X
تبلیغات
رایتل

دوراهی یا تباهی؟!

چهارشنبه 1 خرداد 1392 ساعت 12:18



سقلمه ای به پهلویم زد و آرام زیر گوشم گفت: "پاشو بریم دیگه نکبت، با این وضع که نمی شه ساز زد که!!!"

تا قبل از آن شب کذایی خیال می کردم بدترین اتفاقی که ممکن است سلامت و صلابت اولین اجرای عمومی چند نوازنده ی جوان و جویای نام را تهدید کند پاره شدن سیم سازشان است یا مثلا این که وسط اجرای یک قطعه ی هارمونیک و پر شور، ساز یکیشان کوک ول کند اما...

استرس اولین اجرا، تحمل فشار ناشی از پر شدن حجم مفید مثانه را برایمان سخت تر می کرد. به هر کلکی بود دو تایی از پشت صحنه جیم شدیم و از درب پشتی سالن بیرون زدیم. چیزی به شروع برنامه نمانده بود. سر دو راهی سرنوشت سازی مانده بودیم و باید انتخاب می کردیم. یا دوان دوان خودمان را به سرویس بهداشتی می رساندیم و متمدنانه سر چاه می نشستیم، یا اینکه به شمشادهای پشت سالن همایش و ظلمات شب بی مهتاب دانشگاه اصفهان اعتماد می کردیم.
 بُعد مسافتی میان سالن همایش و سرویس های بهداشتی از یک سو و به صدا در آمدن زنگ هشدار ِ سر ریز شدن مثانه هایمان از سوی دیگر، انتخاب اول را عملا غیر ممکن و پر خطر کرده بود پس لابد شدیم به اعتماد، اعتمادی که باعث شد اولین اجرای زندگی ام با پاچه های خیس و کفش های آغشته به گِل تبدیل به خاطره ای مضحک و به یاد ماندنی شود.

***
درب حیاط را که پشت سرم بستم اولین موجود زنده ای بود که ورودم به اجتماع و آغاز یک روز کاری دیگر را تبریک گفت. تقریبا همسایه هستیم و هر دو آپارتمان نشین. من ساکن طبقه ی چهارم ِ بلوک دوم ِ ساختمان گل ها هستم و او مستاجر امساله ی یکی از لانه های روی درخت مقابل خانه البته مثل تمام همسایه ها مشکلاتی هم با هم داریم. مثلا من تمرین آواز صبحگاهی اش را آن هم پشت پنجره اتاق خوابم نمی پسندم در عوض او هم عبور من از زیر درخت محل سکونتش را جایز نمی داند. حتی این اواخر یک روز وقتی که به تلافی غار غار کردن های دم صبح حریمش را شکستم و از زیر درخت رد شدم به نشانه ی اعتراض تمام محتویات شکمش را بر فراز سرم رها کرد که خوشبختانه محاسباتش غلط از آب در آمد و تیرش به خطا رفت...

الغرض؛
امروز صبح وقتی روی خوشش را دیدم و با استقبالش مواجه شدم اول گمان کردم که شاید از کرده ی خود پشیمان است و می خواهد با این کار از من دلجویی کند. چند قدمی به سمت درخت پیش رفتم که ناگهان ندایی درونم نهیب زد و از وجود یک نقشه ی احتمالی خبر داد. ترسیدم نکند بخواهد نقشه ی عقیم مانده ی دفعه ی قبل را تکمیل کند. باز هم سر دو راهی مانده بودم. یا باید جلو می رفتم و دعوت پرنده ی سیاه و مرموز بالای درخت را قبول می کردم و از زیر درخت محل سکونتش رد می شدم و یا این که بر می گشتم و شانسم را با عبور از موزاییک های لق پیاده رو که بعد از تجمع آب باران زیرشان چونان تله های انفجاری آماده ی کوچکترین فشاری برای به گوه کشیدن پاچه های شلوارت هستند امتحان می کردم. فرشته ی صلح طلب درونم تمام سعی اش را کرد که متقاعدم کند دعوت همسایه ی درختی ام را بپذیرم اما موفق نشد، انتخابم راه دوم بود...
 و حالا پاچه های لک شده ی شلوار و کفش های گِلی ام لااقل گواهی می دهند که باید در طرز فکرم هنگام مواجهه با پیشنهاد دوستانه ی یک همسایه جدا تجدید نظر کنم.

***
یک روزی، یک جایی با امین برهمند به این نتیجه رسیدیم که مردم ما یا حداقل نسل ما، استعداد عجیبی در سر دو راهی قرار گرفتن و استعداد عجیب تری در انتخاب راه غلط دارند. تحقیق کنید، امیدوارم که به شما خلافش ثابت شود.

+ رابطه ی میان قسمت اول و دوم و سوم ِ این پست مثل رابطه ی میان ماست و آلوچه و بواسیر است. در ظاهر فکر می کنید که ارتباط چندانی ندارند اما مرور زمان شما را متقاعد می کند که سخت در اشتباهید. 

نظرات (31)
چهارشنبه 1 خرداد 1392 ساعت 12:26
فقط جهت اول شدن در وبلاگت جعفری نژاد جان
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آورین...
چهارشنبه 1 خرداد 1392 ساعت 12:32
چقدر وحشتناک بوده
سر دو راهی قرار گرفتن رو اینجوری ندیه بودم والا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چهارشنبه 1 خرداد 1392 ساعت 13:27
پاچه های خیس؟!!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
و البته کفش گِلی
چهارشنبه 1 خرداد 1392 ساعت 14:30
شک کردن رو اصلن دوست ندارم
ینی اعتقاد دارم آدم کار اشتباه رو انجام بده بهتر از اینه که هی هی هی شک کنه به همه چی....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
البته که تفاوت است میان شک و وسواس
چهارشنبه 1 خرداد 1392 ساعت 16:54
خیلی باحال بود مورد اولی:دی
ربطشونو هم نفهمیدم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
باید حدس می زدم که ربطش رو نمی فهمی

از خودت چه انتظاراتی داریا خواهر جان
چهارشنبه 1 خرداد 1392 ساعت 19:12
چه سازی می زنید ؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
برای زندگی: ساز مخالف

برای خوشایند دلم اما گاهی "تنبور" می زنم
چهارشنبه 1 خرداد 1392 ساعت 19:23
قلمتون عالیه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عالی نگاه شماست و لطفی که به قلمم دارید
چهارشنبه 1 خرداد 1392 ساعت 21:01
نمیدونم بت تذکر دادم یا نهولی جدیدنیا زیاد طاقچه بالا میزاریااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا،گفته باشم. هی کامنت جواب نمیدیووووووووووووووووووو این حرفا. خلاصه مراقب عواقبش باش


امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون که تذکر دادی، قول می دم لحاظ بشه
چهارشنبه 1 خرداد 1392 ساعت 21:01
آخه کی جز من چنین کامنتی میزاره خو؟اون بالایی منم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
همینو بگووو
چهارشنبه 1 خرداد 1392 ساعت 21:48
یکبار شد در جواب کامنتهای من بگی:عالی شمایید و این حرفها
باعشه،باعشه،من اینها رو فراموش نمیکنم که. بترس از اون روزی که خششششششگین شم


امتیاز: 0 0
پاسخ:
همینه که هسسسس
چهارشنبه 1 خرداد 1392 ساعت 21:53
راستی بت گفته بودم خاموش رتبه ش شده صدوخورده ای؟! واقعن شیرینی واجب نیست الان؟؟؟؟؟
حالا چون ازمون دوره من میگم نقدی حساب کنه اصن این مدل شیرینی دادن به این زمونه بیشتر میاد. نظر مثبتت چیه؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بعید می دونم از این دختره آبی واسه ما گرم بشه ایشالا سال دیگه سهم خاموش رو هم از خودت می گیرم
هرررررر
چهارشنبه 1 خرداد 1392 ساعت 23:10
وا چرا غیبت میکنی پست سر آدم؟
واقعا آقای جعفری نژاد این "بعید می دونم از این دختره آبی واسه ما گرم بشه" رو جدی گفتی؟ ناراحت شدما

چیکار کنم هر وقت اومدم تهران شما نبودی خب؟
اصنم با پست براتون شیرینی میفرستم خوبه؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ای واااااای ناراحت شدی؟!
هدف ما پیاده روی روی اعصاب شماست. در مورد ما چی فکر کردین آیا؟!!
چهارشنبه 1 خرداد 1392 ساعت 23:40
لازم به ذکره که کامنت بالایی صرفا جهت لوس کردن خویشتن بود و هیچ ارزشش مادی و معنوی دیگه ای نداره!
شما در مورد ما چی فکر کردی برادر؟ ما درسته مشهدی هستیم اما اصفهانی ها رو دوست داریم (عمرا اگه ربطش رو بفهمی)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
می دونستم که از تو آبی گرم نمیشه
پنج‌شنبه 2 خرداد 1392 ساعت 07:27
نمام قشنگی و بامزه‌گی این پست یک طرف، آن رابطه ی میان ماست و آلوچه و بواسیر هم همان طرف!!

یکی دوماه پیش داشتم سوار اتوبوس میشدم که احساس کردم چیزی مثل برق و باد از جلوی چشمم رد شد. وقتی نشستم، دیدم مسافرها نگاه نگاهم میکنند. پرسشگرانه نگاهشان کردم و یکی به شانهء چپش اشاره کرد و با دستش حرکات بی‌معنی‌ای انجام داد. به شانه‌ام نگاه کردم و چشمتان روز بد نبیند، بزرگترین حجم همان محتوبات شکمی که تصورش را بکنید روی شانه ام بود. دست نزدم بهش چون میدانستم تمام کتم آلوده میشود و گذاشتم خشک شود و هر کسی هم نگاهم کرد لبخند ملیحی زده و مثل خانم های شیک گفتم: ایت برینگز می لاک. انقدر هم همه‌شان ابله بودند که تایید کنان میگفتند: اوه آو کورس!!
حالا شاید آن پرندهء سیاه هم میخواسته یک کم از همین خوش‌شانسی‌ها برایت به ارمغان بیاورد که خوب ... خودت پشت پای سختی زدی به بخت‌ات!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ایشالا همیشه خوش شانس باشی پروین جان
نگفتین آخر اون لباس رو شستین یا نه...
می خوام بدونم اثراتش ساری و جاری هست یا نه

شما بزرگید و بزرگوار بانو
پنج‌شنبه 2 خرداد 1392 ساعت 07:29
راستی محمد جان
شما قرار بود یک پست بنویسی دربارهء آن تجربهء من با دوست مسلمان بوسنیایی‌ام. یادت هست هنوز؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
به روی هر دو چشم
بله یادم هست
پنج‌شنبه 2 خرداد 1392 ساعت 08:25
لایک به این قسمت کامنت پروین بانو:
"آن پرندهء سیاه هم میخواسته یک کم از همین خوش‌شانسی‌ها برایت به ارمغان بیاورد که خوب ... خودت پشت پای سختی زدی به بخت‌ات! "
قدر نمیدونی دیگه برادر من،قدر نمیدونی. بابت همین ناشکریها هم اخر سر سنگ میشی.ببین کِی گفتم بت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ایشالا خدا قسمتت کنه جزیره جان
ایشالا همای سعادت به جای روی شونه هات دقیقن بشینه فرق سرت
پنج‌شنبه 2 خرداد 1392 ساعت 10:25
من کشته مرده اعتماد به نفس پروین جونم
حالا دید ایت برینگ یو لاک؟
راجع به پست هم آقا اجازه از اونجا که خیلی خوشمان می آید سر دوراهی قرار بگیریم به خاطر همون استعداده
الان بین دوراهی اینکه سکوت پیشه سازیم یا اینکه یه چیزی بگوییم و گل مالی بشه این کامنتدونی گیر نموده ایم
ولی از اونجا که همیشه هم راه غلط را دوست نداریم انتخاب کنیم فعلا راجع به پست می سکوتیم!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سعی کن باغبان

تو می توووووونی
پنج‌شنبه 2 خرداد 1392 ساعت 12:04
براوو بر شما

من هم دست و پا شکسته سنتور می زنم. البته نه در اون حدی که برم برای اجرا و سر ِ‌دو راهی هم قرار بگیرم و پاچه هامم گلی بشه :دی

ولی واقعاً لازمه آدم حداقل یک ساز رو یاد بگیره !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پنج‌شنبه 2 خرداد 1392 ساعت 13:48
من عااااشق دو راهی ام اما هیچوقت برام پیش نیامده
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 2 خرداد 1392 ساعت 15:00
من عااااشق دو راهی ام. اما تاحالا موقعیتش پیش نیامده.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ترجیحن عاشق چیزی که تا به حال فرصت سنجیدن و تجربه کردنش رو نداشتی نباش بهار...
پنج‌شنبه 2 خرداد 1392 ساعت 16:57
اوهوم (آیکون صاف کردن صدا جهت ایراد سخنرانی)

اولا که همینه که هست!
دوما تبریکتون رو میپذیرم (آیکون خود شیفته شون)
سوما بذار تهران قبول شم میدونم چیکارتون کنم (آیکون تهدید جدی)
چهارمندش فردا رو بهتون تبریک میگم و برای روناک خانوم از درگاه الهی صبر مسئلت میکنم هرررررررررررررررر

پ.ن: یه بار اون همای سعادت تو حرم امام رضا تو ایون طلا درست خورد تو فرق سرم خیلی درد داشت خدایی ... اصنم "لاک " نداشت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
Bawshewwwwww
پنج‌شنبه 2 خرداد 1392 ساعت 22:34
آقای جعفری نژاد عزیز.

سلام.

روز مَرد رو به شما تبریک میگم، نه به خاطر جنسیتتون. که به خاطر مرد «صفت»ی تون.

در این مدتی که با جنابعالی و "برخوردتون" و افکارتون و کلامتون آشنا شدم ـ از طریق وبلاگتون و کامنت هاتون ـ چیزی غیر از مرد«صفتی» ندیدم.


(این رو توی پرانتز میگم:

یادم نمیره هرگز، اولین گفتگوی کامنتی که با شما داشتم (در وبلاگ جوگیریات)... دقیقاً خاطرم هست که کامنتی گذاشته بودم راجع به مهریه و ... که شما با نظر من مخالف بودید. اما کامنتی که در وبلاگ جوگیریات خطاب به بنده گذاشتین چقدر متین و مودب و در صلح و دوستی و آرامش و در اوج احترام بود.)

انشاءالله خدا از بزرگی، کمتون نکنه.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شما زیاده به من لطف دارید
ممنونم
پنج‌شنبه 2 خرداد 1392 ساعت 23:18
سلام جناب جعفری نژاد گرامی
روزتون مبارک.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون تیراژه جان
جمعه 3 خرداد 1392 ساعت 00:17
چرا اینطوری با بچه برخورد میکنی؟هان؟
تازه فهمیدم جزی از من بزرگتره اگه بعد از این منو دعوا کردی میفرستمش در خونتون بهله!چی فک کردی در مورد ما آیا؟
نمیخوای که کامنت دونی ات بترکه میخوای؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تهدید نکن بچه
جمعه 3 خرداد 1392 ساعت 00:56
این ازون پستا بودها!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
از کدوما ینی؟!!
جمعه 3 خرداد 1392 ساعت 09:00
سلام. روزتون مبارک. ایام به کام.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام

ممنون خانم معلم عزیـــــــــــز
جمعه 3 خرداد 1392 ساعت 12:01
محمد جان عیدت مبارک ، روز و روزگارانت خوش ، باشه یه روز بیام روز پدر هم بهت تبریک بگم ، الان فقط میتونم بگم پدر آینده روزت مبارک.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون مامان سمیرای عزیز

لطف شما همیشه من رو شرمنده کرده
سه‌شنبه 7 خرداد 1392 ساعت 00:11
هییییییییی
چقدر دلم تنگ رفته بود برای داستانهای شما.....
بر سر 2 راهی های زندگی ام کم نبودند!....
و آخری هم بسیار سخت....هنوز نمیدانم انتخابم درست بوده یا غلط.....
نمیدانم نجوای دل را لبیک گویم یا حساب و کتاب عقل.... خیلی وقتها عاقلانه که پیش رفتم....وسط راه دیدم که حس ششم و حرف دلم به حق بوده....راه دل را که میروم.... شرمنده عقل میشوم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دو راهی یعنی همین دیگه
سه‌شنبه 7 خرداد 1392 ساعت 00:13
راستی استاااااااد!
منم ربطشون رو متوجه نشدم
ولی....هر کدام به تنهایی حرفهایی داشت برای گفتن!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
استاااااد؟!!

ربط داره
چهارشنبه 8 خرداد 1392 ساعت 11:31
حتی اگه یه کلمه بیشتر از ما بلد باشید و یادمون بدید، میشید: استاد!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
با این تفاسیر هر آدمی یه استاده، هر آدمی یه چیزی واسه یاد دادن به دیگری داره خب
جمعه 10 خرداد 1392 ساعت 16:02
جناب آقای جعفری نژاد سلام عرض میکنم
و همچنین خدمت همسر محترمتون روناک خانوم اگه نوشته بنده رو میخونن هم سلام عرض میکنم

بدون اغراق میگم عالی مینویسید ...ماشاالله ..
چیزی که باعث شد سکوت رو بشکنم این سوال بود که
آیا غیر از اینکه
این سه قسمت...
بواسطه وجه اشتراکشون به هم ربط پیدا میکنن..اینکه توو هرکدوم از موقعیت هایی که تصویر کردین بخاطر پیش داوری و پیش فرض های ذهنی بر سر هر کدوم از دوراهی ها، راه اشتباه انتخاب شده..
وجه اشتراک دیگه ای مد نظرتون بوده؟
در هرصورت من بی ربط نمیدونم این سه قسمت رو به هیچ وجه.
مثل همیشه عالی نوشتید
همچنان خاموش میخونم مطالبتون رو ، به شرط حیاتم البته
سلامت باشید و در پناه خدا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام و خوش آمدید

بله، ربط دیگری هم دارند که حدس زدنش روز به روز آسانتر و محتمل تر می شود

سلامت باشید دوست خاموش من
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد