X
تبلیغات
رایتل

باختن به بخت...

شنبه 2 آذر 1392 ساعت 22:22



گفتم: "آخه اینطوری که نمیشه. باید یه تکونی به خودت بدی. باید خودت رو نشون بدی. کربلایی هم حق داره. دختره رو از سر راه پیدا نکرده که دو دستی تقدیم جنابعالی کنه!"


همانطور که با گردن کج چمباتمه زده بود و با دست سنگریزه های روی خاک را این طرف و آن طرف می کرد، آهی کشید و جواب داد: "میگی چه کار کنم؟! پیرمرد مدام سنگ میندازه جلوی پام. یه دفه می گه دست و پا چلفتی هستی! یه دفه می گه رفتی شهر، اخلاق شهریا رو گرفتی! یه دفه می گه دخترم رو به هیپی جماعت نمی دم! ینی حالا چون موهای من دو سانت از باقی ِ پسرای دِه بلند تره شدم هیپی؟!! این نوبت آخر هم یک کاره بر گشته می گه تو دین و ایمون سرت نمیشه! لا مذهبی! چهار ساله یه بار هم ندیدم مُحرم توی تکیه و تعزیه سر و کله ات پیدا بشه. یکی نیست بگه آخه خوش انصاف من که مُحرم ِ این چهار سال رو اصلا دِه نبودم. نمی شد که درس و دانشگاهم رو ول کنم بیام اینجا وایسم توی تکیه!!!"


بیچاره پر بیراه هم نمی گفت. به غیر از این ها بینوا انگار بختش هم به کل کچل بود. فی المثل همین چند وقت قبل که محض خود شیرینی (و شاید هم نشان دادن جربزه اش به پیرمرد) داوطلب شد که کاه گل ِ سقف آغل گوسفندان کربلایی را مرمت کند. هنوز به قاعده ی چهار وجب کاه گل نمالیده بود کف پشت بام که یکباره کل سقف آغل رافید پائین و این بخت برگشته هم صاف افتاد روی تنها گوسفندِ آبستن پیرمرد. حیوان زبان بسته و بره ی توی شکمش که در دم سقط شدند هیچ، خودش هم کمری شد و یک هفته ی تمام چهارچنگولی افتاده بود توی خانه، متصل به آه و ناله...


دوست داشتم هر طور شده کمکش کنم به مراد دلش برسد.


گفتم: "یه فکری دارم. می خوای خودت رو به کربلایی ثابت کنی یا نه؟!"

گفت: "معلومه که می خوام، اما چطور؟!"


+ شنیدی عمو یحیی حالش خرابه و افتاده توی جا؟!

- آره، خب که چی؟!

+ تا امسال همیشه توی تعزیه عمو یحیی نقش شمر رو بازی می کرد. وقتی اون مریضه ینی امسال تعزیه "شمر خوان" نداره.

- خب این چه ربطی به من داره؟!

+ اَه، خنگی دیگه. ببین حمید، مگه تو خبر مرگت 4 سال توی شهر تئاتر و نمایشنامه نویسی نخوندی؟ خب حالا وقتشه دیگه.

- ینی میگی من امسال "شمر" رو بازی کنم؟! نه، نمیشه، نمی تونم. اصن سن و سال من که به شمر خوندن نمی خوره!

+ این که کاری نداره، خودم گریم ات می کنم. نمی شه و نمی تونم نداره . ببین خره این آخرین فرصته. تازه اینطوری با یه تیر دو نشون می زنی. هم به کربلایی می فهمونی این چهار سال توی شهر سرت به درس و دانشگاه گرم بوده هم یه گوشه ی کار تعزیه رو دست می گیری و کلی گوشه ی دل پیرمرد عزیز می شی.

- عزیز می شم؟! اونم تو نقش شمر؟!!

+ بهانه ی الکی نیار. قبول کن. با خودت فکر کن شاید این آخرین شانست واسه ازدواج با دختر کربلایی باشه. قبول؟ قبـــــــــول؟!


نگاه معنا داری کرد و بعد از چند ثانیه سکوت گفت: "راست می گی، انگار چاره ی دیگه ای ندارم. قبول. اما شاید اصلن کس دیگه ای رو در نظر گرفته باشن. شاید اصلن راضی نشن به من ِ تازه کار نقش بدن توی تعزیه"


گفتم: "اونش با من. راضی شون می کنم. نا سلامتی بانی ِ تعزیه عمو رحیم خودمه. می دونم چطوری مخش رو بزنم. تو فقط آماده باش. همین روزا اشعار نقش شمر رو به دستت می رسونم. بعدش هم روزی چند ساعت با هم تمرین می کنیم تا روز اجرای تعزیه. باکت نباشه رفیق"


متقاعد کردن عمو رحیم بیشتر از چیزی که فکر می کردم زمان و انرژی بُرد. بعد از چند روز کلنجار رفتن بالاخره از خر شیطان پیاده شد و بله را گفت و طومارهای تعزیه را تحویلم داد. شب بود. یک راست رفتم سراغ حمید و طومارها را تحویلش دادم و قرار گذاشتیم که سه روز باقیمانده تا روز اجرای تعزیه را صبح تا ظهر دو تایی تمرین کنیم و حمید هم شب ها طومارهای تعزیه را از بر کند تا روز اجرا مشکلی پیش نیاید و از فردای آن شب طبق برنامه عمل کردیم.


***

چیزی به شروع اجرا نمانده بود. جماعت زیادی، مثل هر سال، از دِه خودمان و دهات اطراف آمده بودند و توی میدان تعزیه، دور دایره ای که حکم صحنه ی اجرای تعزیه را داشت حلقه زده بودند. تعزیه خوان ها هم توی یکی از حجره ها مشغول تعویض لباس و تمرین نهایی بودند. حمید اما هنوز در حالی که بقچه ی لباس های نقش شمر را زیر بغلش زده بود کنار من ایستاده بود و مدام این پا و آن پا می کرد.


+ تو که هنوز وایسادی. نمی خوای بری حاضر شی؟!

- دست و دلم می لرزه ناصر. می ترسم گند بزنم. می ترسم کار رو از چیزی که هست خرابتر کنم.

+ خجالت بکش. مثلن تو درس این کار رو خوندی. پس بعدها چطور می خوای توی شهر بری روی صحنه و جلوی خلق الله بازی کنی؟! نکنه می خوای بگی از عمو یحیی که تا پارسال همین نقش رو عین آب خوردن بازی می کرد کمتری؟!!

- باشه بابا، بس کن دیگه. می رم توی قلعه ی پشت میدون لباس هام رو عوض کنم، زود میام.

+ اون پشت چرا؟ بیا برو توی اون حجره پیش باقی تعزیه خوان ها!

- نه، می رم اون پشت. یه کار کوچولوی دیگه هم دارم. واجبه!

+ مراقب باش،  توی قلعه...

از بس هول بود حرفم را نصفه و نشنیده قطع کرد و رفت...


نزدیک یک ربع از رفتن حمید می گذشت. دیر کرده بود، توی دلم رخت می شستند. تعزیه خوان های دیگر آماده ی شروع تعزیه بودند و روی دایره ی وسط میدان منتظر تشریف فرمایی "شمر" ملعون ایستاده بودند. سکوت سنگین حاکم بر جو ِ میدان دلشوره ام را بیشتر می کرد. ناگهان صدای داد و فریادی که از سمت قلعه هر لحظه به میدان نزدیک تر می شد سکوت جمع را شکست. هنوز گیج بودم که حمید فریاد کنان وارد میدان شد. کلاه خود آهنی را با پرهای قرمز روی سرش گذاشته بود و دستار سرخ را دورش بسته بود. زره اش را هم به تن کرده بود. اما انگار سگ های توی قلعه که چند ماهی بود هر روز به دنبال غذا همان حوالی دل می زدند امان نداده بودند که پارچه ی دور کمرش را ببندد و بند تنبانش را محکم کند. با یک دست شلوارش را که چند وجبی هم پائین آمده بود چسبیده بود و با دست دیگر سعی می کرد با غلاف شمشیر سگ ها را از خودش دور کند. اما بی فایده بود. یک لحظه آرزو کردم که کاش تمام این ها خواب باشد، چند بار پلک زدم، خواب نبود. حمید با همان وضع مضحک و در سیمای شمر ملعون دور میدان می دوید و سگ ها دنبالش پارس می کردند و جماعت هم هاج و واج این تعقیب و گریز را تماشا می کردند.

ناگهان میان جماعت چشمم افتاد به کربلایی که چند قدم آن طرف تر ایستاده بود. زیر پوست صورتش خون می جوشید انگار. چند لحظه ای ایستاد و نگاه کرد، بعد هم سری تکان داد و با عصبانیت رفت.



نظرات (140)
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 22:23
h,g
امتیاز: 0 0
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 22:24
بـــــــــــع یه بارم اومدیم اول شیما
امتیاز: 0 0
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 22:28
بسم الله..... آیکون لب به دندون گزیدن
ببین چه بساطی درست کردی برای پسر مردم
خب دیگه خوندیم ولی خداوکیلی یه هفته انتظار کشیدن برای اینکه ببینی تهش چی میشه خیلی سخته!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ایشالا که خیر میشه
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 22:37
اقا عمرن پایان این داستان خوب تموم شه. اگه بابکِ که اخرش زهرمون میکنه این داستانو:دی

آی جماعت شاهد باشین جعفری نژاد میخواست دوتا جوونو به هم برسونه ولی بابک نمیزاره"ایکون تخریب چهره و این حرفا"

ولی از شوخی گذشته شروع خوبی بود و البته ضربه ی محکمی بود به دشمن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بابک رو دست کم نگیر جزی جان
اساسن لذت جنگیدن به قدرت حریفه، هر چند با پشتیبانی شماها می ترکونیمشون ایشالااااا
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 22:38
یا خود خدااااا
این بساط رو چجوری باید جمع اش کرد اخه مرد....
فکر اون بابک طفلکم که چجوری می خواد کربلایی رو بر گردونه و سگ ها رو دک کنه.....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-)

سلام خانم...
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 22:40
ولی خیلی ایده ی جالب و هیجان انگیزیه. میشه از توش یه رمان مشترک در اورد:دی
بی صبرانه منتظر و مشتاق خوندن ادامه ی داستان در شبهای اتی در وبلاگ جوگیریات و اینجا هستیم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دم صاحب ایده گرم :-)
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 22:40
بابک خدایی دخترو برا بعد محرم صفر نشون نکنی شوهرش بدی یارو دیوونه و قلعه نشین شه هااااا...از ما گفتن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
الان بهش تقلب رسوندین روشنک خانم؟! :-)
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 22:52

ya khodaaaaaaaaaaaaaa.... chi neveshtiiii pesaaar ... agha babak bezan garaj dadash ... bezan garaj ta dir nashode
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-)))

بعید می دونم هیچ گاراژی باز باشه این موقع شب. به گمونم باس دم در خونه بخوابه

هررررررر
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 22:53
امتیاز: 0 0
پاسخ:


جیگرتو حاج آقا
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 22:55
یاد یکی از دیالوگای شمر افتادم تو تعزیه های زمان بچگی که موقع کری خوندن به صورت آهنگین می گفت : منم اون شمر لعین بدکار!
آخی بچه ی ده رفته هنر و تئاتر خونده میگم چرا همون جا تو دانشگاه ازدواج نکرده؟ ( آبکون یه آدم بسیار پرت!)
منتظرم ببینم جناب اسحاقی این بند تنبون شل رو چه جوری میخواد از اون وسط جمع کنه!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یحتمل از ازدواج دانشجویی بدش میومده فاطمه جان :-))
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 22:56
ممد خدایش شانس اوردی، خودمو اماده کرده بودم تا میتونم شخصیت های داستانتو در به داغون کنم

خیلی بدجنسی که با عاشورا و تعزیه شروع کردی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
با عاشورا نه اخوی. عاشورا و حسین (ع) شوخی بردار نیست لااقل من با اعتقادات خودم و دیگران شوخی نمی کنم

با یه آدم بد شانس شروع کردم که وسط یه نمایش آئینی-سنتی بدبیاری خفتش می کنه :-)

زنده باشی داداش
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 22:57
خدمت همه دوستان جان عرض شود که شب دراز است و قلندر بیدار .( قبلا هم گفته بودم نه ؟ )

ما یه رسمی داریم تو دوئل که طرف وقتی تیر میندازه صبر می کنیم ببینیم اصلا تیرش قوت داره برسه به ما یا نه .
اصلا ارزش داره تیر بندازیم یا نه ؟
خب این تیرش همچین بدک نبود . قوتش خوب بود ولی نشونه گیریش ضعیفه .

خب کری خوندن بسه
بریم فکر کنیم که چه خاکی بریزیم تو سرمون واسه فردا شب ؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دیدی تو این فیلم کابویی ها یارو تیر می ندازه خشتک طرف مقابل از پاش می افته؟! :-)))))

الان احساس می کنم یه همچین حالی داری :-))))
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 22:58
عااااااااالی بود.
جعفری نژاد اون خنده ی اسحاقی از گریه دردناکتره ها، گناه داره به مانیش رحم کن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مانی حاکم بلا منازع قسمت قابل توجهی از قلب منه. خواهشن من رو با اون در نندازین که از همین الان تسلیمم...

اما در مورد ابوی گرامش به هرررررررررر بسنده می کنم (البت فعلن و به عنوان "رغیب"! )
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 23:00
میدونم ممد

اما می خواستم به خاک و خون بکشم کامنتدونیتو، اما حالا حیف نمیشه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هرررررررررررررر

زهی خیال باطل، تپل جان
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 23:01
آی بیگانه پرست
آی دشمن شاد کن
دفعه اخرت باشه جواب مارو نمیدی و فقط جواب کامنتای دشمن و سپاهشو میدیاااااااااااااااااا.
فک نکن چون طرفداریمو ازت اعلام کردم سکوت میکنم در برابر این حرکت زشت و زننده ت


:دی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من شرمنده ی تو و خاموشم دربست :-)

عذر تقصیر
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 23:02
میلاد خان! یعنی اون پست تولد حرومت باشه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-)))))
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 23:03
داداشمون خوب میشناسیم، میدونم چه اعتقاداتی داره

این ما بدجنسا بودیم که میخواستیم کلی شوخی کنیم با داستانت که خوب یکم سخت شد کارمون

باید از مشاوران ارشد کمک بگیرم

تیراژه، دل ارام، هاله، الهه، فرشته خانم کجائید؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عزیز دلمی، هزار تاااااااااااااااااا
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 23:03
میگم محمد می خوای پست فردا شب رو همینجا بنویسم ؟
کوتاه و مفید ؟
این پسره حمید اصلا اسمش حمید نبود . اسمش ممد بود . ممد جعفری نژاد . خالی بسته که رفته تهران هنر خونده . خبرشو دارم که تو اصفهان کامپیوتر خونده . خالی می بنده . تازه زنم داره . اسم زنش روناکه . نمیدونم چرا فیلش یاد هندستون کرده اومد پی دختر کربلایی ؟
ادامه داستان هم که مشخصه . سگا میان همونجا وسط ده جلوی چشم مردم پاره پوره اش میکنن و داستان تموم میشه . نتیجه اخلاقی هم داره . سزای مردی که شلوارش دو تا بشه و حلقه ازدواجش رو دستش نکنه اینه که تو لباس شمر لعنه الله علیه وسط ده پاره بشه .
قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوبه آفرین آقای نویسنده شما برنده ی یه ست کامل سوزن نخ شدین برای دوختن رفیق پاره تون :-)))))
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 23:07
میلاد چه جوری حساب کردی فک کردی دلی و الهه و فرشته میان تو گروه شما؟؟؟؟؟؟؟؟؟تازه حتی تلاش کنم شاید هاله هم اکی بده بیاد طرف ما
اعتماد به نفسی هم دارن ملت:دی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اعتماد به نفس نداشت که نمی شد 400 کیلو تو این وضع اقتصادی خراااااب :-))))
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 23:08
طوطی جان !
یه مشت پسته و ارزن پیش ما داری . زودتر از لشکر این جوجه بلاگر بیا بیرون .

میلاد جون عزیزم
تو لازم نیست توی کامنتدونی خون راه بندازی
تو کافیه یه قل مختصر بخوری کلا کامنتدونی نابود میشه با اون وزنت گلم .

در جواب جزیره هم حرف خاصی ندارم . فقط از صمیم قلب خوشحالم که یار محمد جزیره است . جزیره توی هر تیمی باشه تو مایه های استاد اسدی می مونه . یا ممد نصرتی . باید منتظر باشی تا کی گل به خودی رو میزنه .
هررررررر
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چشم امید من به جزیره و طوطی و آفوئه
چشم امید تو هم به این تپل نهنگ سوار باشه

ببینم زور کدوممون می چربه :-))
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 23:10
ولی این خاموش خوب یاریه محمد
بازیکن خارجیه فکر کنم
لژیونر آوردی ؟

باید دعا کنیم روشن نشه یه وقت . خاموشش که خیلی دو آتیشه است وای به حال نیمه روشن و روشنش
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-))))

دارمت کیاااا:-)
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 23:10
ایول بابک، خیلی باحال بود

لت و پار شد تیمش
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شینیم بینیم Bawwwww
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 23:11
بابک استاد اسدی رو خوب اومدی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تو سگا یه بازی داشت کشتی کج، من عاشقش بودم
بعد تو کشتی کج یه یارو بود از این کشتی گیر ژاپنی ها، هزاااااار کیلو، اسمش "یوکونزونا" بود، من عاشقش بودم

عاشقتم تپل :-)))
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 23:12
در پاسخ به آفو
آفو جان ! تضعیف روحیه میکنی ؟
گاراژ ؟
جا قحطی بود ؟
اقلکم بگو پاساژ بریم دو تا مغازه و آدم ببینیم
ما رو با شوفر و میکانیک جماعت طرف نکن عزیز
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بیا داداشم پیش خودم، می خوابونمت کنار شوفاژ، نرم و گرم، کنار عمو یادگارررر، کنار ایران رادیاتور ایناااا
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 23:17
رشوه؟!! اونم تو کامنتدونیه روشن؟!!!
وا مصیبتاااا چی دیدی در من که فکر کردی از جعفری نژاد دست میکشم؟ اونم با یه مشت پسته!!!!
میدونی چیه؟ الان فهمیدم چرا میلاد اونوریه خخخخخ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره می بینی رفیق

با یه باکس تن ماهی و یه جعبه فیتو پلانکنتون یخ زده این نهنگ ما رو رام خودش کرده پسره ی استثمارگر
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 23:21
میلاد جان حکم قتل تو یکی که صادر شد .شک نکن
بابک تو رو هم به خاطر مهربان و مانی میبخشم:دی


ببین بابک جان،باشه ،باشه،تو خوبی:دی


فقط ببین اگه میتونی این یکیو جوری تموم کن که باز پایانش با مخاطب نباشه. عاره. بعد نیایم ازت بپرسیم چی شد تهش؟بعد بگی اون دیگه با خودتون!!!!باشه پسرم. البته میدونم چیز سختی ازت میخوام ولی حالا تلاشتو کن ،اگه خواستی از گروهت هم کمک بگیر :دی
امتیاز: 0 0
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 23:24
میلاد اینقدی نبود که
یه مردنی بود تا مایه های ممد
انقدر بهش پسته دادم شده اندازه سردار فیروز آبادی
ولی اینجوری نگاش نکنین
همین میلاد اسلحه مخفی منه
البته خیلی هم مخفی نیست ولی اگر بترکه دیگه بلاگستانی نمی مونه

آره . به قول دکتر ظریف
یا همه با هم می بریم یا اینکه میلاد رو می ترکونیم تا هیچکس نبره
آره طوطوی جون
برو تو سپاه دشمن ببینم دو تا دونه ارزن میندازه جلوت یا نه
ولی اگه خواستی برگردی برگرد
گزینه های ما هنوز روی میزه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-))))

ینی می خوای از میلاد به عنوان مین ضد نفر استفاده کنی؟!!
فکر خوبیه، از این مین گوجه ای ها، البته در ابعاد وسیع و به صورت گسترده

در ضمن آب تو هاون نکوب اخوی
یاران ما از اوناش نیستن که واسه مطامع دنیوی مرامشون رو بفروشن
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 23:26
جزیره جز جیگر زده
می خوای حمید داستان شکست عشقی بخوره بعد بره سوار کشتی بشه بعد کشتیش گم بشه و بشکنه و بره برسه به جزیره ؟ تا تو تنها نباشی ؟
از اسم حمید خوشت میاد ؟
حمید خوبه ها
آدم رو یاد سس و رب تبرک میندازه
امتیاز: 0 0
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 23:30
جعفری نژاد بیا بهم روحیه بده ، دارم وسوسه میشم هااا، نگی نگفتی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یا خدااااا

ینی می گی چیکار کنم
سوت بلبلی بزنم برات؟ صدای سوسک در بیارم؟ یا مثلن رو دست هام راه برم؟
والا هر چی فکر می کنم دیگه همینا ازم ساخته س
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 23:31
من که دارم فکر میکنم کدوم طرفی ام! ولیکن هنوز به نتیجه نرسیده ام !
از یک طرف بابک همشهری گل و گلابم است و گوشت هم را که بخوریم استخوان را ولی دور نمیاندازیم
از یک طرف هم جعفری جان است و رفاقت و اینها
مانده ام بر سر دوراهی بدجور!
نمیشد ما را اندرهوا معلق نگه نمیداشتید آقایان؟
خب..پست اول را که خواندیم..فردا شب منتظر ادامه اش هستم در وبلاگ جوگیریات.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بترکی با این پرستیژ و کلاست

ینی جمله بندی هات تو حلقم :-)))
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 23:34
بعد جوگیریات و بابک اسحاقی
با این خونه و محمد جعفری نژاد
اشنا شدم
به از پسر خوب طالقونی نباشه
پسر با اصالتیه که خیلی صمیمی
می نویسه
خیلی خیلی قابل احترامه
ولی چه میشه کرد
به قول دوستمون شیر بابک دیگه
نمیشه پشتشو خالی کرد
حتی اگه جواب کامنتاتو نده
حتی اگه وسط جاده هراز
میون برف و بوران بهونه wc کنی
یه گوشه روی برف دور از چشم بقیه
میون همه علایقت
فقط بنویسی
جوگیریات
و جوابی نگیری
دوست دارم برار
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عرض ارادت حاج آقا مهرداد
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 23:34
تیراژه راست میگی

ادم نمیدونه طرفدار کدومشون باشه

مثلا همین من

الان طرفدار بابکم، اما نمیدونم چرا من بدبخت شدم ملغمه دست این دو نفر

یکی نیست بگه بابا از خودتون مایه بزارید
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بس که تیکه خورت ملسه لا مصصصصب
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 23:35
تی تی جان یک نگاهی به حساب بانکیت بنداز
یک مبلغی به عنوان پیش قسط واریز کردیم
حالا خود دانی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
قسط اول رو میشه به حساب منم بریزی؟!
سه سوت میام توی تیمت
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 23:37
مهرداد !
یعنی زدی ترکوندیم با این کامنت
من الان برف از کجا بیارم سرمو از خجالت بکنم تو برف ؟
امتیاز: 0 0
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 23:38
میلاد اینه عاقبت دنیا پرستی، به خودت بیا پسر، به وجدانت مراجعه کن
جعفری نژاد منتظر سوتت هستم!! زود تا گول نخوردم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فیشششش، فیششششش، فیشش فیششش

ببخش یه مدتیه از سوت بدنم استفاده نکردم کوک ول کرده لامصب
دیگه به بزرگی خودتون قبول کنید حاج خانوم :-))
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 23:38
ملغمه؟!!!!
یا خدا
ملعبه منظورت بود دیگه میلاد؟ از ریشه ی لعب، به معنای بازیچه!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-))))))

چیکارش داری تی تی؟
بذار خوش باشه داداشم
نباس جلو همه به روش بیاری که سیکلم ردیه :-))
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 23:40
خداییش این ملغمه رو از کجات در آوردی میلاد ؟
ببین عزیزم شما یه بمبی
همین و بس
یک مقدار معتنابه مواد ترکیدنی به علاوه یک ضامن
شما منتظر باش به وقتش من ضامن رو آزاد می کنم
مشهور میشی در حد هیروشیما و ناکازاکی
اصلا اسمتو میذاریم یوکونزاناکی
به بلاگستان که رحم نمیکنی
به ادبیات فارسی رحم کن
ملغمه ؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-)))))))))))))
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 23:41
اون پیش قسط بود اسحاقی؟
هرررررررررر!
بمون تا صبح دولتت بدمد ! من نه آنم که زبونی کشم از مال و منال! آره برار!
امتیاز: 0 0
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 23:42
اقا هیشکس که طرفداری منو نخاست ولی من اینجا طرفدار حقم...
الحق خوب شروع شد ماجرا... خیلی... بابک خان ببینیمچه میکنی و ماجرا رو به اوج تر میرسونی ...
چه شود این هفته
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ای بابا اختیار دارید خانوووم
الان طرفدار واسه ما حکم اکسیژن رو داره، هر چی بیشتر بیتر

اصش خوش اومدین، قدمتون طلا :-)
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 23:43
طوطی خانم ما از این بید کوچولو موچولوها نیستیم که با این نسیم ها (ممد جعفری) بلرزیم، یعنی عمراًًً

تیراژه:
همون که تو میگی
امتیاز: 0 0
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 23:44
چه خوب شد میلاد هستاااا

یه چی تو مایه های دشمن فرضیه، آدم هر از گاهی به سمتش شلیک می کنه حوصله اش سر نمی ره :-))))
امتیاز: 0 0
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 23:48
مملی اون استاد اسدی شما سریع تعویض شد رفت

خودتم تا فردا شب تعویض میشی برای همیشه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هرررررررررر

بازم زهی خیال باطل، تپپپپپپل
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 23:48
ممنون بابت سوت ناموزونت، ولی مهم اینه که نوشته هات موزونه و زده دندونای دشمناتو ریخته

من موندم بابک خان چرا نمیره یه فکری واسه فردا شب بکنه؟ آیا این بدان معنا نیست که بازی رو باخته و چیزی واسه از دست دادن نداره و اینا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دقیقن به همین معناست طوطی جان
اینا فهمیدن دیگه حتی روی کاغذ هم شانس چندانی ندارن
چه برسه توی وبلاگ و روی صفحه مانیتور
واسه همین دارن فرافکنی می کنن :-))
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 23:50
راستی من خیلی نگران حمیدم... گوناه داشت بیچاره.... من فعلا درس دارم لطفن خودتون مراقبش باشید... کمتر بلا ملا بیارید سر شخصیت بیچاره!

راستی قسمت دوم ساعت چند اکران میشه؟؟؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
از شماره ی دو بپرسید (آیکن مسابقه ی هفته)
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 23:52
طوطی خانم مسئله اینجاست که هم تیمی ما نیازی به فکر نداره، در انی مطلب مینویسه

اخه مثل بعضیا نیست که از دیشب بیدار مونده که چی بنویسه

اصولا هم تیمی در ایکی ثانیه نواوری و خلاقیتش بروز میکنه

الانم داره اوانس میده به این یار ال سی دی شما
امتیاز: 0 1
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 23:56
ال سی دی که الان تو بورسه!! این از این.
رفیق شما که در خلاقیتش شکی نیست، که اگر بود اصلا نمیزاشتیم جعفری نژاد بره باهاش دوئل کنه!!

ما اصولا عاشق رفیقای قدریم
میگمااا میلاد خان واسه اینکه اون تن ماهیا حروم نباشه برو یه کمکی بده به اسحاقی ، نامردی نکن دیگه خخخخخخخ
امتیاز: 1 0
شنبه 2 آذر 1392 ساعت 23:57
ممد جون
خداییش خودت مقایسه کن
ما یه میلاد داریم که توپ تکونش نمیده
شما هم شاختون طوطیه که سپردم با تیرکمون مگسی بزننش
خداییش نتیجه بازی از این واضح تر ؟

طوطی ! توصیه میکنم یه هفته از قفس بیرون نیای
پیشی میاد میخورتت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
داداش من این طوطیه ما شیرررررره، لباس طوطی پوشیده که استتار بشه.
خیر سرت انگار از تاکتیک رزم و استتار هیچی یادت نیستااااا. تو مگه هنوز زیر پرچم نیستی؟!!
یکشنبه 3 آذر 1392 ساعت 00:02
طوطی خانم ممد شما از الان کاسه چه کنم چه کنم دستش گرفته که فردا شب چیکار کنه با پست طوفانی بابک

بنده خدا از الان داره هزار تا فیلمنامه و داستان میخونه که فردا بتونه چارخط جور کنه که نگن همین اوله کاریه قافیه رو باخت
امتیاز: 0 0
یکشنبه 3 آذر 1392 ساعت 00:04
عزیزی
دشمنت خجالت بکشه برار
کارو سخت کرده اقای بلاگر
دارم فکر می کنم
چی جوری میشه تخریب کرد شخصیت هاشو
ولی خیلی تیز بازی دراورد
دست روی قصه ای گذاشت که نمیشه موضوع شو
به قهقرا برد
بابک
محترمانه
ساختار شکنی کن
وگرنه اگه بخوای داستانو همینجوری پیش ببری
بی مزه میشه
عینهو بعضی فیلمفارسی های یه خطی
البته خودت استادی
من یه چیز بی ربطم بگم
این عکس داداش جعفری نژاد
چقدر شبیه سعید معروفه
پاسور تیم ملی والیبال
هر وقت معروف رو می بینم یاد اینجا میوفتم
تو گوگل که سرچ میکنی سعید معروف
عکسی ازش میاد که خیلی شبیه
اقای بلاگره که تو زنده کردن نوستالژیا
ید طولایی داره
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بدون تعارف و خداییش سعید معروف هم خوش تیپ تر و خوش قد و بالا تره، هم خوش نام تر و به درد بخور تر

لذا مشعوفیم از این مقایسه، در حد تی تاپ و اینااا
یکشنبه 3 آذر 1392 ساعت 00:04
الان رفته ویکی پدیارو داره زیر و رو می کنه چندتا ترفند و تاکنیک یاد بگیره

ولی زهی خیال باطل

ممد نازکو چه به این حرفاااااااااااااا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-)))))
( تعداد کل: 140 )
   1       2       3    >>
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد