X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

چرخ گردون...

شنبه 30 شهریور 1392 ساعت 09:07


نوستالژی محدوده نمی شناسد، گستره نمی داند. نامحدود است و گستره اش با بی نهایت آدم ها و خاطرات و لحظاتشان نسبت دارد. لحظاتی که شیرینی شان ماسیده به بدنه ی بودن آدمیزاد، لحظاتی که حسرت ماضی شدنشان استمراریست و لذت تجربه ی مجدد این ماضی، بعیــــــــــــــــــــــــــــد

***

هنوز، هر از گاهی، صدای به هم خوردن صندلی های موشکی شکل ِ رنگ وارنگش توی گوشم می پیچد. هنوز دلم غنج می زند برای نشستن روی آن صندلی ها و چرخیدن توی هوا...

هنوز ظهرهای تابستان هوس می کنم تتمه ی پول تو جیبی ام را بگذارم کف دستهای پینه بسته ی پیرمرد و بنشینم کف چرخ و فلک و بچرخم و داد بزنم "تندتر بچرخون، تو رو خدا یه کم تندتر"

هنوز ویار تاب خوردن روی صندلی های معلق در هوایش را می کند دلم و شک ندارم هنوز هم می توانم غرور سی سالگی ام را بیخیال شوم و برای دو دور بیشتر چرخیدن التماس کنم.


کوچه مَروی را بلدی؟!

تا همین چند ماه قبل یکی از آخرین بازمانده هایشان را انتهای کوچه مروی زنجیر کرده بودند. به چه جرمی؟ نمی دانم! اما آخرین بار که گذارم افتاد آن طرف ها نیت کردم بروم و هر طور شده، حتی چند لحظه، روی یکی از صندلی هایش بنشینم و با چشم های بسته لااقل چرخیدن را تصور کنم وشاید هم عکسی بگیریم دو تایی، به یادگار. رفتم، نبود...


+ به نیلو و خاموش ِ عزیز...

++ تولدت مبارک بد مشهدی :-))

برچسب‌ها: نوستالژی، چرخ و فلک
نظرات (33)
شنبه 30 شهریور 1392 ساعت 09:30
سلام

کاش میشد چرخ گردون را هم به التماس ما تند یا کند میچرخاندند...

این چرخ و فلک ها توی همه شهرها بودند ...برای همه بچه های آن ایام پر از خاطره اند و جالب اینکه صاحبانشان پیرمردی شکسته تر از سنش ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کاش می شد... :-)
شنبه 30 شهریور 1392 ساعت 09:31
وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ینی منو میگی بد اصفهونی؟ :-))))
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مگه ما اینجا چند تا بد مشهدی داریم؟!!
شنبه 30 شهریور 1392 ساعت 09:36
یکی از حسرت های زندگی ام اینه که توی بچگی سوار هیچ وسیله بازی نشدم! یه بار افتادن از تاب باعث شد همیشه کنار مامان و بابا وایستم و خوشحالی بچه های فامیل رو وقتی دارن از شادی و ترس توام سوار همین چرخ و فلک ها جیغ میزنن با حسرت تماشا کنم.


+ و++: خیلی بده که از خوشحالی بابات داشتن دوستای خوبی مثل یه فراگ گریه کنی، نه؟
++++++: ممنون یه دنیا، امروز رو فقط شما به من تبریک گفتین. هیچ وقت یادم نمیره. ممنون
امتیاز: 0 0
پاسخ:
منم اوایل از تاب می ترسیدم. چشمامو میبستم وقتی تاب می رفت بالا، تو دلم یه جور بدی می شد

خواهش می شه خانوووم :-)
شنبه 30 شهریور 1392 ساعت 09:40
بچه که بودم فکر میکردم سوار بزرگترین چرخ و فلک دنیا شدم.

سالها بعد که بازم چشمم به این چرخ و فلکها می افتاد متوجه میشدم چقدر کوچولو و بامزن.

اون موقعها دنیامون انگار بزرگتر بود...برعکس الان که از تنگیش گاهی احساس خفگی میکنیم.

یاد باد آن روزگاران یاد باد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چه کامنت خوبی بود سهیلا جان

ممنوووووووووون
شنبه 30 شهریور 1392 ساعت 09:40
نه اینکه ما توی یه شهر کوچیک زندگی میکردیم خیلی چیزها رو فقط باید از توی تلوزیون میدیدم و با حسرت بهشون نگاه میکردیم این چرخ و فلک های دستی هم از همون چیزها بودن. بعدها که توی پارک مون از اون چرخ‌فلک‌های بزرگ آوردن کلی ذوق کردیم که ما هم بالاخره مزه چرخ و فلک سواری رو میچشیم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تلویزیون اون روزها زیاد "حسرت" پخش می کرد...

:-)
شنبه 30 شهریور 1392 ساعت 09:40
اون کامنت بالایی من بیدم
با عرض معذرت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-)
شنبه 30 شهریور 1392 ساعت 09:58
واسه من چرخ و فلک تو بچگی عامل ترسم بود ... از تو هوا بودنش و تکون خوردنشو چرخیدنش می ترسیدم ... و این ترس با من بود تا 18 سالگی ... اونم تو چرخ و فلک های بزرگ و کابین دار ِ پارک کوهستان ِ مشهد که اونقد آروم میره که اصلا حس نمیشه چرخیدنش
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پس مشهدی هستین؟! :-)
شنبه 30 شهریور 1392 ساعت 10:09
یادش بخیر زمانی که من سوار میشدم ۲ تومن بود هنوز شکل اون ۲ تومنی گلدارها رو یادمه که جمع می کردم برای عصرهایی که میومد تو کوچه مون
تولدتون مبارک همسایه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یادمه می گفتن واسه ساختن اون دو تومنی ها 10 تومن آلیاژ مصرف می شده... :-))

همینه که الان اینجاییم دیگه
شنبه 30 شهریور 1392 ساعت 10:13
سلام ؛

ما ننشستیم و طبیعتاً حال شما را درک نمی کنیم..امّا کاش نشسته بودیم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام :-)
شنبه 30 شهریور 1392 ساعت 10:31
تولدت مبارک خاموش جان
من یه مهمونی رو پشت بوم برا دیدن آسمون پر ستاره ازت طلب دارما!! پس یه کادوی تولد هم طلب تو
امتیاز: 0 0
شنبه 30 شهریور 1392 ساعت 10:38
سلام :)
شاید چار پنج ساله بودم
دم ِ خونه ی خاله م داشت ازاین چرخ و فلک ها
صبح جمعه ها، بدو بدو ناشتایی خورده و نخورده می رفتیم سراغ آقا اسماعیل
10 تومن خرجش بود . . . ولی کیـــــفی داشت هاااا

+ آخرین بار فکرکنم پارسال بود،گذرم افتاده بود به ملارد کرج، به زنجیر کشیده و رنگ و رو رفته افتاده بود یک گوشه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام خواهر جان

آقا اسماعیل شما گرون فروش نبوده احیانن قاصدک جان؟!!
شنبه 30 شهریور 1392 ساعت 10:54
سلام . باز یه زحمت دیگه . سیستمم واسه ورود به فیسبوک ... گاهی گوگل و گاهی میل این اخطار رو میده و اجازه ورود نتمیده .
قبلا هم اینطور بود . پشتیبان شبکه گفت باید ویندوز عوض بشه و عوض کرد . دو هفته این مشکل حل بود و من راحت از سیستم استفاده میکردم . الان دوباره این اتفاق افتاده . یعنی از امروز . از فیلتر شکن فیری گیت استفاده میکنم . میشه راهنمایی کنی ؟
This Connection is Untrusted





You have asked Firefox to connect
securely to www.google.com, but we can't confirm that your connection is secure.
Normally, when you try to connect securely,
sites will present trusted identification to prove that you are
going to the right place. However, this site's identity can't be verified.



What Should I Do?

If you usually connect to
this site without problems, this error could mean that someone is
trying to impersonate the site, and you shouldn't continue.








www.google.com uses an invalid security certificate.

The certificate is not trusted because the issuer certificate has expired.
The certificate will not be valid until 2013/09/11 03:34 ب.ظ. The current time is 2005/01/01 01:37 ق.ظ.

(Error code: sec_error_expired_issuer_certificate)




میخواستم خصوصی بذارم اینجا نشینه ... نداشتی تیک خصوصی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مجددن از طرف من به پشتیبان شبکه تون بگو خیلی خررررررری :-)))

این مشکل هیچ ربطی به اصل ویندوزت نداره

وقتی در حال استفاده از مرورگر اینترنت هستی، به خصوص فایرفاکس، به دلیل گزارش بعضی کاربران، یا اینکه در حال ورود از یه سایت Secure با پسوند HttpS به یه سایت معمولی با پسوند Http هستی مرورگر بهت این پیغام رو می ده و بهت اخطار می کنه که ممکنه این کار شما، ریسکی رو برای سیستمت در پی داشته باشه که البته بیشتر مواقع هم واقعن هیچ مشکلی نیست. برای جلوگیری از بروز مجدد این خطا کافیه اول تاریخ و ساعت سیستمتون رو درست کنید اگه حل شد که هیچ اگه نشد این دو تا لینک زیر می تونه بهت کمک کنه

http://clients.mamboserver.biz/knowledgebase.php?action=displayarticle&id=52

و یا

http://www.farsimeeting.com/description/64

مجددن هم از طرف من بهش بگو خیلی خررری :-)))
شنبه 30 شهریور 1392 ساعت 11:11
ع! ازینا
سوار نشدم هیچ وقت ولی زیاد میدیدم. هنوزم میبینم گاهی. ولی یادم نمیاد کجا! ینی یادمه یکی دوباری دیدم یه جاهایی و همینجور هاج و واج نگاهشون کردم که ع! ازیناااا! هنوووز ازیناااا. ولی الان یادم نمیاد کجا دیدم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عارضه ای که خاطرات بلند مدت رو تهدید می کرد داره یواش یواش به سمت خاطره های نزدیک و سیستم یادآوریت حمله می کنه :-))

من جددن اعلان خطر می کنم گلی جان، می ترسم از روزی که آدرس وبلاگ من که سهله آدرس وبلاگ خودتم یادت بره
شنبه 30 شهریور 1392 ساعت 11:20
وای من همیشه حالم بد میشد با این چرخ و فلک ... اصن باهاش حال نمیکردم . نگاشم که میکردم میخواستم بالا بیارم .... شرمنده این اصن نوستالوژی خوفی نبود.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چه سوسوووووول :-))

پس خوب شد اینو به تو تقدیم نکردم :-)
شنبه 30 شهریور 1392 ساعت 13:23
سلام

چرخ خوردیم وچرخ خوردیم تا بزرگ شدیم
اونقدر بزرگ شدیم که دیگه روی صندلیهای کودکی ، جایی نداریم
اگه میدونستم دیگه نمیتونم سوار بشم اصلا پیاده نمیشدم
الان چرخ روزگار و سوارم، ولی گاهی احساس میکنی زیر چرخی و داره فشارت میده، میخواد لهت کنه، ایستادگی میکنی، از همه توانت استفاده میکنی تا مغلوب نشی

راستی توی پارک پشت حرم شاه عبدالعظیم هست، من اون هفته شب جمع اونجا بودم، دیدم ، یه پیرمرد بادستهای پینه بسته ویک چرخ وفلک زهوار دررفته

موفق باشید
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام

ممنون بابت آدرس چرخ و فلک و بابت کامنتت که قشنگ بوووود
شنبه 30 شهریور 1392 ساعت 14:04
وای مرسی آقای جعفری نژاد.
صفحه رو که باز کردم و عکس رو که دیدم و عنوانش م که دیدم اینقدر حس خوب بهم دست داد که زود پریدم پایین پست ببینم خوش به حال کی شده و به کی تقدیم ش کردین؛
اصلا باورم نمی شد.
اینقدر حالم خوب شد،یه عالمه ی یه عالمه خاطره شیرین و فیروزه ای ریخت توی نگاهم.
مرسی زیاد :)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ناقابله آبجی خانووووم...
شنبه 30 شهریور 1392 ساعت 14:07
وای خدای من!!! رفتم به 6 سالگی وقتی آقای چرخ و فلکی با هزار زحمت بساطشو محله به محله میچرخوند و بچه ها دوره ش میکردند!!! یادش بخیر.....جالبه که هر چی عکس دیدم همه چرخ و فلکهای اینجوری آّبی بودند! و بعدم دیگه هیچوقت سوار چرخ و فلکهای برقی نشدم چون نمیخواستم طعم خوش اون قدیمیهای دستی از یادم بره
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من، البته، برقی هاش رو هم دوست دارم. اساسن هر چیزی آدم رو به ابرها نزدیک تر می کنه دوست دارم
شنبه 30 شهریور 1392 ساعت 14:45
"از طرف من به پشتیبان شبکه تون بگو خیلی خررررررری :-)))"

یه وقتی اینو خوندم که خیلی به شرایط می خورد
انقدرررررررررررر چسبید....
ممنون یه دنیا :)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-))

خب خره دیگه، این اگه دکتر می شد احتمالا واسه یه سر درد ساده جراحی مغز رو پیشنهاد می کرد همون اول کاری :-)
شنبه 30 شهریور 1392 ساعت 17:27
حس و حالی که اون روزها داشت فراغت خاطر و سبکبالی ای داشت که پریدن از دوتا پله میشد پرواز و چرخ و فلک ساده هم اوج..
حالا با این کوله بار زندگی و افکار و روزمره..سوار کابین آخر توچال هم که باشی انگار ته دره ای..بزرگترین چرخ و فلک معروف ترین شهربازی شهر هم نمیتواند از زمین بکندت.

آره..راحت خیال و سبک بال که باشی به نسیمی پر میکشی..
ولی خب..ولی خاطره بازی را که ازمان نگرفته اند..با همین پست تو هم میشود دوباره کودک شد و دوباره پرکشید به کوچه های پیچ در پیچ اما ساده و سر راست آن روزها
امتیاز: 0 0
پاسخ:
موافقم با کامنتت تیراژه جان

سنگین شده ایم و زمین گیر، نا خواسته..
شنبه 30 شهریور 1392 ساعت 17:28
پست قشنگت مبارک نیلو و خاموش عزیز.
تولد دوستمان مبارک.
امتیاز: 0 0
شنبه 30 شهریور 1392 ساعت 17:34
وای من عاشقشون بودم!!!!یادم نیست آخرین بار کجا دیدم!!!اما فکر کنم یه جایی تو یه شهرستان بود!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-)

سلام آزی جان
شنبه 30 شهریور 1392 ساعت 17:38
اولش که اومدم میخواستم برای مطلب دیگری خصوصی بگذارم که بعدش حواسم رفت به پست و بیخیالش شدم

خوش باشی آقای خوش قلم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مو تو شکرم :-)
شنبه 30 شهریور 1392 ساعت 18:37
ممنون نصیبه جان ،
ممنون باغبان عزیزم تشریف بیارین با بهارهای دنبال هم خوشحال میشم.
ممنون بانوی رنگین کمان ها
امتیاز: 0 0
شنبه 30 شهریور 1392 ساعت 19:02
با سلام.
خخخخ من سوار شدم از اینا. خیلی با مزن. اتفاقا پیش پای شما شهرستان بودیم. اونجا هنوز از این چیزا هست. با اون چرخونکیا که همه می شینیم بعد بعد یکی تند تند می چرخونتش... از اون اسبا هم هست که خودمون می شستیم پیتکو پیتکو می بردیمش عقب جلو...
اااااا.... کلی خاطره یادم اومد....
عمو زنجیرباف.. دختره اینجا نشسته... تاپ تاپ خمیر.. هفت سنگ... نچ نچ نچ انگار یه قرن از اون زمان گذشته.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام دختر خانوووم گل

این طرف ها انگار فقط تو مدرسه میری
روز اول مدرسه هات مباااااارک خانووووم ( الان داری فحشم می دی خورشید )
شنبه 30 شهریور 1392 ساعت 19:07
راستی ..
همه رو خوندم هرچی که از 16 شهریور به این ور گذاشتین. ولی متاسفانه نتونستم کامنت بذارم.
فقط اینو بگم که همشون قشنگ بودن خعلی خعلی...

می دونین نوشته های شما منو بدجوری یاد آقام (پدربزرگ رو میگم) می ندازه. اونم هزارتا از این خاطره ها و یادگاری های قشنگ داشت.

مرسی آقای جعفری نژاد.
خیلی زیاد.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرسی از تو که می خونی و نظرت رو می گی دوست من :-)
شنبه 30 شهریور 1392 ساعت 19:22
یادمه اینا رو. سکه پنج تومنی می دادیم و سوار می شدیم. یه آقایی با دست می چرخوندش. شبا هم چراغ زنبوری روشن می کرد...
یاد این ترانه رضا یزدانی افتادم:
چرخ و فلک می خواستیم،فلک نصیبمون شد
ساده ی ساده بودیم،کلک نصیبمون شد...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چه جوریاست اینا هر جا یه قیمتی بوده؟!!!

نصیب 2 تومن می داده، تو 5 تومن و قاصدک 10 تومن
پس چی شد این یکسان سازی قیمت ها؟؟؟ مسئولین رسیدگی کنن لطفن
شنبه 30 شهریور 1392 ساعت 21:05
یک وقت هایی دوست دارم به دست های پینه بسته پیرمرد بگویم تندتر بچرخان تو رو خدا تند تر بچرخان چرخ های زندگی ام را ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام... :-)
شنبه 30 شهریور 1392 ساعت 22:17
سلااام
همیشه از کنار اینا رد می شدم ولی متاسفانه هیچ وقت سوار نشدم
تو بوستان سعدی چند وقت پیش یکیشو دیدم...هنوز کار میکنه
خواستین بیاین سوار بشین
تعریف نوستالوژی مثل همیشه خیلی قشنگ بود

+تولد خامو ش عزیز هم مبارک...با بهترین آرزوها برای این دوست عزیز
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلاااام

می یام اما قبل از این که سوار اینا بشم باید بشینم سر کلاس آبجی خانومم. خیال نکن قولت یادم رفته :-))
شنبه 30 شهریور 1392 ساعت 23:41
یادم نمیاد سوار شده باشم! اما دلم بچگی می خواد. فقط بچگی...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بچگی با تمام مختصات هوس انگیزش...
یکشنبه 31 شهریور 1392 ساعت 17:19
یادش بخیر من تا چند پیش تو پارکی که نزدیک محل کارم بود یه دونه از اینا زنجبر بود همیشه... تا موقع که من اونجا بودم ندبدم به بار بچرخه ..نگهبان پارک میگفت صاخبش عصرا مباد.. همه ی اون مدت می گعتم یه روز عصر مبام این پارکه...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-)
دوشنبه 1 مهر 1392 ساعت 07:37
نوستالژی نوشت هایت، کلهم شیرین و شکرین... و ما هم جماعتی خاطره باز...

نوشته بودی:
"دیدم این روزها که مشمول جمود فکر و خمودگی ِ ناگزیر هستم انصاف نیست گرد کسالت بنشیند به در و دیوار این خانه..."

خواستم بگویمت، خمودگی ها را امید دارم که رخت بربسته باشند...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون رفیق ِ جان...
سه‌شنبه 2 مهر 1392 ساعت 00:13
این چرخ و فلک ها برای من نوستالژی نیستند چون در کمال تعجب در این دوران و در پنجشنبه بازاری که در محلمان برگزار می شد و در پارک نزدکی خانه مان دیدمشان و هر بار هم که می بینمشان دخترها را سوار می کنم تا آنها هم در لذت بچه گی های من سهیم شوند.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوش به حال دخترها
هم به خاطر لذت سوار شدن چرخ و فلک هم به خاطر نعمت داشتن همچین مادری :-)
شنبه 6 مهر 1392 ساعت 22:22
وای من بچگی هام چقدر می ترسیدم از اینا...یه بارشو یادم میاد که باپسرعمه م سوار شدیم اون به آقاهه می گفت آقا وقتی ما رسیدیم بالا نگه دار چرخ وفلک رو...خلاصه یهو رفتم به اون دوران
امتیاز: 0 0
پاسخ:
:-)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد