما می رفتم آزادی:(

خیلی خوب بود.
ینی اغراق نیست اگه بگم تو خداوندگار ثبت کامنت های با نمک و انرژی زا هستی عاطی

دمت گرم، مرررررررد :-)))
پنج‌شنبه 7 آذر 1392 ساعت 17:57
اوزامان به زبان ترکی استانبولی یعنی: پس، آنوقت ، بنابراین

:دی!!

اول شدم!!!!!:دی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نشنیده بودم و از شما آموختم

ممنونم، خیلی زیااااد
پنج‌شنبه 7 آذر 1392 ساعت 18:29
سلام...
آقای جعفری نژاد یک عدد مخاطب قدیمی رو با هویتی جدید به جمع صمیمیتون راه میدین آیا؟!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
حس فوضولی ام را جهت شناسایی این مخاطب قدیمی کتمان نمی کنم اما از آن جایی که توی وبلاگ خودتان نوشته اید که ترجیح می دهید هویت وبلاگی سابقتان فاش نشود به خواستتان احترام می گذارم و نمی پرسم

فقط عرض می کنم: خوش آمدید. بله، با کمال میل :-)
پنج‌شنبه 7 آذر 1392 ساعت 18:43
والا من که اصلن فوتبال موتبال سرم نمیشه. یعنی به گمونم نقشای جنسیتی در من اساسی نهادینه شدن و کامل پذیرفتم فوتبال بازی کردن و فوتبال دیدن چه تو خونه و چه استادیوم یه کار مردونست! احمقانست که ورزش هم جنسیتی بشه اما خب شده دیگه. بگذریم. راستش من امروز از سر کار که اومدم دیدم محمدرضا بر عکس شما که بغض میکردین وسط حال ریسه رفته از خنده. از شدت خنده اشک از چشاش میومد به خدا! بعد هی می گفت مالدینی ما همین جور خود به خود افتاد و پاش شکست و تعویض شد! بعد هی جا به جا می خندید. ولی البته بعدش بسیار فضا غم انگیز شد. چون افتاد تو مقایسه ی بازیکنای خودمون و میلاای ها. بعد آه از نهادش دراومد وقتی می دید اونویا چه جوونتر و چه سرحال ترن تا پرسپولیسیامون. خلااصه که اوضاع عجیب و متضادی بر فضای ذهن همسرما جاری و ساری بود که کماکان ادامه هم داره. همین الانم داشت با حسرت و دلگرفتگی راجع به دونه دونشون برای من حرف می زد. خب منم که کلن خارج از با غم ولی سعی می کردم قیافه آدمای فهیم و اهل درک رو بازی کنم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دقیقن همسر گرام درست می گویند
فرق است بین همه ی ما با همه ی آن ها
بین تولد و زندگی و مرگ مان
بین صحنه به صحنه ی زندگی مان
حتی بین پائولو مالدینی آن ها و رضا مالدینی ما
ینی حتی بین اسطوره های نسل ما و اسطوره های هم نسل ما در آنطرف دنیا فرق است
خیلی فرق است، خیـــــــــــــــــــلی

و به این واقعیت تلخ، مومنم...
پنج‌شنبه 7 آذر 1392 ساعت 18:45
بعدم هیچ وقت با گوشی کامنت نذارین چون میشه یه چیز پر از غلط غولوط! دیدم که میگم!
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 7 آذر 1392 ساعت 19:41
هی روزگار! این پرسپولیسی بودم رو خوب اومدید... بودم... انگار االان نه پرسپولیسی، نه فوتبالی نیستم!
من هم اینقدر احساسات گذشته ام فوران کرد که یه پست گذاشتم برای این بازی.... حالا هم با این پست تکمیل شد انگار...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواندم :-)
پنج‌شنبه 7 آذر 1392 ساعت 19:50
سلام جناب
برای من هم که خیلی اهل فوتبال نبودم و نیستم،خاطراتی زنده شد
در پی هر اسمی که فردوسی پور می گفت،خاطرات فوتبال دیدن های دااااغ برادرهام زنده شد.
چه روزگار خوشی بود که تنها استرس،استرس فوتبال بود!!

و مردها...
نمیدونم..مرد نیستم که بتونم نظر قطعی بدم
ولی گمان می کنم همه از ندیده شدن می ترسند
شاید در مردها معمولا به واسطه ی حضور بیشترشون در اجتماع و بالطبع توجه بیشتر بهشون،این قضیه پر رنگ تره

شاد باشی و اشکت فقط از شوق باشه برادر مهربان
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خیلی وقت بود برادر صدام نکرده بودی آبجی خانم
فکر نکن حواسم نیستاااا :-)

ممنون نرگس جان
پنج‌شنبه 7 آذر 1392 ساعت 21:19
تا قبل از اومدن به وبلاگ شما همش تو اینترنت اخبار وعکسهای این بازی رو دنبال می کردم...
هرچند بازی رو دیدم اما دوست داشتم حواشی روهم بدونم...چکار کنم با این بغضی که از عصر تاحالا تو گلومه...ممنون که خیلی از حرفای دلِ منم گفتین...فقط فرق من با شما اینه که هیچوقت اجازه نداشتم وارد استادیوم بشم حتی توروز بازیکن محبوبم...
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 7 آذر 1392 ساعت 21:20
روزِ خداحافظیِ بازیکن محبوبم...
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 7 آذر 1392 ساعت 21:24
از دیروز با بچه ها شرط کردم یه ساعتی بریم بیرون که بعدش من بتونم بازی رو ببینم...برای دیدن بازی تو خوابگاه هم تنها بودم...هیچکس نبود که هیجانات این بازی رو باهاش تقسیم کنم...هرچند این بازی ازونایی بود که بهتر بود تنهایی ببینیش تا کسی ناراحتی وبغضتو نبینه...کریم باقری،استیلی،حتی انصاریان که خیلی دل خوشی ازش ندارم...همشون یادآور خاطرات بود...مهدوی کیا هم که سلطانِ زمینِ سبزه!!!
دلم از رفتنش خیلی گرفت...خیــــــــــــلی...هوای گریه دارم
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 7 آذر 1392 ساعت 21:46
شما خودتم میدونی که برای من همیشه ی همیشه برادر هستی
انقدری که وقتی اسم "برادر" میاد ناخودآگاه اسم تو هم کنارش تو ذهنم میاد

و چقدر من ذوق می کنم از اینکه در جواب کامنت هام...تقریبا همه ی کامنتهام "خواهر " خطاب میشم
احتمالا حواست به این مورد هم هست

ممنونم ازت برادر ِ مهربان ِ من
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 7 آذر 1392 ساعت 22:24
این که ترجیح میدم هویت قبلیم پنهان باشه صرفا یه احساس درونیه و هنوز دلیل مبرهنی براش نیافتم و خوشحالم که نپرسیدین که در مضیقه قرار بگیرم!
آقای جعفری نژاد باید اعتراف کنم نوشته هاتون رو خیلی دوست دارم!
نویسا باشید ایشالا...
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 7 آذر 1392 ساعت 22:25
دمت گرم داداش
عصری بعد مسابقه
خواستم برات خصوصی پیام بزارم
اقای جعفری نژاد نوستالژی باز بیا و
از مسابقه امروز بنویس
از مجتبی محرمی از میناوند
از شکم بازیکنا
از سبیل پایان رافت
از پژمان یوزپلنگ تا نیمای خواننده
از کریم تراکتور و ممد پنجعلی
موی سفید فنونی و مو ی سیاه شده ممد خانی
البته جای عقاب اسیا و علیین(دایی و کریمی)خالی بود
یه جاهایی از بازی امروز
پرت شدم به گذشته های دور
کم مونده بود بزنم زیر گریه
لامصب
اممممما
من یک استقلالی هستم
ابیته داداش
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 7 آذر 1392 ساعت 23:00
از چند روز قبل برای دیدن این بازی برنامه ریختم.برخلافِ دفعات قبل که برای دیدن بازی هابی سروصدا به اتاقِ تلویزیون می رفتم این بار شماتتِ هم اتاقی ها را به جان خریدم واعلام کردم برای ساعت3تا5امروز برنامه نریزند وآنها هم با طعنه وکنایه زیاد قبول کردند...
ساعت از3گذشته بود وخودم را به سرعت به خوابگاه رساندیم...حتی لباسهایم را عوض نکردم...رفتم وپای تلویزیون نشستم.آن همه نوستالژی یک جا برایم حس غریبی بود...حس کردم چقدر بزرگ شدم که دوران بازیِ بازیکنانی را به یاد دارم که الان پیشکسوت شده اند...
امروز برایِ بازی نه عصبی شدم ونه هیجانی...نه برای گا زدن از جا پریدم ونه با گل خوردنمان بد وبیراه گفتم...نه حتی از دیدن تک به تکی که انصاریان به آسمان زد حرص خوردم...فقط نگاه کردم.مثل یک سریال...یک سریال غمگین که آخرش را هم میدانی...فرودِ همیشگی موشک...اشکهایِ مهدوی کیا هم داغِ دلم را تازه تر کرد...حسِ عجیبی دارم...روزِ خداحافظیِ مردی که تنها دلخوشیم در فوتبالِ ایران بود...به قولِ یکی از دوستان:این ضربه آزادای لعنتی،این سمتِ راستِ لامصب منو یادِ...
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 7 آذر 1392 ساعت 23:02
غلطهای تایپی را به بزرگی خوتان ببخشید...
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 7 آذر 1392 ساعت 23:20
پرسپولیس شیــــــــــــــــره:)) آیکون موج میکزیکی :دی
من که خیلی فوتبالی نبودم اما هنوزم وقتی میگن تیم ملی انتظار دارم بازیکنای همون 15 سال پیش رو ببینم
امتیاز: 0 0
جمعه 8 آذر 1392 ساعت 00:49
امتیاز: 0 0
جمعه 8 آذر 1392 ساعت 01:39
فقط مونده علی کریمی که با رفتن اون نمی دونم باید به چی دلخوش باشیم

هنوزم دیدنشون شور و هیجان به آدم میده
امتیاز: 0 0
جمعه 8 آذر 1392 ساعت 14:49
الو؟سلام
داستان زاقارتم رسید آیا؟!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بله رسید جودی جان

و ممنون...
جمعه 8 آذر 1392 ساعت 21:37
هیچی دیگه ... حالا که پرسپولیسی هستید ...بهتر سکوت کنم :)

اما این موضوع چیزی از ارزش اسطورهای فوتبال کم نمیکنه همیشه قابل احترامند تو هر نامی
امتیاز: 0 0
جمعه 8 آذر 1392 ساعت 22:17
بدون شک از امروز، حسرت نرفتن به آزادی تمام زندگی ورزشی منو تحت الشعاع قرار میده. نسلی از فوتبال اونجا جمع شده که همه عمر آرزوی دیدنشون رو داشتم...
امتیاز: 0 0
جمعه 8 آذر 1392 ساعت 22:46
نادض به خیر اون وقتا مثل همین الان از فوتبال که سر در نمی آوردم اما علاقه شدید دختر عمه ام به پرسپولیس باعث شده بود من هم پرسپولیسی بشم
امتیاز: 0 0
جمعه 8 آذر 1392 ساعت 22:53
البته یادش به خیر. با موبایل کامنت دادن هم مکافاته ها. راستی بلغورات من رسید؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بلغورات؟!!

بله داستانت رسید سکوت جان :-)
شنبه 9 آذر 1392 ساعت 00:53
بد جوری نوستالژی فوران می کرد،
مجتبی محرمی آروم،
ناصر محمد خانی ...،
رضا مالدینی،
....
با اینکه استقلالی تیر بودم و اون موقعها می خواستم سر به تن هیچ کدوم این بازیکنا و سر دسته شون علی ... نباشه
ولی بعد از این سالها و با فروکش کردن تب تند استقلالیت ما
خیلی خوشحال شدم این خاطرات رو دیدم و خوشحالم که زنده بودن و نه رو دست مردم تو امجدیه
خیلی کار ارزنده ای بود جمع کردن این خاطره سازها و اون خاطره سازها (بارسی، مالدینی و...) تو یک قاب
امتیاز: 0 0
شنبه 9 آذر 1392 ساعت 01:18
اصن هی خواستم ب روو خودم نیارم!جواب کامنتموهااااا!

هروز میام می خوونمش:)))))))))))))))))

مقسی ی ی ی ی ی

:گل ل ل ل
امتیاز: 0 0
شنبه 9 آذر 1392 ساعت 15:32
برای ما هم عالی بود و جذاب
حتی ما که یک زمانی در نقطه مقابل شما قرار می گرفتیم و آبی آتیشی بودیم (گرچه آبی بودنمان هم صرف لجبازی با جفت برادرهای قرمزمان بود)
خلاصه که همان که شما گفتید فستیوال نوستالژی بود و چسبید حسابی، حتی با وجود 20-25نفری که در خانه مادر همسر میهمان بودند و سعی داشتند در یک اتاق 12متری با لهجه غلیظ اصفهانیشان جفت جفت با هم بزنند!!
امتیاز: 0 0
یکشنبه 10 آذر 1392 ساعت 14:54
بااینکه استقلالی دوآتیشه هستم و بودم و خواهم بود....ولی دیدن بازی بزرگان ارتباطی به این مسایل ندارد و جایگاه ویژه و مخصوص به خود را داراست...این پیشکسوتان پرسپولیس بودن که اکثرشون تو بازیهای ملی افتخار آفریدن و با گلهاشون حال کردیم...مثال :گل علی دایی به آ ث میلان
میدونستید که مالدینی بخاطر همون گل خورده و شناخت علی دایی در اون بازی های قهرمانی باشگاه های اغروپا دنبال علی دایی می گشته...ایناش ارزشمنده ...
باور بفرمایید همواره باید به بزرگان هر رشته و علم و فن و....احترام گذاشت و بس...
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد