X
تبلیغات
زولا

طعم سرد خاطره...

یکشنبه 31 شهریور 1392 ساعت 12:41


نوستالژی تقاص گرفتن از روزگار است. روزگاری که با شقاوت ِ تمام گردن ثانیه های خاطره انگیز زندگی مان را زده است. روزگاری که زیر تابوت خاطره انگیزهایمان پیروزمندانه قهقهه می زند.

"خاطره بازی" پوزخند زدن به آینده است از دل گذشته های دور، گذشته های خوب...


***

شاید فقط آن هایی که طعم هر دو را چشیده اند با من هم عقیده باشند که هیچ بستنی یخی ای، حتی این جدیدترین مدلش که عطر طالبی را با اصالت فالوده شریک شده، طعم و مزه ی "آلاسکا" را نمی دهد.


روزی که از زبان معلم جغرافیا شنیدم "آلاسکا" ایالتیست در ینگه دنیا که در زمستان دمای هوایش گاه به 60 درجه زیر صفر می رسد یقین کردم وجه تسمیه ی بستنی یخی های ما و ایالت یانکی ها، برودتی است که با اولین گاز از روی زبانت رسوخ می کند تا ته و توی استخوان جمجمه ات.


بر خلاف بستنی های امروز ساختار پیچیده ای نداشت. نه شبیه عروسک بود، نه پیچ و تاب داشت. ساده بود، شاید چون آن روزها همه چیز ساده بود. یک تکه یخ شیرین و رنگی ِ استوار بر چوب، از همان هایی که پزشک اطفال به بهانه ی وارسی لوزتین ام بی ملاحظه تا ته حلقم فرو می بُرد. ساده بود و یقین دارم همین سادگی بود که طعمش را ماندگار کرد...

هنوز یادم نرفته روزی که "خانم جان" از بازار، قالب پلاستیکی آلاسکا خریده بود. از آن روز در ساختن آلاسکا خود کفا شدیم. یک روز با طعم لیمو و پرتقال، یک روز شیر و شکر و کاکائو...  


+ به رفقای قدیمی این خانه، به با سابقه های رفاقت، برمودا و قاصدک و مریم بزرگمهر عزیز



برچسب‌ها: نوستالژی، بستنی یخی
نظرات (29)
یکشنبه 31 شهریور 1392 ساعت 12:42
اول :-)
امتیاز: 0 0
یکشنبه 31 شهریور 1392 ساعت 12:46
هر روز بعد مدرسه میرفتیم یکی اش رو می خریدیم تو راه میخوردیم :))
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-)
یکشنبه 31 شهریور 1392 ساعت 12:46
من که هنوز که هنوزه دلم فقط آلاسکا میخواد. آلاسکاهای رنگی رنگی داخل یخچال یونولیتی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آلبالویی هاش اشانتیون هم داشت. یه دونه یا نهایتن دو تا آلبالو خشکه یه جایی وسط مسطای آلاسکا...
چه حالی داشتیم تا بستنی برسه به گازی که طعم آلبالو خشکه بده :-))
یکشنبه 31 شهریور 1392 ساعت 13:28
یادش بخیر
حالا بعد خودکفایی تازه فروشنده ی آلاسکا به بچه محل ها هم بودم

چقدرم اون یه پنزار ها بهم میچسبید و جمع میکردم و بدو میرفتم کتاب داستان میخریدم

آخییییییییی یادش بخیر

حالام هر موقع اسم آلاسکا رو میشنوم یهو دندونام بیاد اون سرماش تیر میکشه .
و اون طعمش....فراموش نشدنیه.

ممنون جعفری نژاد عزیزم...ممنون
دست گلت طلا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آفرین به این ذهن اقتصادی تان سهیلا جان :-)
یکشنبه 31 شهریور 1392 ساعت 14:07
ای واااای...
منم تجربه کردم. البته این مال بچگی های مامانمه ولی منم که بچه بودم توی قالبای یخ و لیوان یه بار مصرف درست می کردیم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شما کارتون درسته خورشید جان :-)
یکشنبه 31 شهریور 1392 ساعت 14:08
من فقط از اونجاش که مامان م قالباش رو خرید یادمه :)
دل م خواست یهو :)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چند وقت پیش با روناک بازار بودیم یه سری قالب خریدیم

هست تو بازار قالباش اگه بگردی. زیاد دلت رو تو انتظار نذار :-)
یکشنبه 31 شهریور 1392 ساعت 14:12
می دونین یه چیزی که تو همه ی فارغ التحصیل شده ها مشترکه، همین حرص دادن بچه مدرسه ای هاست.
هعی ....
ما دیگه عادت کردیم آقا.
این نسل سوخته که میگن نسل ماست.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
در مورد "نسل سوخته" روایت و ادعا زیاده، اما بعید می دونم زیاد به نسل مرفه و خوشحال شما نزدیک باشه تعریف این نسل سوخته :-)))
یکشنبه 31 شهریور 1392 ساعت 14:13
هیچوقت یادم نمیره روزی که مامانم از تهران اومد و برامون چندتا از این قالبای پلاستیکی آلاسکا آورد. و من هرچی دم دستم میومد میریختم توش.از انواع شربتها گرفته تا شیر و شیرموز و ....چه پزی میدادم به بچه های محل و فامیل با این دلخوشیهای ساده و کوچک.
ممنون جناب جعفری نژاد بخاطر یادآوری این نوستالژیها.که تو این روزهای کسالت بار لبخندی رو لبهامون میاره به شیرینی و سادگی اون روزها .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواهش میشه

و خوشحالم اگه باعث بروز حس خوبی شده تو شما...
یکشنبه 31 شهریور 1392 ساعت 14:44
چه کیفی داشت ، درست کردن آلاسکا.
واقعاهاااااا چه کارهای ساده ای که باعث شادیمان نمیشد! ولی الان چی با این همه امکانات بازم بچه ها ....
راستی محمد جان دیروز یه مرکزی بودم که یه بنده خدایی یه عالمه تیله به آنجا اهدا کرده بود ، هم به یاد ایام قدیم اقتادم هم به یاد تو افتادم.
جات خالی بود که خاطره بازی کنی.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون که جای ما رو خالی می کنید این جور جاها مامان سمیرای عزیز :-)
یکشنبه 31 شهریور 1392 ساعت 15:23
من آلاسکا میخوام. میخوااااام
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پولت کمه عمو جون، با این پول فقط بهت آدامس خروس می دن :-))
یکشنبه 31 شهریور 1392 ساعت 15:24
راستی من یه ماچ تپل به خاموش بدهکارم. اگه اشکال نداره از همینجا بفرستمش.
بوسسسسس
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اگه به همین زودیا این وبلاگ رو فیلی کردن شک نکن که به خاطر استفاده های ابزاری شما از کامنت دونیه.
آخه اینجا به نظر خودت جای مناسبی برای رد و بدل کردن ماچ، اونم از نوع تپل، می باشد آیاااااا؟

من از شما می پرسم!!!
یکشنبه 31 شهریور 1392 ساعت 16:35
من که خودم آلاسکاسازمعروفی بودم! شربت آّلبالو و به لیمو رو توی لیوانهای استیل کوچیک میریختم با یه قاشق چای خوری وسطش و میذاشتم توی فریزر....یادش بخیر اونقدر لیسش میزدیم که رنگ و شیرینیش میرفت!! دلم خواست همین حالا.....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
وای اون لیوان استیل ها خیلی خوب بود

چه حالی می داد آب یخ خوردن توش، یخ می زد کف دست های آدم...
یکشنبه 31 شهریور 1392 ساعت 17:21
"چون آن روزها همه چیز ساده بود"
چقد حس این جمله رو دوس داشتم
آره راست میگین آن روزها همه چیز ساده بود...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آن روزها، روزها هم ساده بود...
یکشنبه 31 شهریور 1392 ساعت 19:24
آقـــــا، دم شما گرم که توی روز آخر این تابستون همچین پست خنکی رو نوشتی
و دم شما گرم تر بابت محبتی که داری
رفاقت از خودتونه :)))))
:)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دم شما هم...
یکشنبه 31 شهریور 1392 ساعت 19:29
لطفا این کامنتو بچسبونید تنگ کامنت بالایی:

مرام و معرفت شما توو بلاگستان تــــکــــــه برادر

ارادت داریم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مخلصیم :-))
یکشنبه 31 شهریور 1392 ساعت 19:33
واااااای طعم آلاسکاها... بستنی یخی... وای هیچ بستنی ای حتی "دبل چاکلت" های امروزی هم طعم اون ها رو نداره.
امروز داشتم غر میزدم، مامانم گفت جای اینها، به چیزهایی که داری لبخند بزن. گفتم به لبخند زدنی ها لبخندهایم را زده ام، دیگر چیزی نمانده! حالا میبینم هنوز هم هست چیزهایی که براش باید لبخند بزنم. به طعم سرد خاطره ی آلاسکاااااااااا...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
امیدوارم هیچوقت ته نکشه خندیدنی های زندگیت دلی جان
هر چند دنیا قاعدتن باس هوای آدمایی مثل تو رو داشته باشه حسابی
یکشنبه 31 شهریور 1392 ساعت 19:57
ای جانم باهار خانوم. ممنون عزیز دوتا بوس تپل به توان دو برای بهارهای دنبال هم عزیز خودم .... آیکون نادیده گرفتن فراگیان و سو استفاده از کامنتدونی اش هررررررررررر
امتیاز: 0 0
پاسخ:
از ما گفتن، یکی از اینجا رد میشه و می بینه و دلش می خواد بعد مجبورین یا مشمول ذمه ی خودتون بشید یا پا رو دل اون بنده خدا بذارید

هررررررررررررررررررررر
یکشنبه 31 شهریور 1392 ساعت 21:59
سلام
سلام به روی ماهت
بهترینی ... بهترین داداش، بهترین دوست
باورت نمیشه اگه بگم این چن روز آخر شهروی بدجور هوس کرده بودم برم آلاسکا درست کنم
یه ذره شکر و کمی گلاب و یه ذره زعفران
وای که الان بدجور هوس آلاسکا کردم

سلام مرا به خاتون خانه برسانید
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام خانوووم

سلامت باشید :-)
یکشنبه 31 شهریور 1392 ساعت 23:44
یادش بخیر که هی هی هی می رفتیم سر یخچال ببینیم بسته یا نه
یادش بخیر که اولین بار که دیدم اندازه معجزه موسی برام هیجان انگیز بود درست کردن آلاسکا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مگه موسی معجزه ی یخی هم داشته، آبکی اش رو شنیده بودم اما در مورد یخیش چیزی نشنیده بودم تا امروز که شما پرده از اسرار مگو برداشتین و من رو با یک گونی علامت سوال تنها گذاشتین :-)
دوشنبه 1 مهر 1392 ساعت 01:03
1. آلاسکا رو یادمه

2. اون لیوان استیل ها باعث میشد دست شما یخ بزنه! و باعث میشد زبون من همیشه بچسبه بهش
امتیاز: 0 0
پاسخ:
1- خدا رو صد هزااااار مرتبه شکر که چیزایی که مربوط به شکم میشه رو هنوز یادت نرفته... بچه که بودم وقتی خانوم جان یه کاری یا خریدی بهم می داد و من یادم می رفت انجام بدم. می خندید و می گفت: "پس چرا نون خوردن یادت نمی ره؟!! " هرررررررر

2- منم :-))))))
دوشنبه 1 مهر 1392 ساعت 02:44
من نمیدانم محمد جان این به زمان و خاطرات کودکی شما قد بدهد یا نه، اما در زمان بچگی ما بستنی چوبی‌هایی بود که بهشون آلاسکا نمیگفتیم. فقط میگفتیم بستنی چوبی. که یک‌خرده از قوطی‌های استوانه‌ای فیلم بزرگتر بودند و به رنگهای مختلف (زرد، مغزپسته ای، صورتی، سفید و ...) و یک کاغذ نازک روشون بود. مزهء خود بهشت را میدادند. من چندسالی است در مغازه های عربی و هندی اینجا بستنی هایی پیدا کرده ام که بهش میگویند خلفی، یا کُلفی و فکر کنم اصالتاً هندی است و در سه طعم منگو (زرد)، پسته ای (سبز) و توت فرنگی (صورتی) است و من عاشق زردهایش هستم و دقیقاً مزهء بستنی چوبی های زمان کودکی ما را میدهند. کاش در ایران هم بود. حتی قیافه شان هم شبیه همانهاست.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
صادقانه اش اینه که این بستنی هایی که شما فرمودین رو یادم نمیاد پروین خانم عزیز... :-)
دوشنبه 1 مهر 1392 ساعت 04:27
سلام
خصوصی دارید جناب جعفری نژاد
امتیاز: 0 0
دوشنبه 1 مهر 1392 ساعت 07:18
به نظرت، حالا که آلاسکاهای خانگی و بستنی های دستی اکبر مشتی و ممد ریش خیابان ری دیروز یا همین ممد ملایری خیابان تجریش این روزها، برای آدم هایی مثل من و شما شد خاطره و نوستالژی، یعنی "ایتالین اسکوپ آیس" و "بسکین رابینز" هم برای جوانان فردا نوستالژی میشود؟... من که خیال نمی کنم...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اینایی که گفتی چیه سارا؟

اسمش که شبیه band های موسیقی جاز و راکه، اینا واقعن بستنیه؟!!!
به نظرت من با حقوق یک ماهم میتونم یه بار خوردنشون رو تجربه کنم ینی؟! منی که اسمش رو هم نشنیده بودم تا الان!!!

سارا ما رو تو این تجربیات با کلاس و خوشمزه ات سهیم کن، لااقل ازشون بنویس بدونیم چیه پس فردا جایی کسی گفت سوتی ندیم، ضااااایع شیم با مراااااام
دوشنبه 1 مهر 1392 ساعت 09:46
پاییزت مبارک :)

دل ِ شاد و جیب ِ پر پول قسمتتون(شما و روناک عزیز) شه توو این پاییز :)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام

ممنوووووووون

دل شادش کفایت می کنه آبجی خانوم
جیب پر پول بشه قسمت اونایی که دنیا رو به ریختن به طمَع اش
دوشنبه 1 مهر 1392 ساعت 22:04
یادش بخیر ...ولی این الاسکاها هیچ وقت طعم الاسکای بچگی رو ندادن ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بله، هیشششوخت :-)
دوشنبه 1 مهر 1392 ساعت 23:50
اون موقع ها دوجور بستنی بیشتر نبود. آلاسکا و کیم. از همه ی بستنی های الان هم خوشمزه تر بودن :)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بله، شاید هم به خاطر این بود که انتخاب هامون محدود بود و طعم ها زیاد برامون قاطی نشده بود :-)
سه‌شنبه 2 مهر 1392 ساعت 14:04
اخ اخ
من ک عاشق این بستی هایم
یادش بخیر
10سالی میشه نخوردیم
میگم هنوز از این جا بستنی ها هست؟!
اخ ک چ نوستاالوژی برای ما زنده شد!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آخرین بار استادیوم تختی خوردم، 9 سال پیش یا کمتر :-)
پنج‌شنبه 4 مهر 1392 ساعت 12:55
کلی خاطره برام زنده شد.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
امیدوارم خاطره هاتان خوش باشند، همگی :-)
شنبه 6 مهر 1392 ساعت 22:17
چقدر قشنگ دو تا موضوع رو بهم ربط دادید(منظورم آلاسکاهاست)...برام لذت بخشه که از زاویه دید شما به خاطرات نگاه کنم.قصد تعریف بیجا یا تملق ندارم اما واقعا می ترسم که معتاد این وبلاگ بشم...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون...
لطف دارید
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد